زمستان فرا رسید و امسال برف زودتر از معمول بارید. چه شادی برای بچهها، چه میتواند بهتر از غلتیدن در برف و پرتاب گلوله برفی به دوستان باشد، و اگر قلعه بسازند، میتوانند یک جنگ برفی واقعی برپا کنند.
در هر حیاط یک آدم برفی یا زن برفی ایستاده است. بچهها سورتمهها و تختههای یخی را بیرون میآورند و به دستههای بزرگ به سمت تپه میدوند. زمستان فصل خوبی است. تعطیلات زمستانی در اوج خود بود. صبحها بچههایی به نامهای میتیا، ورا، کاتیا و ساشا که در یک خیابان به نام «خیابان یخزا» زندگی میکردند، توافق کردند به تپهای در لبه روستا بروند.
صبح همه صبحانه خوردند، لباسهای گرم پوشیدند، سورتمهها، تختههای یخی و سورتمه برفی را برداشتند و به «سفری دور» رفتند. در لبه روستا یک دره عمیق بود و تپه اینجا بسیار بلند بود، معمولاً مردم از سراسر شهرک برای گذراندن وقت خوش به اینجا میآمدند. اما صبح هنوز زود بود و بچهها تنها بودند.
واه، چه عالی است!
ساشا با شادی فریاد زد
خوب است که زود آمدیم!
بله، خوب میخوریم!
ورا موافقت کرد
و کسی ما را نمیزند!
من اول میروم
میتیا فریاد زد و روی سورتمه نشست.
ما پشت تو میآییم
بچهها با شادی فریاد زدند و هر کدام روی وسیلهی خود نشستند.
بعد از سرسره رفتن شاد، بچهها تصمیم گرفتند فعلاً برنگردند، آنها همیشه کنجکاو بودند که پشت پیچ دره چه اتفاقی میافتد و تنگ راهی کوچک کجا میرود.
بیایید، تا هنوز کسی نیست
ساشا گفت
بازی جاسوسی کنیم!
آه، من کمی ترسم!
کاتیا اعتراض کرد.
آه، تو ترسو هستی!
میتیا با سرزنش گفت
تو اینجا منتظر بمان، ما خودمان نگاه میکنیم و برمیگردیم.
نه، اینطوری برایم ترسناکتر است.
کاتیا به سختی زمزمه کرد.
بچهها تمام وسایل خود را رها کردند و در تنگ راه رازآلود رفتند. بعد از پیچیدن دور تپه دره، بچهها خود را در یک افسانه یافتند.
آنجا چقدر زیبا بود، بیدها انگار یخزده بودند و با یک لایه نازک یخ پوشیده شده بودند، حتی سازههای بلند که از زیر برف بیرون زده بودند، همه یخی بودند. و روی سطح صاف، یک تالار یخی درخشان بود. نزدیک آنجا یک کلبه کوچک ایستاده بود و میشد دید که درون آن نور ضعیفی میدرخشد. جاسوسان ما به آرامی به سمت خانه خزیدند و از پنجره نگاه کردند.
درون خانه، پیرمردی و پیرزنی پشت میز کوچکی نشسته بودند و میشد شنید که درباره چه صحبت میکنند.
خواهر، یخفریزی!
پیرمرد گفت.
من از نشستن در خانه و قدم زدن در حیاط خسته شدهام، شاید به روستا برویم و خود را سرگرم کنیم؟
من با تو موافقم، برادر یخبندان!
مدتی است که شرارت نکردهایم
باید ساکنان محلی را امتحان یخی بدهیم! فردا، دقیقاً یک گرمایش کوچک برنامهریزی شده است، ما شروع به کار میکنیم!
پشت پنجره یخ خرد شد و پیرمرد عجله کرد تا نگاه کند چه اتفاقی میافتد. بچهها توانستند پنهان شوند و وقتی همه ساکت شد، به سمت تپه خود دویدند.
آیا شما چیزی از صحبت آنها فهمیدید؟
کاتیا با نگرانی پرسید.
من شنیدم چیزی درباره یخفریزی.
میتیا پاسخ داد.
مادرم وقتی برای کار آماده میشود، پدرم به او میگوید احتیاط کند، ممکن است در خیابان یخفریزی باشد.
آیا یخبندان همان چیز است؟
ساشا پرسید
بیایید سریع به خانه برویم، فدور پتروویچ باید هنوز در حیاط باشد.
بچهها سریع تمام وسایل خود را جمع کردند و به سمت خیابان خود دویدند. مردم در جلوی خانه بیشتر میشدند، حیاط آنها دوستانه بود، بنابراین تمام مادربزرگهای همسایه، به محض روشن شدن خیابان، بیرون میآمدند تا قدم بزنند و صحبت کنند.
بچهها با نفسنفس زنان وارد حیاط شدند و به سمت دربان دویدند و از همه طرف او را احاطه کردند.
