سه خوکچه آهنگهای شاد میخواندند، رقصهای خندهدار میرقصیدند، بر روی سازهای مختلف موسیقی مینواختند. و اینگونه تمام تابستان ادامه یافت.
چه رفتار خوکی افسانهای!
جغد گفت، در حالی که بر فراز علفزاری که آنها در آن شادی میکردند، پرواز میکرد.
و هنگامی که پاییز فرا رسید و شبها سرد شد، یکی از برادران به نام خرندل گفت:
همه موجودات زنده به خانه نیاز دارند، انسانها و حیوانات، و ما هم خوکچهها.
نه، نه اکنون. وقتی خیلی سرد شود، آنگاه فکر میکنیم. اما اکنون بازی میکنیم.
خروشکین و خروکین پاسخ دادند.
آیا شنیدید؟!
صدای جغدی که روی درخت نشسته بود و برادران را تماشا میکرد، شنیده شد.
در منطقه ما یک گرگ ظاهر شده است، او بدجنس، گرسنه و ترسناک است.
اگر تو از او میترسی،
خروشکین و خروکین اعتراض کردند.
پس تو در لانهات بنشین.
و خود با صدای خوکیای دوستانه در دو صدا آواز خواندند:
ما از گرگ خاکستری نمیترسیم،
گرگ خاکستری.
کجا میگردی
گرگ خاکستری،
گرگ خاکستری؟
کی میتوانست تصور کند که حرفهای جغد درباره گرگ در جنگل درست باشد. این خبر بر زبان تمام حیوانات بود.
خوکچهها متوجه شدند که وضع خطرناک است، زمانی که خواب رفتند. بیرون هوا نسبتاً خنک بود.
و صبح روز بعد از سرما بیدار شدند، و کاملاً واضح شد که سرما در راه است، و باید خانه بسازند. در آن میتوانستند از گرگ پنهان شوند و در سرمای شدید گرم شوند.
خروشکین گفت:
من خانهای از کاه میسازم. در آن گرم و نرم خواهد بود، و کاه همهجا بسیار است، نیازی نیست برای مواد ساختمانی دور برویم، پول و وقت برای حملونقل هزینه کنیم. و نیازی نیست استادهای بیمهارت را صدا کنیم.
و من از شاخهها و تنههای درختی. تا از باد پاره نشود.
خروکین پاسخ داد.
همانطور که گفتند، انجام دادند.
در این زمان برادر آنها خرندل خانهی خود را میساخت.
او از هوش و فطانت برخوردار بود، میدانست بازی و کار را ترکیب کند. خرندل بنیاد را از سنگ، دیوارها را از آجر، سقف را از کاشیهای قرمز رنگ ساخت، پنلهای خورشیدی روی آن نصب کرد تا برق تولید کند. زیرا او میخواست خانه را با فناوری هوشمند مجهز کند، و برای این کار نیاز به جریان الکتریکی مستمر بود.
و خروکین و خروشکین به آواز خواندن و رقصیدن ادامه دادند:
یک و دو،
و همه آماده است،
خانه از کاه ساخته شده است،
سه و چهار،
از شاخهها هم،
میتوانیم دوباره شادی کنیم.
گرگ آنها را شنید و فریاد زد:
این کی در جنگل سر و صدا میکند، وقتی گرگ خسته خواب میرود؟
و هنگامی که دو خوکچه چاق و سرخرو را دید، از خوشحالی فریاد کشید:
وای، این خوکچههای چاق! من فقط میتوانستم رویا ببینم! این چقدر خوششانسی! دو خوک را یکجا گرفتم!
خوکچهها ترسیدند و به خانه کاهی خروکین دویدند.
گرگ به سمت پناهگاه آنها رفت، با پنجهاش پشت گوش خود را خاراند، و با تعجب گفت:
این چه دسته کاهی است؟ من آن را به آسانی ویران خواهم کرد! فقط کمی بیشتر هوا در ریههایم جمع کنم، و با تمام قوت دمیدم! تمام این خانه ضعیف کاهی از هم پاشیده خواهد شد.
و گرگ دمید. و کاه از هم پاشید. خانه فروریخت. و خوکچهها به خانه دوم دویدند که خروشکین ساخته بود. گرگ پشت سر آنها پرید.
