در زمانهای افسانهای، پیرزنی به نام ایزولدا زندگی میکرد و او یک گلدان داشت. از بیرون کریستالی، از درون آینهای، کف شیشهای، و دهانه قلعای. در دهانه سه سوراخ وجود داشت: بزرگ، کوچک و متوسط. چیز عجیبی بود... پیرزن خود هم تمام خصوصیات آن را نمیدانست، اما باور داشت که بیدلیل به دست او نرسیده است.
ایزولدا بهعنوان یتیم نزد استادی بیفرزند بزرگ شد. یک روز، وقتی هنوز دختر کوچکی بود، این گلدان را کشید و از پدرش خواست این پریخیال کودکانه را ساخت. استاد بسیار ماهری بود و نقاشی به واقعیت تبدیل شد.
وقتی ایزولدا بزرگ شد، زنی فوقالعاده زیبا شد. جوانان بهسادگی عقل و دید خود را از دست میدادند وقتی بیشتر از آنچه خود ایزولدا میخواست به او نگاه میکردند. مردم از پس او فریاد میزدند «جادوگر!»، اما او به این اهمیت نمیداد، زیرا هرگز جادو نکرده و به کسی آسیب نرسانده بود.
همه جوانان اطراف عاشق ایزولدا بودند، اما خود او بسیار غرورآمیز بود. مردم حتی میگفتند که قلب او از یخ است.
اما یک روز بلایی فرود آمد - پدر خوانده ایزولدا ناگهان درگذشت. و قلب ایزولدا با اولین اشک تلخی سوخت، زیرا او تنها مردی بود که دوست داشت. اشکهای او بیوقفه میچکید و در سوراخ میانی آن گلدان جمع میشد.
بدینترتیب آغاز داستان ظرف زندگی شد. برای ایزولدا بعد از مرگ پدر سخت بود. نمیتوانست کارهای او را ادامه دهد، و برای زندگی، آثار ماهرانهای را که پدر ساخته بود با قیمت بسیار بالا میفروخت. در واقع این چیزها بیبهایی بودند، اما کسی نمیفهمید. و برای اینکه مردم آنها را بخرند، او افسانههایی درباره خصوصیات شگفتانگیز آنها اختراع میکرد. از صبح زود تا شب دیر ایزولدا در بازار میچرخید و اشیاء مختلفی را به خریداران پیشنهاد میداد. روزی فرا رسید که مجبور شد تقریباً همه چیزی را که از پدر باقی مانده بود بفروشد. روز تابستانی گرم و غمانگیز برای دختر بود، زیرا فردا نامعلوم منتظرش بود. نمیدانست چگونه زندگی کند. قطرات عرق از پشت او میچکید و در سوراخ بزرگ گلدانی که ایزولدا روی شانههای خود حمل میکرد جمع میشد. این آخرین چیزی بود که میتوانست فروخته شود.
جدا شدن از این اثر کریستالی سخت بود، اما پول لازم بود. و او نمیدانست با گلدان چه کند. «اگرچه برایم گران است، اما باز هم یک چیز بیفایده است»، دختر فکر کرد.
گلدان بخرید!
او به یک ثروتمند پیشنهاد داد.
برای چه کار؟ در کاخ من گلدانهای زیادی هست!
گلدانهای شما معمولی هستند، اما چنین چیزی را جای دیگری پیدا نخواهید کرد. این فقط گلدان نیست، بلکه ظرف زندگی است. یک افسانه وجود دارد...
و مثل یک طلسم، با صدای مسحورکننده گفت:
بگذار قطرات عرق، اشک و خون
در سه سوراخ بریزد.
مثل روح در ظرف نگاه کن،
و خود را ببین، فقط سه بار.
آنچه بود، آنچه هست و آنچه خواهد بود
بگذار عشق قلبت را سرد کند.
مثل کریستال، خنده بلند زنگ خورد،
دیگر هرگز پیر نخواهی شد!
اگر کف شیشهای بشکند،
یعنی وقت تو تمام شده است
ظرف زندگی...
او تکرار کرد.
افسانه ثروتمند را خوش آمد. او این چیز عجیب را برای تفریح خریداری کرد. و ایزولدا، بعد از فروختن همه چیز، آماده رفتن بود. ناگهان کسی دستش را روی شانهاش گذاشت. برگشت و پدرش را دید. ایزولدا بیهوش افتاد. و وقتی بیدار شد، جوانی را در برابر خود دید.
