در یک کشور جادویی، موجودات جادویی زندگی میکردند که ظاهری شبیه گنومها داشتند و از تولد یک تکه خوشبختی دریافت میکردند. آنها میتوانستند این تکه را به هر انسانی که بخواهند هدیه دهند. اما باید این کار را قبل از بیستمین سال زندگیشان انجام میدادند. در غیر این صورت، این تکه خوشبختی ناپدید میشد.
یکی از این گنومها به نام راکی عجلهای برای اشتراکگذاری تکه خوشبختیاش نداشت. اما روز بیستمین تولدش نزدیک میشد و او باید در یک هفته حتماً انسانی را پیدا میکرد که بخواهد تکه خوشبختیاش را به او هدیه دهد.
ابتدا تصمیم گرفت از دوستانش بپرسد که تکههای خوشبختیشان را به چه کسی دادهاند.
من تکه خوشبختیام را به پسربچهای دادم که از اسباببازیای رویا میدید که والدینش نمیتوانستند برایش بخرند.
دوست راکی گفت.
تو او را چطور پیدا کردی؟
خیلی ساده بود. در جنگل ما درختی از آرزوها وجود دارد. مردم اغلب به آنجا میروند و روبانهایی را بسته میکنند که آرزوهای دلخواهشان را روی آنها مینویسند. بعد پیدا کردن این انسان خیلی آسان است. موجودی حکیم ما آینهای جادویی دارد. این آینه کسی را نشان میدهد که تو به او فکر میکنی.
خیلی ممنون. من هم به آن درخت میروم.
راکی به جنگل دوید و درخت مهمی را پیدا کرد که دوستش به او گفته بود. این کار خیلی آسان بود، زیرا این درخت بسیار متمایز بود. این درخت بسیار بزرگ بود و کاملاً با روبانهای رنگین پوشیده شده بود.
راکی متعجب بود که مردم چند آرزو دارند. شروع به خواندن نوشتهها کرد. روی یکی از آنها نوشته شده بود: «میخواهم خیلی پول داشته باشم».
آیا پول خوشبختی است؟ در کشور ما اصلاً پول نیست، اما ما خوشبختانه زندگی میکنیم.
راکی فکر کرد و ادامه داد نوشتههای روبانها را مطالعه کند.
روی روبان دیگری نوشته شده بود: «میخواهم ماشین کنترلی جدید داشته باشم».
جدید؟ این یعنی او قبلاً یکی دارد. چرا باید اسباببازیهای یکسان زیادی داشت؟
راکی با خود فکر کرد.
راکی ادامه داد نوشتههای روبانها را مطالعه کند. اما هر آرزویی که میخواند، برایش احمقانه و بیمعنی به نظر میرسید. و ناگاه روی یک روبان سادهای نوشته را دید: «خیلی میخواهم مادرم سالم باشد».
راکی با شادی و لرز این روبان را گرفت و به سرعت به خانه موجود حکیم دوید. او پیرترین گنوم در کشور جادوییشان بود و پاسخ بسیاری از سؤالات را میدانست. مردم اغلب برای کمک و مشاوره نزد او میرفتند.
راکی به خانه موجود حکیم دوید. آنقدر نفسزده بود که نمیتوانست حتی یک کلمه بگوید.
سلام راکی. چه شده؟
موجود حکیم با نگرانی پرسید.
سلام موجود حکیم، شنیدم تو آینهای جادویی داری که میتواند هر انسانی را پیدا کند.
راکی با صدای نفسزده گفت.
بله، درست است. برای چی لازم داری؟
میدانی، هفته دیگر بیستمین سالروزم است، اما من هنوز تکه خوشبختیام را هدیه ندادم. کسی شایسته نبود. اما من روی درخت آرزوها چیزی پیدا کردم که میخواهم انجام دهم.
راکی گفت و روبان را به موجود حکیم داد.
این واقعاً آرزوی شایستهای است. این انسان شایسته خوشبختی است.
موجود حکیم گفت و آینه را بیرون آورد.
آنها دست در دست هم، به آینه نگاه کردند و پسربچهای کوچک را دیدند که کنار تخت نشسته بود، در تختی که مادرش در آن دراز کشیده بود. او بسیار لاغر و رنگپریده بود. اشکها از گونههای پسربچه جاری بود. او به مادرش فشار میداد و دست مادرش را میبوسید.
موجود حکیم دستکشهای جادویی را به راکی داد، آنها اجازه میدادند مستقیماً از آینه عبور کند و به جایی که آینه نشان میداد برسد. و راکی بدون تردید به سمت پسربچه رفت.
تکه خوشبختیاش را بیرون آورد.
سلام پسربچه، بگو برای تو خوشبختی چیست؟
راکی از کودک پرسید.
سلامتی خانوادهام. تو کی هستی؟
پسربچه با تعجب پرسید.
این مهم نیست. اما من میتوانم تکه خوشبختیام را به تو هدیه دهم.
راکی گفت و بستهای را به پسربچه داد.
کودک آن را گرفت و در همان لحظه معجزهای رخ داد. مادر پسربچه چشمهایش را باز کرد. پوستاش رنگ طبیعی پیدا کرد. پسربچه مادرش را در آغوش کشید و در آن لحظه او خوشبختترین انسان دنیا بود. و گنوم از اینکه تکه خوشبختیاش را به انسان شایستهای داده بود، خوشحال بود.
مفهوم خوشبختی برای هر کس متفاوت است. اما هر یک از ما موافق خواهیم بود که خوشبختی این است که خانواده و عزیزانمان سالم باشند و واقعاً خوشبخت باشند.