در شهر دوری، پسری به نام میشا با قلبی بسیار مهربان زندگی میکرد. البته او تنها زندگی نمیکرد، اما در تابستان اغلب احساس تنهایی میکرد. مادرش هر روز سر کار میرفت و فقط شبهای دیروقت برمیگشت، پدرش هم اصلاً در سفرهای کاری گم میشد، و دوستان همکلاسیاش به سواحل و تفرجگاهها رفته بودند.
بنابراین میشا معمولاً قدم میزد. و در یکی از آن روزها، او از کنار جنگل انبوهی میگذشت که ناگهان نوری درخشید. مادرش به پسر گفته بود به جنگل نرود، اما کنجکاوی از هر منعی قویتر بود.
میشا بدون لحظهای تردید، به سمت جنگل رفت. نور عجیب او را به یک گلزار رساند - و آنجا چه صحنهای در جریان بود! پروانهای با زیبایی باورنکردنی، به اندازه یک دست یا حتی بزرگتر، در تار عنکبوت گیر کرده بود. و عنکبوتی نه کمتر غولپیکر به سمت او میخزید.
اگر جای میشا کس دیگری بود، میترسید، اما قهرمان ما شجاع بود. نترسید، چوبی برداشت و هیولای وحشتناک را راند. و پروانه ناگهان ناپدید شد. و به یکباره در گلزار، دختری زیبا ظاهر شد، با لباسی بلند و بالهای ظریف.
از تو متشکرم، ای ناجی من.
او با صدایی زنگوار گفت.
چون مرا یافتی و نجات دادی، سه آرزو به تو میبخشم. چه میخواهی؟
میشا حتی با دست چشمانش را مالید - زیبارو ناپدید نشده بود. و آنگاه با لبخند پهنی، چشمانش را بست و آرزو کرد:
یک ربات تبدیلشونده میخواهم. از مجموعه جدید.
عصر ربات تبدیلشونده خواهی داشت. چه دیگری میخواهی؟
میشا اینجا به فکر فرو رفت. آرزوها چیز مهمی هستند، نباید برای چیزهای بیاهمیت هدر داد. در کتابها نوشته بودند که جادو فقط یک بار در زندگی اتفاق میافتد.
من میخواهم... میخواهم مادر و پدرم نیازی به کار کردن زیاد نداشته باشند.
پسر با قاطعیت گفت. لبخند ملایمی بر لبان پری نقش بست.
انتخاب عالی. و آخری؟
بگذار... بگذار همه چیز درباره جادو برایم تعریف کنی!
پسر خود را کنترل نکرد.
خب، همه چیز را نمیگویم، اما... چه میخواهی بدانی؟ بگذار این آرزو نباشد.
تو کی هستی؟ پری واقعی؟ و بقیه کجا هستند؟ چرا قبلاً هیچکدام از شما را ندیدهام؟
در چشمان دختر لبخندزن، ناگهان غمی درخشید.
بله، من پری هستم. ما زیاد هستیم، اما در دنیای خودمان زندگی میکنیم، جایی که شما نمیتوانید بیایید. من تنها اینجا در دنیا پرواز میکنم. زمانی مرا نفرین کردند. با جادوگری قدرتمند روبرو شدم و او آرزوهایی خواست. من حاضر نشدم به او کمک کنم، و او در عوض مرا در زمین زندانی کرد. باید آرزوهای شما را برآورده کنم...
پری با غم سرش را پایین انداخت. میشا تحمل نکرد، به سمت او دوید و سرش را نوازش کرد.
گریه نکن! میدانی چه؟ بگذار آرزوی سوم من این باشد: که تو آزاد باشی!
پری از خوشحالی قهقهه زد، از پسر صمیمانه تشکر کرد و درست در مسیر جنگل ناپدید شد. و عصر، مادر به خانه آمد. خبر خوشحالکنندهای داد که او و پدر ارتقا گرفتهاند و حالا بیشتر در خانه خواهند بود.
و ربات تبدیلشونده را هم به عنوان هدیه آورد، چطور میشد بدون این باشد.