یکروز در وسط هفته تحصیلی، معلمه تاتیانا ایوانونا وارد کلاس دوم «ب» شد، از دانشآموزان ساکتی خواست و اطلاعیهای برای آنها صادر کرد.
بچهها، امروز در مدرسه زنگ نخواهد خورد، چون چیزی خراب شده است. بنابراین شما باید به جای کار خود بنشینید و من درس را شروع میکنم. امروز ما نقاشی خواهیم کشید، سپس با هم آثار را بحث خواهیم کرد.
معلمه کلاس دوم «ب» گفت.
بچهها با تایید غرغر کردند، آنها نقاشی کشیدن و بحث کردن را خیلی دوست داشتند.
تاتیانا ایوانونا از دانشآموزان خواست توجه داشته باشند و دستورالعملها را دقیق اجرا کنند. او از کیفش یک ساعت بزرگ بیرون آورد و روی میز قرار داد، روی صفحهی ساعت اعداد بزرگ، عقربههای ساعت و دقیقه به وضوح دیده میشدند.
حیاط مدرسه را نقاشی کنید، فراموش نکنید که عقربههای ساعت را دنبال کنید. بعد از سهچهارم ساعت، نقاشیهای خود را به من تحویل دهید، بعد از آن من میگویم چه کار بعدی انجام خواهیم داد. معلمه پشت میز نشست و شروع به پر کردن دفتر کلاس کرد، اما دانشآموزان پس از شنیدن سخنان معلم کمی گیج شدند.
سهچهارم ساعت! این چقدر است؟
لنا آرام از کاتیا که با او پشت یک میز نشسته بود پرسید.
من فکر میکنم این سه یا چهار دقیقه است، احتمالاً من دقیق نمیدانم.
کاتیا با صدای آهسته جواب داد و به سمت پتیا برگشت.
لطفاً بگو سهچهارم ساعت چیست؟
ما درباره ربع در درس ریاضی یاد گرفتیم. تاتیانا ایوانونا توضیح میداد که چگونه یک چهارم عدد را پیدا کنیم. باید عدد را بر چهار تقسیم کنیم. اما چگونه میتوان یک را بر چهار تقسیم کرد؟ آیا چهار ساعت میشود؟
واسیا در گفتگوی بچهها دخالت کرد:
نه، در یک ساعت شصت دقیقه است، باید شصت را بر چهار تقسیم کنیم. من دیروز یک مسئله حل کردم و یادآوری کردم که در یک ساعت چند دقیقه است.
معلوم میشود که باید شصت را بر چهار تقسیم کنیم؟ اما ما هنوز یاد نگرفتهایم چگونه چنین اعدادی را تقسیم کنیم!
من پیدا کردم!
کاتیا با خوشحالی گفت، در حین گفتگوی بچهها، او کتاب ریاضی را ورق میزد. و آنقدر بلند گفت که حتی معلمه نگاهش را از دفتر برداشت و ناموافقانه سر تکان داد.
یک چهارم ساعت پانزده دقیقه است.
بقیه دانشآموزان هم به این نتیجه رسیدند، اکنون بچهها تصمیم میگرفتند که سهچهارم ساعت چند دقیقه است.
گفتگوی بچهها پایان نیافت، آنها درباره ساعت و عقربهها بحث میکردند، کدام یک دقیقهشمار است، تنها بعد از آن به تکلیف پرداختند. بچهها حیاط مدرسه را نقاشی میکردند، عقربههای ساعت را دنبال میکردند تا به موقع کارهای خود را به تاتیانا ایوانونا تحویل دهند.
دانشآموزان کلاس دوم «ب» به موقع کارهای خود را تحویل دادند، و معلمه آنها را به تعطیلات فرستاد و خود شروع به آویزان کردن نقاشیها روی تخته کرد. بعد از استراحت چند دقیقهای، بچهها به کلاس برگشتند و بعد از نشستن در جای خود، برای بحث درباره کارها آماده شدند.
تاتیانا ایوانونا از دانشآموزان خواست زیباترین کار را انتخاب کنند، و بچهها شروع به نگاه دقیق به نقاشیها کردند. هر کسی در دل خود فکر میکرد که کار او بهترین و شایستهترین است، بنابراین خاموش ماندند، و انتخاب بهترین نقاشی غیرممکن بود.
بعد از سکوت طولانی، لنا دست برافراشت و گفت:
من نقاشی را که با رنگهای روشن رنگآمیزی شده است دوست دارم، و به یکی از کارهای روی تخته اشاره کرد.
تاتیانا ایوانونا سر تکان داد و تصمیم او را پذیرفت، زیرا او خیلی دوست داشت که دانشآموزان انتخاب خود را توضیح دهند.
و من آن نقاشی را دوست دارم، جایی که درخت بلند نشان داده شده و گوشهی خانه دیده میشود.