سلام، فدور پتروویچ، ما فهمیدیم که فردا در خیابان یخبندان و یخفریزی خواهد بود!
پیشبینی آبوهوا در تلویزیون چیزی درباره این نگفت!
دربان با صدای فرماندهی پاسخ داد.
به ما اعتماد کنید!
کاتیا گفت.
ما راست میگوییم!
فدور پتروویچ، آیا تفاوتی بین یخبندان و یخفریزی وجود دارد؟
میتیا پرسید.
من همیشه فکر میکردم این یک چیز است!
من برایتان بگویم.
دربان شروع به صحبت کرد.
وقتی قبل از بازنشستگی به عنوان برقکار در دفتر کار میکردم، یخبندان خسارتهای زیادی وارد کرد. یادم است شب باران میبارید و فوری یخ میزد و روی درختان، دیوارهای خانهها و بدتر از همه روی سیمها مینشست. تحت وزن یخبندان، سیمهای زیادی در روستا پاره شد، مدت زیادی طول کشید تا برق را به خانهها برگردانند. آن وقت بود که من با یخبندان بیشتر آشنا شدم. و شاخههای درختان چقدر سخت تحت لایهی او به زمین میکشند.
یخفریزی چطور است؟
مادربزرگ میتیا، کلاودیا نیکیتیچنا، که روی نیمکت نشسته بود، وارد صحبت شد.
خوب، ما پیرزنان آن را بیشتر از همه دوست نداریم. نه میتوانیم به فروشگاه برویم و نه به پست، خیلی لغزنده است. بنابراین در یخفریزی باید تمام روز در خانه بمانیم، تا اینکه ذوب شود یا دربان ما فدور پتروویچ راهروهای حیاط را پاشش دهد.
باید یخفریزی را با چه چیزی پاشش دهند تا لغزنده نباشد؟
ورا کنجکاوی کرد.
با چه چیز؟ البته با نمک!
ساشا فریاد زد.
من دیدم که فروشندگان فروشگاه همسایه چطور این کار را میکنند، آنها پلههای ورودی را با نمک پاشش میدهند.
نمک واقعاً خوب با یخ مقابله میکند.
دربان پاسخ داد.
اما از آن خسارت زیادی است، چون کفشها را خراب میکند و چرخهای ماشینها را. و گیاهان هم از آن رنج میبرند.
من میدانم که در شهرهای بزرگ، یخ را با مواد شیمیایی خاصی میپاشند و شروع به ذوب میشود.
کاتیا گفت.
شاید ما هم فردا در حیاط این کار را کنیم؟
هیچ شیمیایی نه!
کلاودیا نیکیتیچنا قاطعانه اعتراض کرد.
اینها در شهرهای خود محیط زیست را خراب کنند، اما ما اجازه نمیدهیم! ما بهتر است در خانه بمانیم و محیط زیست را خراب نکنیم!
و این واکنشدهندهها گران هستند.
فدور پتروویچ اضافه کرد.
شاید با سنگریزههای کوچک؟
میتیا پیشنهاد کرد.
آنها هم کفش را لغزنده نمیکنند؟
شن ریز و خردههای سنگی واقعاً یک روش عملی است، اما بسیار گران است. اگرچه این روش کمترین آسیب را به محیط زیست میرساند. و میتوان از آن دوباره استفاده کرد.
فدور پتروویچ، چرا چیزی اختراع کنیم، شما همیشه حیاط ما را در طول یخفریزی با یک لایه نازک شن پاشش میدادید و عالی کار میکرد!
کلاودیا نیکیتیچنا به دربان خطاب کرد.
من کاملاً با شما موافقم!
او به مادربزرگ میتیا خطاب کرد
من هم فکر میکنم این بهترین روش است تا ساکنان حیاط و تمام روستا را از سقوط روی یخ محافظت کنیم. چون یخ را ناهموار میکند و بدین ترتیب لغزش را کاهش میدهد. و به گیاهان آسیب کمتری میرساند.
آیا شن برای فردا صبح آماده دارید؟
ورا پرسید.
ما مطمئن هستیم که صبح یخفریزی شدید و حتی یخبندان خواهد بود!
از آنجا که شما بچهها از این چیزها میترسید، عجله میکنم شما را آرام کنم که در گوشهی حیاط دو مخزن پر از شن دارم و یخفریزی برای ما ترسناک نخواهد بود.
بعد از صحبت جالب، همه به خانههای خود رفتند تا چای داغ بنوشند و بعد از بازی جاسوسی شگفتانگیز استراحت کنند.
و صبح روز بعد از پنجره نگاه کردند، همه چیز یخزده بود. پس واقعاً یخبندان و یخفریزی شب را شرارت کردند. اما دربان فدور پتروویچ از آنها نترسید و صبح زود بیدار شد و تمام راهروهای حیاط را با شن پاشش داد تا ساکنان بتوانند آرام به کار بروند و پیرزنان بتوانند قدم بزنند.