گنوم و تکه‌ای از خوشبختی‌اش
12 368

گنوم و تکه‌ای از خوشبختی‌اش

نویسنده:
یک افسانه معاصر درباره گنومی جادویی که به دنبال انسانی شایسته برای خوشبختی بود. و آن انسان پسربچه‌ای بود که مادرش بیمار بود.

در یک کشور جادویی، موجودات جادویی زندگی می‌کردند که ظاهری شبیه گنوم‌ها داشتند و از تولد یک تکه خوشبختی دریافت می‌کردند. آنها می‌توانستند این تکه را به هر انسانی که بخواهند هدیه دهند. اما باید این کار را قبل از بیستمین سال زندگی‌شان انجام می‌دادند. در غیر این صورت، این تکه خوشبختی ناپدید می‌شد.

یکی از این گنوم‌ها به نام راکی عجله‌ای برای اشتراک‌گذاری تکه خوشبختی‌اش نداشت. اما روز بیستمین تولدش نزدیک می‌شد و او باید در یک هفته حتماً انسانی را پیدا می‌کرد که بخواهد تکه خوشبختی‌اش را به او هدیه دهد.

ابتدا تصمیم گرفت از دوستانش بپرسد که تکه‌های خوشبختی‌شان را به چه کسی داده‌اند.

من تکه خوشبختی‌ام را به پسربچه‌ای دادم که از اسباب‌بازی‌ای رویا می‌دید که والدینش نمی‌توانستند برایش بخرند.

دوست راکی گفت.

تو او را چطور پیدا کردی؟

خیلی ساده بود. در جنگل ما درختی از آرزوها وجود دارد. مردم اغلب به آنجا می‌روند و روبان‌هایی را بسته می‌کنند که آرزوهای دلخواه‌شان را روی آنها می‌نویسند. بعد پیدا کردن این انسان خیلی آسان است. موجودی حکیم ما آینه‌ای جادویی دارد. این آینه کسی را نشان می‌دهد که تو به او فکر می‌کنی.

خیلی ممنون. من هم به آن درخت می‌روم.

راکی به جنگل دوید و درخت مهمی را پیدا کرد که دوستش به او گفته بود. این کار خیلی آسان بود، زیرا این درخت بسیار متمایز بود. این درخت بسیار بزرگ بود و کاملاً با روبان‌های رنگین پوشیده شده بود.

راکی متعجب بود که مردم چند آرزو دارند. شروع به خواندن نوشته‌ها کرد. روی یکی از آنها نوشته شده بود: «می‌خواهم خیلی پول داشته باشم».

آیا پول خوشبختی است؟ در کشور ما اصلاً پول نیست، اما ما خوشبختانه زندگی می‌کنیم.

راکی فکر کرد و ادامه داد نوشته‌های روبان‌ها را مطالعه کند.

روی روبان دیگری نوشته شده بود: «می‌خواهم ماشین کنترلی جدید داشته باشم».

جدید؟ این یعنی او قبلاً یکی دارد. چرا باید اسباب‌بازی‌های یکسان زیادی داشت؟

راکی با خود فکر کرد.

راکی ادامه داد نوشته‌های روبان‌ها را مطالعه کند. اما هر آرزویی که می‌خواند، برایش احمقانه و بی‌معنی به نظر می‌رسید. و ناگاه روی یک روبان ساده‌ای نوشته را دید: «خیلی می‌خواهم مادرم سالم باشد».

راکی با شادی و لرز این روبان را گرفت و به سرعت به خانه موجود حکیم دوید. او پیرترین گنوم در کشور جادویی‌شان بود و پاسخ بسیاری از سؤالات را می‌دانست. مردم اغلب برای کمک و مشاوره نزد او می‌رفتند.

راکی به خانه موجود حکیم دوید. آنقدر نفس‌زده بود که نمی‌توانست حتی یک کلمه بگوید.

سلام راکی. چه شده؟

موجود حکیم با نگرانی پرسید.

سلام موجود حکیم، شنیدم تو آینه‌ای جادویی داری که می‌تواند هر انسانی را پیدا کند.