پتیا انتخاب خود را کرد.
درخت تنها و بسیار زیبا است.
حتی الیشا، که معمولاً خاموش بود و بسیار کم صحبت میکرد، گفت که کار روی قسمت پایین سمت چپ تخته را دوست دارد.
تاتیانا ایوانونا خیلی میخواست الیشا را تشویق کند و پرسید:
چرا؟
و او دوباره جواب داد و گفت که در نقاشی سطلهای زباله وجود دارد. تمام بچههای کلاس شروع به خندیدن کردند، فقط معلمه نخندید، بلکه شروع به بررسی دقیق نقاشیهای دیگر کرد.
واقعاً! به جز کاتیا، هیچ کس از بچهها سطلهای زبالهای را نقاشی نکرده است که در حیاط مدرسه ایستادهاند. چرا؟
تاتیانا ایوانونا از بچهها پرسید.
آنها زیبا نیستند!
لنا با چینخوردگی صورت گفت.
نه، اینطور نیست!
کاتیا آرام مخالفت کرد.
سطلها حتی بسیار جذاب هستند، جدید، روشن، رنگهای مختلف. و همچنین به لطف آنها حیاط مدرسه تمیز است.
کلاس سروصدا شد، دانشآموزان شروع به بحث درباره اینکه آیا باید سطلهای زباله را نقاشی میکردند کردند. آنها موافق بودند که نقاشی بدون آنها نادقیق است و خود را تکذیب میکردند، ادعا میکردند که زباله موضوع نقاشی نیست.
تاتیانا ایوانونا به بچهها وقت داد تا وضعیت را بحث کنند و حتی به کسانی که نیاز داشتند یک لحظه از کلاس خارج شوند اجازه داد.
آیا میدانید، بچهها، که در حیاط مدرسه سطلهای زباله خاصی برای جداسازی زباله ایستادهاند؟
معلمه با این سخنان بچهها را به جای خود نشاند، وقتی آنها کمی آرام شدند.
روی آنها نشانهای است تا بتوانیم تشخیص دهیم چه زبالهای میتوان انداخت. در یکی باقیماندههای غذایی جمع میشود، که بعداً کود برای گیاهان از آن تولید خواهد شد. در سطل دیگر کاغذ و جعبههای مقوایی ذخیره میشود، که برای بازیافت فرستاده میشود تا محصولات کاغذی جدید از آنها ساخته شود.
کمی دورتر سطلی برای جمعآوری اشیاء پلاستیکی و کیسهها و یک سطل دیگر برای قوطیهای فلزی ایستاده است. تاتیانا ایوانونا به دانشآموزان توضیح داد که زبالههای جمعشدهی جداگانه فقط زباله نیست، بلکه مواد خام ثانویه است و گفت اطلاعات را در دفتر یادداشت کنند.
معلمه تمام نقاشیها را از تخته برداشت و فقط کار کاتیا را باقی گذاشت. بچهها در دفتر درس روسی نوشتند: «زبالههای جداگانهی جمعشده فقط زباله نیست، بلکه مواد خام ثانویه است که از آن کالاهای مورد نیاز تولید میشود».
تاتیانا ایوانونا در خلاصهکردن درسهای برگزارشده، دفتر را باز کرد و سؤالی از بچهها پرسید:
شما در درس ریاضی چه چیز جدیدی یاد گرفتید و چه چیز را یاد گرفتید؟
ما یاد گرفتیم که یک چهارم ساعت پانزده دقیقه است،
پتیا جواب داد، و معلمه جواب را تایید کرد.
سپس، بچههای دیگر یادآوری کردند که در درس ریاضی آنها فهمیدند چگونه زمان را از ساعتهای مکانیکی بخوانند و برای همیشه یادآوری کردند که در یک ساعت دقیقاً شصت دقیقه است. و آنها یاد گرفتند که چگونه میتوان شصت را بر چهار تقسیم کرد بدون اینکه قانون تقسیم طولانی را بدانند، و یاد گرفتند چگونه سهچهارم عدد را بدون کمک معلم پیدا کنند.
تاتیانا ایوانونا از پاسخهای دانشآموزان راضی بود و به همه در ریاضی «پنج» و در درس روسی هم «پنج» دادند، زیرا تمام بچهها، به جز کولیا، جملهٔ دیکتهشده را بدون اشتباه نوشتند.
کولیا دو کلمه را ننوشت، بنابراین نمرهای در درس روسی نگرفت. معلمه درس نقاشی را برای همه «عالی» امتیاز داد. در درس علوم محیط، فقط کاتیا نمره «پنج» گرفت، و تمام بچهها موافق بودند که این منصفانه است. زیرا اگر کاتیا نبود، آنها در آیندهی نزدیک نمیفهمیدند که زبالههای جداگانهی جمعشده فقط زباله نیست، بلکه مواد خام ثانویه است.