برای اولین بار اجازه داد که کسی اینقدر طولانی به او نگاه کند که سرش گیج رفت از نگاه فریبندهاش. این نگاه عشق بود، مثل تیری که قلب او را سوراخ کرد. بدنش داغ شد، اما به نحوی بد احساس کرد.
جوان زیبا شاهزادهای خارجی به نام آگنست بود. از پدرش فرار کرده بود و به سفری دور رفته بود. پدرش میخواست او را زود ازدواج دهد تا حکومت را به او بسپارد، اما آگنست هنوز جوان و پرتوان بود. او را جاهای ناشناخته، چیزهای عجیب و ماجراجوییها جذب میکردند.
آگنست، مسحور به زیبایی ایزولدا، فوری دست و دل خود را به عنوان نشانه عشق به او پیشنهاد داد. دختر از شباهت آگنست با پدر فوتشدهاش حیرتزده شد و آن را نشانهای آسمانی دانست. بدون تفکر، موافقت کرد. چیزی او را اینجا نگهداشت نمیتوانست، و آماده بود تا برای دوستداشتهاش تا انتهای دنیا برود. آگنست او را به کشورش برد تا با پدرش آشنا کند.
پادشاه در ابتدا از اینکه عروس آگنست بدون نسب و عنوان است ناراضی بود. اما مسحور به زیباییاش، باز هم به ازدواج رضایت داد.
پس این همان دختری است که شور و حرارت تو را سرد کرد، و سرانجام تو ماجراجوییهای خود را فراموش خواهی کرد!
پادشاه در میز عروسی گفت.
ایزولدا بزرگترین ماجراجویی من است. من مطمئن هستم که با او بسیاری از رازهای این جهان را خواهم شناخت!
آگنست نتیجه گرفت. و عاشقان در رقصی گردان شدند و یکدیگر را با بوسهها هدیه دادند.
در شب عروسی، ایزولدا احساس کرد که از عشق میسوزد. صبح دختر از تب شدید و بیماری بیدار شد. بدنش مثل سرب سنگین شده بود. با سختی به آینه رفت و زنی رنگپریده با چشمان فرورفته و لبهای خشک را دید. او ده سال بیشتر از ایزولدا به نظر میرسید.
تو کی هستی؟
دختر با دست لرزان آینه را لمس کرد.
تو ایزولدا هستی!
زن در آینه شروع به پیر شدن کرد، و وقتی به پیرزن خشکشدهای تبدیل شد، گفت:
تو چنین خواهی شد اگر از قلبی که در شکمت میتپد خلاص نشوی! تو ایزولدا، دختر جادوگر سردی هستی. زیبایی تو تا ابد خواهد ماند، تا زمانی که قلبت مثل یخ سرد باشد. اشک، رنج و درد برای تو بیگانه هستند. اجازه ندهید که قلبت را ذوب کنند، وگرنه پیری تو ابدی خواهد بود... ابدی!...
آگنست وارد اتاق شد. ایزولدا ترسید و از او رو برگرداند و گفت:
عزیزم، نمیخواهم که مرا اینگونه ببینی! لطفاً خدمتچی را صدا بزن، او کمکم خواهد کرد.
آگنست او را در آغوش کشید.
تو زیباترین زن جهان هستی، چنین حرفی نزن.
نه، نه، لطفاً،
ایزولدا التماس کرد.
فقط امروز خود را خوب احساس نمیکنم. خواهش میکنم برو!
من بهترین پزشک را میخوانم!
شاهزاده فریاد زد.
نه!
ایزولدا بیشتر ترسید، به این فکر کرد که پزشک میتواند رازش را فاش کند.
خواهش میکنم برو!
آگنست از خشم شعلهور شد، اما باز هم رفت.
وقتی خدمتچی ظاهر شد، ایزولدا از او خواست بهترین رژ و سفیدک را از بازار بخرد. هر روز چهره واقعیاش را پشت رنگها، مثل ماسک تئاتری، پنهان میکرد. از شوهرش اجتناب میکرد و بهانههای مختلفی میآورد.
این نقابداری برای چه؟
آگنست تعجب میکرد.
این رازهای زیبایی من است، این الآن مد است یا... نمیخواهم مردان دیگر عاشق من شوند،
ایزولدا به هر طریقی حیله میکرد.
او شوهرش را از تمام دل دوست داشت و میترسید او را از دست بدهد. میترسید کسی را که در شکمش حمل میکرد از دست بدهد، اما حقیقت را گفتن هم میترسید.