اوه، این چه شالش ضعیفی از شاخهها است؟ ها-ها-ها! من این را هم میشکنم، اما باید کمی تلاش کنم، نیروی بیشتری به کار ببرم.
و گرگ شروع کرد به تکان دادن خانه خروشکین. شاخهها ریختند، تکیهها شکستند و این خانه ضعیف هم فروریخت.
خوکچهها با تمام قوتشان دویدند.
آه، این خوکهای سریع را ببینید! آنها از من فرار میکنند.
گرگ فریاد کشید.
به هر حال آنها را میگیرم!
و پاهای عقب آنها را گرفت. خوکچهها فقط با پاهای جلو میدویدند. یک کاج بزرگ در جلو ظاهر شد.
به سمتهای مختلف میدویم.
خروکین فریاد کشید، یادآوری درسهای تربیت بدنی از معلم مدرسه.
و آنها به سمتهای مختلف دویدند: خروکین به راست، و خروشکین به چپ. و گرگ وسط ماند، و با تمام قوت به تنه کاج برخورد کرد.
پاهای خوکچهها از پنجههای بزرگ گرگ لیز خوردند، و خود گرگ سرش را به تنه کاج کوبید، بهطوریکه جرقهها از چشمهایش پرید، و مخروطهای کاج روی سرش ریختند.
برادران، با نفسهای تند، به خانه خرندل رسیدند. او درب را برای آنها باز کرد و آنها را داخل کرد.
خوکچهها از ترس میلرزیدند. اشکها از روی صورتشان میریخت.
آرام شوید.
خرندل گفت.
همه خوب خواهد شد! گرگ نمیتواند خانهی من را ویران کند. این خانه محکم است، باد آن را نمیتواند دمیده کند، نیرو آن را نمیتواند بشکند. و این درسی برای شما است که میتوانید آواز بخوانید، بازی کنید، رقص کنید، اگر جایی برای فرار داشته باشید! بس!
در این زمان گرگ اطراف خانه دویدن و دویدن کرد، سعی کرد آن را ویران کند، اما فقط تمام ناخنها و دندانهایش را شکست. و بدون چیزی رفت.
و خرندل تصمیم گرفت برای برادرانش از خانه خود گردش کند.
خانهی من بسیار هوشمند است. در آن قفل نیست، بلکه با اثر انگشت سم پا باز میشود. در اینجا حسگرهای حرکت، دکمهی بیسیم برای نور بالای سطح کار در آشپزخانه، مکعبی با کانالهای تلویزیونی برنامهریزیشده، و آشکارساز گاز و دود وجود دارد.
و در اتاق خواب، وقتی بیدار میشوم و بیرون هنوز تاریک است، میگویم: «صبح بخیر!»، و نور خود بهخودی از صدای صوتم روشن میشود.
وقتی از حمام بیرون میآیم، نور خود بهخودی از بسته شدن درب خاموش میشود، و تهویه روشن میشود. و من یک جاروی رباتی هم دارم. این نه تنها کف را تمیز میکند، بلکه هوا را از گرد و غبار و ذرات آلرژیزا پاک میکند.
وای! چقدر فوقالعاده!
برادران تحسین کردند.
و میدانید چه؟ من پیشنهاد میدهم که با من در این خانه زندگی کنید.
خرندل گفت.
اما برای این کار باید طبقه دوم بسازیم، تا برای همه جا کافی باشد.
ایدهی عالی! متشکریم!
خروشکین و خروکین پاسخ دادند.
و همه با هم شروع به کار کردند و آواز خواندند:
اکنون باید خانهای بسازیم
خانهی دو طبقه جدید!
تا در دام نیفتیم،
باید در خانهی محکم زندگی کنیم!
کار سریع پیش رفت. خوکچهها طبقه دوم را ساختند، و تمام خانه را به سیستم هشدار متصل کردند و آن را تحت نظارت قرار دادند، و در آن با دوستی، آرامش و شادی زندگی کردند.
افسانهها و دستورالعملهای آشپزی را بخوانید و همیشه در جیب خود خواهید داشت.