داستان ماشا دختر نافرمان
50 507

داستان ماشا دختر نافرمان

نویسنده:
داستانی درباره دختری که حرف مادرش را گوش نکرد و دچار مشکل شد. نباید چیزی را از بزرگسالان پنهان کرد و اگر آرزوی خاصی دارید، حتماً آن را با والدینتان در میان بگذارید تا آنها بکوشند آن را برآورده کنند.

روزگاری دختر کوچکی به نام ماشا زندگی می‌کرد. او اغلب با مادرش برای خرید مواد غذایی به فروشگاه می‌رفت و هنگام عبور از قسمت اسباب‌بازی‌ها، با دیدن عروسک‌های زیبا، لگوهای بزرگ و عروسک‌های پولیشی، مجذوب می‌شد و خیره نگاهشان می‌کرد.

یک بار دیگر که مادر و دخترش به فروشگاه رفتند، ماشا یک پاندای پولیشی زیبا دید. پاندا بسیار بزرگ، سیاه و سفید و پرپشت بود، انگار زنده بود و به ماشا نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد. ماشا خیلی دوست داشت این موجود شگفت‌انگیز در خانه‌اش، در اتاقش زندگی کند. به‌خصوص که به‌زودی تولدش بود و این دقیقاً همان هدیه‌ای بود که می‌خواست در جشن جادویی و مورد انتظارش دریافت کند.

دختر گریه کرد و شروع به التماس به مادرش کرد که همان لحظه این اسباب‌بازی را برایش بخرد. اما مادر آن‌قدر کیسه در دست داشت و پس از خریدها پولی هم باقی نمانده بود، بنابراین به دخترش قول داد که این اسباب‌بازی را کمی بعدتر، در روز تولد ماشا برایش بخرد.

وقتی به خانه رسیدند، دختر نمی‌توانست پاندای زیبایی را که در ویترین فروشگاه دیده بود، فراموش کند.

ماشا یک بار دیگر نزد مادرش رفت و گفت:

مامان جان، نمی‌شود همین الان بریم و این اسباب‌بازی فوق‌العاده را بخریم؟ چون فردا ممکن است آن را برای دختر دیگری بخرند و من اصلاً بدون هدیه بمانم.

عزیز دلم، ما حتماً این پاندا را برایت می‌خریم، وقتی روز تولدت برسد. الان شب است و فروشگاه بسته است.

ماشا با ناراحتی به مادرش نگاه کرد و به اتاقش رفت. آن‌وقت ماشا تصمیم گرفت خودش به فروشگاه برود و اسباب‌بازی را بخرد. البته الان جایی نمی‌رفت، بیرون شب بود، اما فردا دختر حتماً چاره‌ای می‌اندیشید و به دنبال رویایش به فروشگاه اسباب‌بازی می‌رفت.

صبح شد و مادر ماشا را به مهدکودک برد. مثل همیشه تمام روز بچه‌ها در کلاس نوشتن، خواندن و حساب کردن یاد می‌گرفتند، کاردستی‌های مختلف درست می‌کردند و با اسباب‌بازی‌ها بازی می‌کردند. و بالاخره وقت خواب بعدازظهر فرا رسید. همه بچه‌ها لباس خواب‌های قشنگشان را پوشیدند، لباس‌هایشان را روی صندلی گذاشتند و در تخت‌هایشان دراز کشیدند. ماشا هم راحت دراز کشید تا زودتر بخوابد، اما پاندای زیبای پولیشی از ذهنش بیرون نمی‌رفت.

بدون فکر زیاد، و وقتی دید همه بچه‌ها در تخت‌هایشان به خواب عمیق رفته‌اند، ماشا تصمیم گرفت آرام و بی‌سر و صدا از زیر پتو بیرون بیاید و به دنبال رویایش به فروشگاه اسباب‌بازی برود. دختر بی‌سر و صدا از کنار مربی رد شد و از مسیر آشنا به سمت فروشگاهی رفت که با مادرش اغلب به آنجا می‌رفتند. ماشا مدت زیادی در مسیر دوید، اما هیچ‌وقت نتوانست آن قفسه با انبوه اسباب‌بازی‌های رنگارنگ را پیدا کند.

بالاخره عصر شد، بیرون خیلی سرد و تقریباً تاریک شده بود. ماشا ترسید و تصمیم گرفت به مهدکودک برگردد تا سرزنشش نکنند. اما وقتی برگشت، متوجه شد گم شده است. دختر هیچ‌یک از فروشگاه‌ها و خانه‌های دیگری که اکنون او را احاطه کرده بودند، قبلاً ندیده بود، بنابراین نمی‌دانست به کدام سمت برود.

