میشا و ربات‌ها
29 744

میشا و ربات‌ها

نویسنده:
داستان صوتی که برای پسرها مناسب است و درباره این است که چقدر بد است حریص و شرور بودن. و در این داستان با ربات‌ها ملاقات خواهیم کرد! اما البته همه این‌ها یک خواب بود!

میشا پسر کوچکی بود که بسیار علاقه‌مند به ربات‌های اسباب‌بازی بود. تمام اتاقش پر از مدل‌های مختلف، بزرگ و کوچک بود، حتی برخی از آن‌ها می‌توانستند صحبت کنند. در هر تولد، والدین برای پسرشان ربات جدیدی می‌خریدند که بلافاصله نام می‌گرفت.

تقریباً تمام پسرهای کلاس از میشا رشک می‌برد، زیرا هیچ‌کس دیگری این‌قدر اسباب‌بازی نداشت. یک بار یکی از دوستانش حتی می‌خواست ماشین کنترلی جدیدش را با ربات میشا عوض کند، اما میشا هیچ‌طور موافق نشد.

میشا، تو این‌قدر ربات داری! بیا عوض کنیم، ببین چه ماشین فوق‌العاده‌ای من دارم!

دوستش التماس می‌کرد.

نه، من ماشین‌های شما را نمی‌خواهم! من می‌خواهم یک ارتش کامل از ربات‌ها جمع کنم که از من و خانواده‌ام محافظت کنند.

میشا پاسخ داد و بعد از مدرسه بلافاصله عجله می‌کرد تا به خانه برگردد.

بعد از مدتی، میشا فهمید که پسر جدیدی به نام دانیل به حیاط آن‌ها نقل مکان کرده است. او با والدینش به خانه جدیدی نزدیک خانه میشا نقل مکان کرده بود.

یک روز در در خانه زنگ خورد.

کی است؟

مادر میشا پرسید.

ما همسایگان جدید شما هستیم.

صدایی از پشت در آمد.

مادر میشا عجله کرد در را باز کند. دانیل و مادرش در آستانه ایستاده بودند و مادر دانیل یک کیک بزرگ و زیبا در دست داشت.

میشا، مهمان‌ها را استقبال کن!

مادر میشا با دوستی فریاد زد.

مادرهای پسرها بلافاصله شروع به تبادل دستور‌های خوشمزه و بحث درباره اخبار کردند و در آشپزخانه نشستند. در حالی که پسرها به اتاق میشا رفتند.

وای!

دانیل با تحسین گفت.

من هرگز این‌قدر مجموعه ربات ندیده‌ام! می‌تونم لمس کنم؟

احتیاط کن! بهتر است نه، چون می‌تونی آن‌ها را بشکنی!

آه، خودت را اینقدر مهم نگیر!

دانیل فریاد زد.

من بهتر‌های این را دیده‌ام!

دانیل برگشت و از اتاق بیرون رفت، ناراضی و مایوس.

روز بعد پسرها در مدرسه دیدار کردند.

خوب، ربات‌های تو چطور می‌گذرانند؟ هنوز سالم هستند، هیچ‌کدام شکسته نشده؟

دانیل با طعنه میشا را خطاب کرد.

میشا به دوست جدید نگاه کرد و جواب نداد، او مشغول بود، ارتش کاملی در خانه‌اش منتظرش بود.

شب فرا رسید، میشا چراغ اتاقش را خاموش کرد و خوابید.

نور روشن و سر و صدای بلند میشا را بیدار کرد. میشا ناگهان بلند شد و تقریباً روی زمین افتاد. جلوی چشمانش یک ارتش کامل از ربات‌ها ایستاده بود، همان‌هایی که قبلاً روی قفسه‌اش زندگی می‌کردند. اکنون این ربات‌ها انگار زنده شده بودند، در اتاق حرکت می‌کردند و صدای عجیبی مانند غرش موتور و صدای خش‌خش ایجاد می‌کردند.

توجه!

یکی از آن‌ها با صدای الکترونیکی گفت.

هدف ما در پیش است! ما باید خانه‌مان را محافظت کنیم!

میشا نمی‌توانست چشمانش را باور کند. پسر ترسو به پنجره نگاه کرد و دید که خانه‌اش احاطه شده است. در خیابان دانیل و پسرهای دیگر ایستاده بودند، تفنگ‌های پنجه‌ای و سنگ در دست داشتند و واضح بود که برای حمله آماده هستند.

