در یکی از شهرهای نزدیک دریا، پسری به نام ژنیا زندگی میکرد که هر لحظه آزاد خود را کنار دریا میگذراند. او فقط مینشست و به موجهای متلاطم نگاه میکرد. صدای امواج دریا برایش بسیار دلپذیر بود. ژنیا خیال میکرد که وقتی بزرگ شود، یک کاپیتان شجاع کشتی خواهد شد و با شجاعت در دریاها و اقیانوسها سفر خواهد کرد.
این پسر اغلب از مدرسه غیبت میکرد. والدین سعی میکردند او را متقاعد کنند که تحصیل بسیار مهم است. اما او هیچ کس را نمیشنید. وقتی ژنیا مدرسه را با نمرات بسیار پایین تمام کرد، خیلی ناراحت نشد. چون فکر میکرد که یک ملوان به این علوم نیازی ندارد. اما او بسیار اشتباه میکرد.
وقتی این پسر به اسکله رفت تا به خدمه هر کشتی بپیوندد، همه بر سر او خندیدند. معلوم شد که برای اینکه حتی یک ملوان ساده هم شوی، باید آموزش جدی ببینی.
ژنیا سعی کرد به موسسهای وارد شود، اما با این نمرات هیچ موسسهای او را قبول نکرد. و او یک دانشآموز ناکام ماند. و رویای تبدیل شدن به یک ملوان واقعی برایش تمام شد. اما او هر روز به دریا رفتن را ترک نکرد.
یک روز در اسکله، دختری زیبا و ناشناخته را دید. چشمان او رنگ دریا داشت، بنابراین ژنیا فوری عاشق او شد. او جلو رفت و با دختر آشنا شد. نام او ماریا بود. معلوم شد که او دانشجوی نقاشی است و بسیار دوست دارد دریا را نقاشی کند.
این دو جوان یکدیگر را دوست داشتند و به زودی ازدواج کردند. مدتی بعد پسری به آنها متولد شد. اما جنگ شروع شد و همه را برای کشتیها میگرفتند. ژنیا تصمیم گرفت که اکنون رویایش قطعاً محقق خواهد شد. به اسکله رفت تا در خدمه ثبتنام کند. ماریا وحشتزده بود. او تنها با یک کودک کوچک در آغوش ماند، در حالی که کسبوکار خانواده او را ترک میکرد.
تو را میخواهم، لطفاً خوب فکر کن.
ماریا گریه میکرد.
تو نمیفهمی... این رویای تمام زندگی من است. از کودکی میخواستم ملوان شوم، اما مرا نپذیرفتند. نمیتوانم چنین فرصتی را از دست بدهم.
ژنیا بستهبندی کرد و رفت. او به عنوان ملوان در خدمه پذیرفته شد و همان روز کشتی به دریا رفت. ژنیا بسیار خوشحال بود، او برای مدت طولانی در دریا بود. زمان میگذشت. در سه سالی که در دریا بود، یک بار هم به ساحل نرفت. نه برای اینکه نتوانست، بلکه نخواست. او کاملاً همسر و پسرش را فراموش کرد.
اما ماریا شوهرش را فراموش نکرد. از دوستان ملوان میپرسید او چطور است. میفهمید کشتی شوهرش کی به ساحل خواهد رسید و به بندر میرفت و از دور شوهر و پدر پسرش را میدید. او او را بسیار دوست داشت، بنابراین انتخاب او را پذیرفت.
یک روز، کشتیای که ژنیا در آن ملوان بود، توسط دزدان دریایی حمله شد. آنها کشتی را تصرف کردند و خدمه را به دریا انداختند. ژنیا برای مدت طولانی شنا کرد و سرانجام با آخرین نیروی خود به ساحل رسید. او نمیدانست کجا است، در نزدیکی هیچ شهری نبود. تصمیم گرفت در ساحل بماند، زیرا مطمئن بود که همراهانش او را خواهند جستجو کرد.
اما خدمه نجاتیافته کشتی عجلهای برای جستجوی ملوان نداشتند. ابتدا به بیمارستان رفتند، جایی که معاینه شدند و سپس هر کدام با خانواده خود ماندند، زیرا همه به آنها وقت استراحت دادند. و تنها ماریا، پس از اطلاع از حادثه، برای جستجوی شوهرش رفت. از آشنایان یک قایق موتوری گرفت و در مناطق نزدیک محل حمله به کشتی شوهرش جستجو کرد. یک هفته بعد، سرانجام ژنیا را یافت. او بسیار ضعیف و فرسوده بود.
وقتی از ساحل قایقی را دید که به سمت او میآمد، بسیار خوشحال شد. و وقتی ماریا را در قایق دید، ژنیا به پای او افتاد و شروع به التماس برای بخشش کرد. او او را بخشید و آنها دوباره با هم زندگی کردند.
مهمترین چیز در زندگی خانواده است.
خویشاوندان تو را هرگز در سختی تنها نخواهند گذاشت، حتی اگر تو آنها را زخم زده باشی یا رها کرده باشی، همانند قهرمان این داستان.