ماشا راه می‌رفت و گریه می‌کرد، ناگهان پیرزنی نزدیکش آمد و پرسید:

دخترم، چرا عصر تنها در خیابان پرسه می‌زنی؟ مادرت کجاست؟

من گم شده‌ام. من به دنبال فروشگاه مورد علاقه‌ام با اسباب‌بازی‌ها بودم و احتمالاً از کنارش رد شدم. حالا نمی‌دانم کجا بروم.

ماشا جواب داد.

بیا ببینیم چه کار می‌توانیم بکنیم. اسمت چیست؟

پیرزن پرسید.

ماشا.

با چه کسی زندگی می‌کنی؟

با مادرم.

به مدرسه می‌روی یا مهدکودک؟

بله، من به مهدکودک می‌روم.

اسمش چیست؟

مهدکودک من «توت‌فرنگی» نام دارد و خانه من و مادرم خیلی نزدیک آن است.

خوب، من می‌دانم کجاست، بیا با من تا تو را به مهدکودک برسانم و آنجا حل‌وفصل می‌کنیم.

پس از مدتی ماشا و پیرزن به مهدکودک نزدیک شدند. ناگهان ماشا مادرش را دید که روی پله‌های ورودی نشسته و تلخ گریه می‌کند.

ماشا به سمتش دوید و با صدای بلند فریاد زد:

مامان جان، عزیزم، من اینجام، گریه نکن!

دخترم، کجا بودی؟ من از نگرانی جا نمی‌آیم!

مادر گریان در حالی که به سمت ماشا می‌دوید، جواب داد.

مامان جان، من آن‌قدر آن پاندای زیبایی را که در فروشگاه دیدیم می‌خواستم که تصمیم گرفتم به هر قیمتی شده آن را برای خودم بخرم. من خودم از مهدکودک رفتم و به دنبالش رفتم، اما گم شدم. این پیرزن مهربان راه را به من نشان داد و مرا به اینجا آورد. بیرون خیلی ترسناک بود، اطراف پر از عمو و خاله‌های غریبه بود، خیلی سرد شده بود و فکر می‌کردم دیگر هرگز تو را نخواهم دید! مامان جان، من خیلی ترسیدم، لطفاً سرزنشم نکن، دیگر هرگز این کار را نمی‌کنم!

مادر دخترش را در آغوش گرفت و اشک‌هایش را پاک کرد. روز بعد آنها با هم به فروشگاه رفتند و همان پاندایی را که دختر خیلی دوست داشت، خریدند. از آن روز به بعد، ماشا هرگز بدون اجازه مادرش به خیابان نرفت، همیشه دست او را می‌گرفت و فرار نمی‌کرد.

و اگر ماشا خیلی چیزی را می‌خواست، به مادرش می‌گفت و آنها با هم به دنبال اسباب‌بازی مورد علاقه می‌رفتند. دختر فهمید که اگر این‌طور فرار کند، ممکن است یک روز برای همیشه گم شود و دیگر هرگز مادر عزیزش و دوستانش را از مهدکودک که با آنها خیلی شاد بازی می‌کند، نبیند.

نظر خود را ثبت کنید

داستان داستان ماشا دختر نافرمان در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
دکمه‌ی گمشده
دکمه‌ی گمشده
این داستان درباره‌ی دختر کوچکی به نام نادیا است که به کارهای کوچک خود که در آن‌ها مهربانی و سخت‌کوشی نهفته بود، اهمیت نمی‌داد. اما قلب مهربان این دختر اجازه نداد که او در برابر مصیبت دیگران بی‌تفاوت بماند
5 768 18
هدیه‌ای غیرمنتظره
هدیه‌ای غیرمنتظره
در زندگی هر انسانی ممکن است جادوی واقعی اتفاق بیفتد، اما همه نمی‌توانند هدیه سرنوشت را به درستی درک کنند و از آن استفاده کنند. این افسانه کمی غم‌انگیز درباره اهمیت انتخاب درست است تا از کاری که انجام داده‌ایم پشیمان نشویم. داستانی درباره پسری، بچه گربه‌ای، تبلتی و البته با پایانی خوش.
20 053 27
نیکیتکا و کامپیوتر
نیکیتکا و کامپیوتر
قصه‌ای درباره پسر کوچکی که دوستانش را از دست داد و بینایی‌اش ضعیف شد. علت این اتفاق، کامپیوتری بود که زمانی آرزوی دیرینه‌اش به شمار می‌رفت.
9 232 24 1
کریسمس در جنگل
کریسمس در جنگل
داشتن دوستان وفادار و صادقی که هرگز شما را ناامید نمی‌کنند و در لحظات حساس به یاری‌تان می‌آیند، بسیار مهم است. این داستان درباره خرس‌های کوچکی است که قبل از کریسمس به خارپشت‌ها کمک کردند.
5 754 19
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