آگنست از ایزولدا سرد شد، نمیفهمید چرا او را فریب میدهد. او بیشتر به دریا میرفت، اما پدرش اصرار میکرد که شاهزاده از امور دولتی دور نشود، در رقصها و مجالس اجتماعی شرکت کند.
در یکی از این رقصها، آگنست به یک شخص اشرافزاده علاقهمند شد. دختر جوان شاهزاده را مسحور کرد. و بهزودی اعلام کرد که بهزودی وارثدار خواهد داشت.
آگنست از این بیحیایی خشمگین شد و خواست او را از کشور بیرون کند.
تو از چه وارثداری صحبت میکنی؟ تو خود را شاهزادهخانم میدانی؟
چرا نه؟ من میتوانم شاهزادهخانم شوم! آیا من از همسر بینسب تو بدتر هستم؟
آن دختر با چالش گفت.
آگنست میخواست چیزی بگوید. اما پادشاه صحبت آنها را قطع کرد. او همه چیز را فهمیده بود و قصد داشت آگنست را با کسی ازدواج دهد که وارثدار بدهد.
خشم شاهزاده به خشونت تبدیل شد و او مستقیم به سراغ همسرش رفت. او را متهم کرد که دیگر او را دوست ندارد و ایزولدا را از کاخ بیرون کرد.
ایزولدا، شکستهدل، بیهدف راه افتاد. از اشک و غم، هر روز بیشتر پیر میشد. و کودک تمام نیرویاش را میگرفت.
او در جنگل عمیق گم شد و آنجا دختر زیبایی به دنیا آمد. ایزولدا فقط توانست کودک را در پارچه ابریشمی قرمز بپیچد و با نخ طلایی نام «والدالینا» را بدوز. با آخرین نیرویاش، بیهوش افتاد.
بوی وحشیانه گرگ او را بیدار کرد. دختر کنار او نبود. فقط لکه قرمز بزرگی باقی مانده بود که خاک مرطوب را آغشته کرده بود، و چیزی درخشان کنار آن دراز کشیده بود، شبیه به یک گردنبند. ایزولدا فکر کرد که گرگها دختر را بردهاند. از غم میخواست بمیرد، اما این ممکن نبود... او میخواست گریه کند، اما اشک نداشت. دستهایاش استخوانی و رنگپریده بودند. تمام زندگی در برابر چشمانش گذشت. پدرش و وطنش را یادآوری کرد. و به سوی جایی که متولد شده بود رفت. راهش طولانی بود.
ایزولدا دیگر نمیدانست کدام روز است، وقتی به کاخ زیبایی رسید. تشنگی و خستگی او را عذاب میداد. در آستانه کاخ، صاحبخانه او را استقبال کرد. ایزولدا جرات کرد از او آب بخواهد. و او برایش گلدان آورد. بله، همان گلدان. او آن را شناخت. مثل طلسمی، افسانهاش را تکرار کرد، به هر کلمه گوش دادند:
بگذار قطرات عرق، اشک و خون
در سه سوراخ بریزد.
مثل روح در ظرف نگاه کن،
و خود را ببین، فقط سه بار.
آنچه بود، آنچه هست و آنچه خواهد بود
بگذار عشق قلبت را سرد کند.
مثل کریستال، خنده بلند زنگ خورد،
دیگر هرگز پیر نخواهی شد!
اگر کف شیشهای بشکند،
یعنی وقت تو تمام شده است
ظرف زندگی...
او تکرار کرد.
خاطرات نهایتها فرا رسید. گلدان کنار او بود وقتی پدرش مرد، و او بر سر آن گریه کرد. با او بود در روز خوشبختی، وقتی آگنست را ملاقات کرد، وقتی در عرق و تعب او را روی شانههای خود حمل میکرد. «اگر این حقیقت باشد»، ایزولدا فکر کرد. عجولانه دستش را در جیب برای سوزنای که همیشه با خود داشت فرو برد. چشمانش را بست و بیرحمانه خود را نیش زد. اما افسوس، هیچ قطره خونی در او نمانده بود، و تنها چارهاش این بود که آب بخورد و ادامه دهد، وجود بدبختش را روی زمین میکشید.
در پایان، پیرزن ایزولدا به گلدان نگاه کرد و سه انعکاس دید: گذشته، حال و یک دختر کوچک. به او لبخند زد. «دختر من، والدالینا!»، او فکر کرد، و اشک از چشمانش جاری شد. آب به او نیرو و ایمان داد. او خود را زندهتر از پیش احساس کرد و خاطرات روشن شد. ایزولدا زنده تصور کرد که آگنست چقدر خوشحال خواهد شد اگر شاهزادهخانم خود را ببیند.
