داستان آموزندهای درباره جیپ کوچولویی که نمیخواست در صندلی ماشین مادرش بنشیند. چون فکر میکرد به اندازه کافی قوی است و میتواند خودش را نگه دارد! این داستان به شما میگوید که چرا به صندلی کودک نیاز داریم!
یک قصه درمانی اثر اصلی درباره خانوادهای از صندلیها که همیشه بعد از پیادهروی پاهایشان را میشستند، و درباره بچه کوچکشان - چهارپایه - که تنبلی کرد و این کار را انجام نداد.
افسانهای درباره کرمی که خانهاش را در توتفرنگی ساخت و تابستان را در آن به خوبی گذراند، تا اینکه پاییز فرا رسید. چرا کرمها دیگر در توتفرنگی زندگی نمیکنند؟ چون به حرف بزرگترها گوش نمیدهند.
یک قصه جادویی درباره پسری که به خاطر نجات پروانهای، یک آرزو به او داده شد که میتوانست آن را تا پایان روز هر چقدر بخواهد تغییر دهد. ببینیم چه اتفاقی افتاد؟
قصه آموزندهای درباره یک برس دندان کوچولو که فراموش میشد از او استفاده کنند. به همین دلیل هیچکس با او دوست نبود و او غمگین بود و دلش برای دندانهای دوستش تنگ شده بود. تا اینکه یک روز…