در زمانهای بسیار دور، زیبای زمستان بر روی زمین ساکن شد. او باریکاندام، با موهای سفید و بلند، در لباسی شاهانه که با سنگهای قیمتی تزیین شده بود، با تکبر به اطراف نگاه میکرد و تاجی درخشان بر سرش میدرخشید. زمستان سه ماه حکومت میکرد، سپس بهار میآمد - روشن، شادمان، شکوفا و مهربان.
و یک روز ماسلنیتسا - دختری جوان و شگفتانگیز - بر روی زمین ساکن شد. صورتش روشن بود و گونههایش سرخ و سفید. ماسلنیتسا لباسی بلند و زیبا پوشیده بود و سنگهای قیمتی رنگین در موهایش بافته شده بود که در آفتاب زیبا میدرخشیدند. بهترین دوستان ماسلنیتسا حیوانات جنگلی بودند. هر روز به جنگل میرفت تا با آنها بازی کند و صحبت کند. ماسلنیتسا زبان حیوانات را میفهمید و همیشه میتوانست کمکشان کند.
یازده ماه ماسلنیتسا از مردم دور میماند و در جنگل در خانهای کوچک زندگی میکرد. تنها با آمدن فوریه، این دختر جوان و زیبا خود را نشان میداد و جشنی جهانی برپا میکرد. با ظهور او، همه چیز ذوب میشد و زمستان عصبانی میشد. زیرا با آمدن ماسلنیتسا، بهار جای زمستان را میگرفت.
و یک روز ماسلنیتسا در حین قدمزدن در جنگل برفانی، صحبت دو سنجاب را شنید:
آیا میدانی که امسال زمستان را بهار جایگزین نخواهد کرد!
نمیتواند! چطور میتواند؟ بعد از زمستان همیشه بهار میآید!
معلوم شد که زمستان امسال تصمیم گرفته بود کاملاً وحشیانه رفتار کند و بهار را برای همیشه از بین ببرد. همه چیز با یخ و برف پوشیده خواهد شد، هر روز طوفان برفی خواهد وزید و برف همه چیز را خواهد پوشاند و مردم دیگر هرگز نخواهند توانست از برگهای شکوفا، گلهای زیبای اولیه و خورشیدی که یخها را ذوب میکند و زمین را گرم میکند، لذت ببرند.
چطور میتواند!
ماسلنیتسا ناگهان با صدای بلند فریاد زد.
این یعنی من نمیتوانم خوشی را به مردم بیاورم و آنها را با خوراکیهای خود لذت دهم. در چنین زمستان سخت، من نمیتوانم از میان برفهای عمیق و یخها عبور کنم و دوستان ما برای همیشه در خانههای خود میمانند، بدون نور خورشید، بدون آواز پرندگان و درختان شکوفا.
بیا، بیایم زمستان را تعقیب کنیم!
سنجابها با یک صدا فریاد زدند.
ما کمکت میکنیم تا با این زمستان مقابله کنی، ما هم از آن خسته شدهایم! این طوفانهای مداوم، یخها، باد و برفهای سنگین ما را از پریدن شادمانه از شاخه به شاخه باز میدارند، خیلی لغزنده است.
ماسلنیتسا فکر کرد و فکر کرد و ایدهای پیدا کرد! باید زمستان را با گرما و شادی تعقیب کرد! زمستان دوست ندارد که مردم پوستهای خود را برداشته و از خورشید خوشحال شوند و بهار را خوشحالانه استقبال کنند. باید دل مردم را گرم کرد، یخهای زمین را ذوب کرد و سپس زمستان خود نخواهد اینجا ماند.
ماسلنیتسا به خانهها رفت و از هر صاحبخانه درخواست کرد:
سلام، صاحب مهربان! کارهای ما بد است، زمستان نمیخواهد برود! من فکر کردم، آیا نباید ما با هم تلاش کنیم تا با آن مقابله کنیم و آن را تعقیب کنیم تا بهار بتواند یخ را ذوب کند و جوانههای درختان را شکوفا کند!
البته، عزیزم، البته، زیبای من! چه باید کرد؟
صاحبان خانهها از دختر حمایت کردند.
از شما میخواهم، هر روز نانهای خوشمزه بپزید، نه ساده، بلکه با حشو. با مربا، با عسل، با توتهای جنگلی و قارچ! و در اجاق بیشتر هیزم بگذارید تا در خانههای شما گرما و آرامش باشد. بدین ترتیب ما با هم زمستان سخت را تعقیب خواهیم کرد!
مردم هر روز نانهای خوشمزه و چرب میپختند. وقتی از این خوراکیها سیر میشدند، لبخند بر لبهای آنها میآمد و زمستان عصبانی میشد. او دوست نداشت که مردم از گرما و آرامش اینقدر خوشحال باشند. در خانهها فضایی شادمان و گرمکننده حاکم بود و همه درباره اینکه چقدر گرم و خوب است صحبت میکردند.
ماسلنیتسا با دوستان جنگلیاش بسیاری نانهای خوشمزه با خوراکیهای جنگلی پخت. این دختر زیبا در سراسر زمین میرفت و همه را با خوراکیهای خوشمزه تعارف میکرد.
و برای اینکه زمستان کاملاً ضعیف شود، بچهها در تمام حیاطها جمع شدند و با سورتمهها از تپهها سر خوردند. با سرعت به سوی باد میدویدند، میخندیدند و با شادی فریاد میزدند:
آه، زمستان، زمستان، آخرین روزهای تو را سر میخوریم! خوشحالانه بهار را استقبال میکنیم!
اما زمستان تسلیم نشد! آستینهای خود را که با سنگهای قیمتی و مجسمههای یخی تزیین شده بود تکان داد و دوباره همه چیز با برف پوشیده شد. و سپس ماسلنیتسا تصمیم گرفت زمستان سخت را فریب دهد. از شاخههای مختلف و برگهای خشک خود را ساخت و با لباس خود تزیین کرد. یک ماسلنیتسا واقعی، اما جعلی.
نقشه خود را به مردم گفت و آنها از آن حمایت کردند. با طلوع آفتاب، ماسلنیتسای ساخته شده از شاخهها را در وسط یک روستا قرار دادند و تصمیم گرفتند آن را آتش بزنند.
ماسلنیتسای واقعی در خانه ماند تا زمستان چیزی متوجه نشود. و زمستان در حالی که در بازتاب یخی نگاه میکرد، از آنچه اتفاق میافتاد بسیار خوشحال بود.
مردم در همین حین آتش بزرگی را دور چوبپیکر روشن کردند، آتشی که تمام برف، تمام یخها در اطراف زمین را ذوب کرد.
از آن زمان، زمستان سخت فهمید که با آمدن ماسلنیتسا، نمیتواند حکومت کند. حکومت را به بهار واگذار کرد و خود آرامآرام ناپدید شد و طوفانها، برفها و یخها را با خود برد. اکنون مردم هر سال با بیتابی منتظر آمدن ماسلنیتسا هستند، زیرا با ماسلنیتسا، زیبای بهار نیز میآید!