راکی با صدای نفس‌زده گفت.

بله، درست است. برای چی لازم داری؟

می‌دانی، هفته دیگر بیستمین سال‌روزم است، اما من هنوز تکه خوشبختی‌ام را هدیه ندادم. کسی شایسته نبود. اما من روی درخت آرزوها چیزی پیدا کردم که می‌خواهم انجام دهم.

راکی گفت و روبان را به موجود حکیم داد.

این واقعاً آرزوی شایسته‌ای است. این انسان شایسته خوشبختی است.

موجود حکیم گفت و آینه را بیرون آورد.

آنها دست در دست هم، به آینه نگاه کردند و پسربچه‌ای کوچک را دیدند که کنار تخت نشسته بود، در تختی که مادرش در آن دراز کشیده بود. او بسیار لاغر و رنگ‌پریده بود. اشک‌ها از گونه‌های پسربچه جاری بود. او به مادرش فشار می‌داد و دست مادرش را می‌بوسید.

موجود حکیم دستکش‌های جادویی را به راکی داد، آنها اجازه می‌دادند مستقیماً از آینه عبور کند و به جایی که آینه نشان می‌داد برسد. و راکی بدون تردید به سمت پسربچه رفت.

تکه خوشبختی‌اش را بیرون آورد.

سلام پسربچه، بگو برای تو خوشبختی چیست؟

راکی از کودک پرسید.

سلامتی خانواده‌ام. تو کی هستی؟

پسربچه با تعجب پرسید.

این مهم نیست. اما من می‌توانم تکه خوشبختی‌ام را به تو هدیه دهم.

راکی گفت و بسته‌ای را به پسربچه داد.

کودک آن را گرفت و در همان لحظه معجزه‌ای رخ داد. مادر پسربچه چشم‌هایش را باز کرد. پوست‌اش رنگ طبیعی پیدا کرد. پسربچه مادرش را در آغوش کشید و در آن لحظه او خوشبخت‌ترین انسان دنیا بود. و گنوم از اینکه تکه خوشبختی‌اش را به انسان شایسته‌ای داده بود، خوشحال بود.

مفهوم خوشبختی برای هر کس متفاوت است. اما هر یک از ما موافق خواهیم بود که خوشبختی این است که خانواده و عزیزانمان سالم باشند و واقعاً خوشبخت باشند.

نظر خود را ثبت کنید

داستان گنوم و تکه‌ای از خوشبختی‌اش در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
چگونه کلوبوک در وب‌سایت‌های اینترنتی آشنا می‌شد
چگونه کلوبوک در وب‌سایت‌های اینترنتی آشنا می‌شد
کلوبوک هم گاهی احساس تنهایی می‌کند. به همین دلیل تصمیم گرفت — بگذار در یک سایت آشنایی ثبت‌نام کنم. همه چیز از اینجا شروع شد. یک افسانه آموزنده مدرن درباره اینکه چگونه کلوبوک در اینترنت آشنا می‌شد
5 748 10
چگونه خرگوش و گرگ دم‌هایشان را عوض کردند
چگونه خرگوش و گرگ دم‌هایشان را عوض کردند
افسانه‌ای آموزنده و معاصر درباره خرگوش و گرگی که تصمیم گرفتند دم‌هایشان را عوض کنند. ببینیم چه اتفاقی می‌افتد؟
31 866 10
افسانه شاهدخت و اژدها
افسانه شاهدخت و اژدها
افسانه‌ای مدرن درباره شاهدختی که بسیار از اژدهای ترسناک می‌ترسید. اما روزی بر ترسش غلبه کرد و تصمیم گرفت به دیدن او برود... و این‌گونه دوست جدیدی پیدا کرد.
12 368 11
افسانه سه پای
افسانه سه پای
پادشاه روزی به دخترانش گفت: هر کدام برای جشن تولدم یک پای بپزید. دو شاهدخت آینده این کار را انجام دادند، اما سومی دست خالی آمد. از این افسانه خواهید فهمید چرا
5 382 9
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