در یک شهر بزرگ و بسیار بزرگ، دختری به نام آلنکا زندگی میکرد. او با والدینش در یک ساختمان چند طبقه زندگی میکرد و اغلب در زمین بازی کودکان بازی میکرد.
در پاییز، زمان آن رسیده بود که به مدرسه برود، بنابراین دختر قبلاً تمام حروف و اعداد را یاد گرفته بود. آلنکا دختری خوب و فرمانبردار بود و همیشه از مادرش اطاعت میکرد. خوب، یا تقریباً همیشه...
دختر خیلی دوست نداشت که مادرش از او بخواهد به خانه برگردد یا بخوابد. او هزار بهانه برای نصیحتهای مادرش داشت. بهخصوص ناراحتی زیاد میشد وقتی دختر نقاشی میکرد.
من نمیخواهم از نقاشی منحرف شوم، هرگز نه!
دختر اصرار میکرد.
بیش از هر چیز در دنیا، من دوست دارم نقاشی کنم!
چرا تو هرگز با مداد نقاشی نمیکنی؟
مادر پرسید.
چرا نقاشی نمیکنم، میکنم، اما بعد پاک میکنم. رنگهای درخشانی اطراف هستند، اما مدادها نمیتوانند تمام زیبایی را منتقل کنند، بنابراین من با مداد نقاشی نمیکنم.
دختر توضیح داد.
یک شب، آلنکا پشت میز نوشتاری خود نشسته بود و همانطور که همیشه، نقاشی میکرد. او در طول روز آنقدر خسته شده بود که حتی متوجه نشد چشمانش شروع به بسته شدن کرد و آلنکا بدون اطلاع خود به خواب رفت.
و دختر رویایی شگفتانگیز و رنگین و جادویی دید. آلنکا به کشوری رازآلود و ناشناخته رفت، جایی که ساکنان آن... رنگها بودند.
وای، چقدر اینجا زیبا است! خانهها مثل مدادها بودند، درختان سبز مثل قلمهای نقاشی، و در خیابانها شیشههای پر و تنومند رنگ راه میرفتند. پنج تا بودند.
رنگها فوری دختر را شناختند:
اجازه دهید خود را معرفی کنم: قرمز!
شیشه گفت.
خوشحالترین.
من زرد هستم، مثل خورشید و شن.
آبی - مثل فراموشنشدنیها در مزرعه و آسمان.
و من سبز هستم، دوست دارم برگها و علف را.
من خیلی خوشحال هستم.
آلنوشکا با شادی گفت.
من همهی شما را خوب میشناسم، زیرا خیلی دوست دارم با رنگ نقاشی کنم. اما به نظرم کسی از شما معرفی نشده است. تو چرا اینقدر فروتن و ساکت هستی؟
زیرا من رنگ سفید هستم. نقاشی من روی کاغذ سفید کاملاً دیده نمیشود.
آخرین شیشه رنگ معرفی شد.
پس همهی شما هنرمند هستید؟
دختر پرسید.
همه با یک صدا اعلام کردند:
بله، ما رنگ هستیم، بنابراین هنرمندان معروف و شناختهشدهای هستیم!
وای، تعریف کردن از خود و خودپسندی خیلی خوب نیست. شاید خود را در عمل نشان دهید؟ یک نقاشی شاد و زیبا بکشید. درست در دیوار اتاق من جای خالی است.
آلنکا گفت.
ایده عالی است! اما باید فکر کنیم چه بکشیم. ما الآن مشورت میکنیم، تصمیم میگیریم و شروع میکنیم.
رنگها با هم جواب دادند.
آنها کنار رفتند و مدتزمانی طول کشید تا تصمیم بگیرند.
تو به موسیقی گوش کن، بنشین، و ما میرویم و هر کدام نقاشی خود را میکشیم. پنج نقاشی بسیار بهتر از یکی است. تو مخالف نیستی؟
شیشههای رنگ پرسیدند.
رنگها به سمتهای مختلف پراکنده شدند و دختر تنها ماند. او شهر افسانهای را تماشا میکرد، گوش میداد و آهنگی را زمزمه میکرد.
مدتی گذشت. قرمز اول ظاهر شد. به سمت دختر رفت و آلبوم را با نقاشی دراز کرد.
وای، چقدر زیبا است! اما به نحوی ترسناک است، همه چیز قرمز است! احتمالاً این آتش است! مادرم اجازه نمیدهد با کبریت بازی کنم، من از آتش میترسم!
دختر گفت.
زرد دوم نقاشی را دراز کرد.
خوب، اینجا هم همه چیز برای آلنکا واضح نبود:
این چیست؟ هیچ چیز واضح نیست، این ریگبازی است یا چه؟
آبی هم هنرش را نشان داد، اما سؤالی برای او هم بود:
این نقاشی زیبا است، اما نمیدانم شبیه چه است. اگر این آسمان است، پس چرا ابر نیست؟
نقاشی سبز در دست دختر بود.
این مرتع علف است؟ اما چرا من به اینقدر علف نیاز دارم، من دختر هستم، خرگوش نیستم!
آلنا اعتراض میکرد.
آخری برگ سفید آلبوم را شیشه با رنگ سفید دراز کرد.
من نمیخواهم در نظر شما مثل دختری بدمزه به نظر برسم، تا فکر نکنید که من هیچ چیز را دوست ندارم. من میدانم که شما همه هنرمندان عالی هستید، اما جداگانه خیلی بد شد. بیایید سعی کنیم همه با هم یک نقاشی بکشیم.
آلنا پیشنهاد داد.
چطور با هم؟ من فقط میتوانم جنگل پاییزی، خشخاش یا لباس بکشم، اگر قرمز باشد.
و خوب است! سبز لیاقت را میکشد، تو خشخاش قرمز را میکشی. دختری با کفش سفید و پاپیون سفید گلها را جمع میکند. بالای آنها آسمان آبی خواهد بود و خورشید زرد روشن میدرخشد.
چقدر خوب همه چیز را فکر کردیم! ایده عالی! همه چیز برای ما کار خواهد کرد! هورا!
شیشههای پر و تنومند ایده را با شور و شوق بحث میکردند.
آلنوشکا، بیدار شو.
مادر دختر را بیدار میکرد.
بلند شو، صورتت را بشور، دندانهایت را تمیز کن و به تختخواب برو.
مامان، مامان، من یک نقاشی شگفتانگیز دیدم.
دختر با شادی تعریف میکرد.
تو فردا آن را میکشی، اما امروز حمام و به تختخواب، بخواب.
مادر توصیه کرد.
من قطعاً آن را میکشم، اما من این را نمیخواستم بگویم! من چیز جدیدی فهمیدم!
تو چه فهمیدی؟
مادر پرسید.
اما آلنکا دیگر جواب نداد، او شیرین خراتی میکرد.
و شما حدس زدید که دختر چه چیز جدیدی فهمید؟ اگر نه، پس گوش کنید: هر کدام از ما به تنهایی قدرت کمی داریم، اما اگر با دوستان خود متحد شویم، میتوانیم کاری بزرگ، مهم و روشن انجام دهیم. بعد از همه، برای دستیابی به نتیجه خوب، لازم است همه چیز را با هم انجام دهیم، جمعآوری قدرت است!