یادآوری کرد که چقدر با او خوشبخت بود و آن روزی که خدمتچی برایش سفیدک و رژ آورد. تصویرش در خاطرش آنقدر واضح بود که گوشوارههای درخشان را دید. دست به جیب رفت برای گردنبندی که در جنگل پیدا کرده بود. او دقیقاً شبیه گوشواره بود، فقط گوشاش شکسته بود.
ایزولدا تصمیم گرفت هر طریقی خدمتچی را پیدا کند، و شاید دخترش را هم. این آخرین امید او بود. اما او همچنین فهمید که گلدان برایش بسیار مهم است، و آن را از ثروتمند با حلقه ازدواجاش که سنگهای گرانبهای خارجی داشت خریداری کرد.
پیرزن در آستانه کاخ شکوهمند بهعنوان گدا نشست. خدمتچی با هدیهای بیرون آمد. و ایزولدا گوشواره را در کف دستش به او داد.
او گوشواره را شناخت و با علاقه پرسید:
این از کجا در دستتان است، زن خوب؟
و ایزولدا داستان خود را برای او تعریف کرد. خدمتچی گریه کرد، باور نمیکرد.
مرا بگو، دختر عزیز، دختر من کجاست؟
«گدا» التماس کرد.
آن روز من از شما پیروی کردم، و وقتی شما را مرده یافتم، دختر را به کاخ برداشتم. به آگنست گفتم که او را در جنگل یافتهام وقتی قارچ میچیدم. او بسیار به دختربچه دلبسته شد، متوجه شد که شبیه شما است، خانم من. او شما را فراموش نکرده! تمام این مدت شاهزاده و پادشاه سعی کردند شما را پیدا کنند.
و همسر جدیدش چطور؟
پادشاه پسرش را بدون رضایت ازدواج داد، و این تقصیر آگنست بود. و آن دختر بیحیا دروغ گفت که باردار است، اما در واقع قادر به این کار نبود. پزشک حقیقت بیماری او را به جلالتپناه گفت. شاهزادهخانم برای دروغ از کشور تبعید شد و از عنوان محروم شد. آیا شما حقیقت را به جلالتپناه خواهید گفت؟
بله! اما اول میخواهم یک چیز را بررسی کنم. تو باید کمکم کنی. مرا یک قطره خون والدالینا لازم است.
خدمتچی درخواست خانم خود را انجام داد و طلسم را خواند. جوانی به ایزولدا بازگشت، اما دیگر ابدی نبود، بلکه مثل دختری زیبا و عادی بود.
و خدمتچی را دستور داد که صبح به آگنست بگوید که در بازار پیرزنی است که گلدان جادویی دارد.
شکی نبود که آگنست میخواهد آن را بخرد. دقیقاً مثل پنج سال پیش، او دوباره دستش را روی شانه ایزولدا گذاشت. اما این بار او بیهوش نشد، بلکه با لبخند گفت:
گلدان بخرید! این ساده نیست، این ظرف زندگی است!
من قبلاً به تو گفتم که تو، ایزولدا، بزرگترین ماجراجویی من هستی!
آگنست به دوستداشتهاش گفت، وقتی داستانش را تمام کرد.
عشق آگنست و ایزولدا هماهنگی اضداد را به وجود آورد. آگنست توانست یخ قلب ایزولدا را ذوب کند. و ایزولدا شور و حرارت و سرگردانی آگنست را سرد کرد.
آنها تا روزی که کف شیشهای گلدان ناگهان ترک خورد، طولانی و خوشبختانه زندگی کردند. ایزولدا میدانست که وقتش فرا رسیده، اما دیگر از مرگ نمیترسید، او منتظرش بود. زیرا خود این سرانجام را انتخاب کرده بود.
در فراش مرگ، به دخترش گفت:
پدربزرگ تو جادوگر سردی بود. نیروی او در تو هم هست. از آن استفاده کن، اما فراموش نکن که هر چه استعدادی داشته باشی، هیچ زندگی شیرینتر از زندگیای نیست که با عرق، اشک و خون تجربه شده باشد!
شمع آگنست هفت روز بعد از از دست دادن دوستداشتهاش خاموش شد. و والدالینا بزرگ شد و این داستان را به تمام جهان رساند، مثل اقیانوس که آبهای خود را در رگهای رودخانهها میریزد.