هی، میشا، چرا اونجا ایستادی؟ بیرون بیا! اگر نمی‌خوای ربات‌ها را خوب‌طور بدهی، پس بگیر!

یک سنگ بزرگ از پنجره پرواز کرد.

در این لحظه همه چیز با نور روشن درخشید و درست جلوی چشمان میشا، ربات‌های کوچکش به ماشین‌های واقعی و بزرگی تبدیل شدند که آماده محافظت از خانه و ارباب خود بودند. لامپ‌های روی سرشان درخشیدند و تفنگ‌های واقعی در دست‌شان ظاهر شدند، اگرچه آن‌ها گلوله‌های کاغذی شلیک می‌کردند.

دانیل و پسرهای دیگر از روی حصار پریدند، با تفنگ پنجه‌ای پنجره را شکستند و قصد داشتند وارد اتاق شوند تا مجموعه ربات‌ها را بردارند.

اما ربات‌هایی که به سربازان واقعی تبدیل شده بودند، تفنگ‌های خود را بالا برداشتند و یکی از آن‌ها با صدای بلند سوت زد:

آتش!

صدای سوت، غرش و فریاد شنیده شد، نور روشن و خاموش می‌شد، ربات‌ها اتاق را محافظت می‌کردند و دانیل و پسرها فقط فریاد می‌زدند:

فرار کنید!

میشا برای لحظه‌ای چشمانش را بست و بلافاصله باز کرد. اطراف او کاملاً مرتب بود، مجموعه ربات‌های او، سالم و بی‌نقص، همچنان روی قفسه ایستاده بود، پنجره سالم بود. ساعت زنگ خورد، این یعنی وقت رفتن به مدرسه است.

احتمالاً این یک خواب بود!

میشا با آرامش آه کشید و شروع به آماده‌شدن برای مدرسه کرد.

میشا وارد کلاس شد. دانیل قبلاً پشت میز نشسته بود و زیر چشمش یک کبودی بزرگ درخشان بود، دستش با باند پیچیده شده بود. وقتی دانیل میشا را دید، به سرعت کیفش را باز کرد و یک جعبه زیبا با ربات از جدیدترین مجموعه بیرون آورد.

این برای تو است!

دانیل به سختی گفت و دست میشا را فشرد.

سپس میشا فهمید که این اصلاً خواب نبود و معجزه‌ها با ما اتفاق می‌افتند، ما فقط باید به آن‌ها اعتقاد داشته باشیم.

داستان‌های پری را بخوانید و شما همیشه می‌توانید از موقعیت‌های دشوار به عنوان برنده بیرون بیایید.

نظر خود را ثبت کنید

داستان میشا و ربات‌ها در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
دکمه‌ی گمشده
دکمه‌ی گمشده
این داستان درباره‌ی دختر کوچکی به نام نادیا است که به کارهای کوچک خود که در آن‌ها مهربانی و سخت‌کوشی نهفته بود، اهمیت نمی‌داد. اما قلب مهربان این دختر اجازه نداد که او در برابر مصیبت دیگران بی‌تفاوت بماند
5 768 18
هدیه‌ای غیرمنتظره
هدیه‌ای غیرمنتظره
در زندگی هر انسانی ممکن است جادوی واقعی اتفاق بیفتد، اما همه نمی‌توانند هدیه سرنوشت را به درستی درک کنند و از آن استفاده کنند. این افسانه کمی غم‌انگیز درباره اهمیت انتخاب درست است تا از کاری که انجام داده‌ایم پشیمان نشویم. داستانی درباره پسری، بچه گربه‌ای، تبلتی و البته با پایانی خوش.
20 053 27
داستان ماشا دختر نافرمان
داستان ماشا دختر نافرمان
داستانی درباره دختری که حرف مادرش را گوش نکرد و دچار مشکل شد. نباید چیزی را از بزرگسالان پنهان کرد و اگر آرزوی خاصی دارید، حتماً آن را با والدینتان در میان بگذارید تا آنها بکوشند آن را برآورده کنند.
50 507 21 3
نیکیتکا و کامپیوتر
نیکیتکا و کامپیوتر
قصه‌ای درباره پسر کوچکی که دوستانش را از دست داد و بینایی‌اش ضعیف شد. علت این اتفاق، کامپیوتری بود که زمانی آرزوی دیرینه‌اش به شمار می‌رفت.
9 232 24 1
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