یک روز تابستان، پسری به نام آرش به روستا پیش مادربزرگش آمد. هر صبح او پنکیکهای داغ با خامه سرد میخورد، در باغ سیبهای آبدار میرویدند و نزدیک جنگل، رودخانهای زلال جاری بود که شنا کردن در آن بسیار لذتبخش بود.
آرش خیلی دوست داشت پیش مادربزرگش باشد. فقط یک چیز او را ناراحت میکرد - در روستا بچه دیگری نبود که با او بازی کند.
یک روز پسرک رفت تا پروانه بگیرد. با تور کنار رودخانه میدوید و پروانههای سفید کلم و زرد لیمویی میگرفت، اما بلافاصله آنها را رها میکرد چون به اندازه کافی رنگارنگ و جالب نبودند. داشت به خانه برمیگشت که ناگهان پروانه شگفتانگیزی دید. رنگش نارنجی تیره، تقریباً قرمز بود و روی بالهایش دایرههای بزرگ تیرهای بود، درست مثل دم طاووس.
پسرک آرام نزدیک شد و تورش را روی پروانه انداخت. پروانه سعی کرد پرواز کند اما تور مانع شد. کوچولو با تمام قدرت در تور تقلا میکرد اما نتوانست آن را پاره کند. و آنگاه با صدای انسانی گفت:
خواهش میکنم مرا رها کن! و من هر آرزویی که داری برایت برآورده میکنم.
آرش فکر کرد، سرش را خاراند، دستانش را باز کرد و گفت:
من چیزهای زیادی میخواهم، اما نمیدانم چطور انتخاب کنم. حالا بستنی آرزو میکنم، بعد میخورمش و چیزی باقی نمیماند. و آرزو تمام میشود. اگر بعداً چیز مهمی یادم بیاید چی؟
باشد. پس یک آرزو بهت میدهم، اما میتوانی آن را تغییر دهی تا وقتی که خورشید به افق نرسیده. به محض اینکه خورشید شروع به غروب کند، همان چیزی که انتخاب کردهای برایت میماند.
پروانه پاسخ داد.
آرش خوشحال شد و قبول کرد. و اسکیت غلتکی آرزو کرد. به پاهایش نگاه کرد و اسکیت دید! نارنجی روشن با چرخهای مشکی، زیبا. پروانه دروغ نگفته بود. پسرک خواست به او تشکر کند، به تور نگاه کرد اما پروانه پرواز کرده بود. پس بلندتر فریاد زد: «خیلی ممنونم!» و در مسیر کنار رودخانه حرکت کرد.
اما مسیر ناهموار بود و پسرک مدام تلو تلو میخورد. آرش فهمید که اسکیت کردن روی زمین راحت نیست. و تصمیم گرفت که بهتر است ماهیگیری کند. هوپ! - چوب ماهیگیری چوب صندل در دستش ظاهر شد. و اسکیتها ناپدید شدند. قهرمان ما به رودخانه رفت، کنار آب نشست و شروع به ماهیگیری کرد.
ماهی میگرفت و میگرفت. و گرفت! یک کپور زیبا. آن را از قلاب برداشت و فهمید که جایی برای گذاشتنش ندارد. آرش فکر کرد که باید سطلی با خودش میآورد - هوپ! - و بلافاصله سطل نارنجی خالخالی مشکی در کنارش ظاهر شد، حتی با آب. کپور را در آن گذاشت، خواست چوب ماهیگیری را بردارد اما نبود.
درسته! به سطل تبدیل شده! خب، دیگر نمیشود ماهیگیری کرد...
آرش دستش را به پیشانیاش زد.
سطل را برداشت و در کنار رودخانه به سمت خانه رفت. خورشید داشت به غروب نزدیک میشد، وقت بازگشت به خانه مادربزرگ بود.
پسرک راه میرفت و فکر میکرد چه روز جالبی بود. اما چقدر حیف که دوستی نیست که بتواند همه اینها را برایش تعریف کند. و آنگاه فهمید مهمترین آرزویش چیست! کپور را در رودخانه رها کرد، سطل را روی مسیر گذاشت و بلند گفت:
من یک دوست میخواهم!
و سطل به دختری تبدیل شد. با موهای نارنجی تیره و چشمان درشت تیره. دخترک خندید و گفت:
آفرین، مهمترین آرزوی دنیا را انتخاب کردی! من دوست تو خواهم بود تا وقتی که در روستا هستی.
اسمت چیه؟
اسم من پروانه چشم طاووس است. صبح مرا گرفتی و من بودم که به اسکیت، چوب ماهیگیری و سطل تبدیل شدم. کنجکاو بودم ببینم چه آرزویی میکنی. و در مورد تو اشتباه نکردم، تو خوبی چون مهمترین چیز برایت دوستی است.
دخترک خندید.
اسم من آرش است. بیا بریم پیراشکی سیب بخوریم، مادربزرگ همیشه برای شام میپزد.
پسرک خودش را معرفی کرد.
و بچهها رفتند شام بخورند. اینطور قهرمان ما فهمید که یک دوست واقعی از هر اسباببازی و وسیلهای مهمتر است. تو چه آرزویی میکردی، عزیزم؟