یکی خرس جوان و بسیار ثروتمند در دنیا زندگی میکرد. پدرش قبلاً شرکتهای زیادی در سراسر جهان داشت، اما وقتی پیر شد، تمام مدیریت را به دست پسرش سپرد — خرس پاولوویچ. منبع درآمد اصلی خانواده مزارع و زمینهایی بود که محصولات مختلفی در آنها کاشته میشد.
جانشین در یک دانشگاه معتبر در خارج از کشور تحصیل کرده بود و اصلاً به کارهای پدر علاقهای نداشت. تمام مسئولیتهای پرورش محصولات مختلف را به یک مرد سادهلوح واگذار کرد که در کشاورزی یک متخصص واقعی بود. این مرد را ایوان مینامیدند.
او یک خانواده بسیار بزرگ داشت: همسری زیبا، چهار پسر و دو دختر. و البته پول برای همهی آنها هرگز کافی نبود: دختران باید لباسهای زیبا و جواهرات میخریدند، و پسران هر ماه باید تلفنها و تبلتهای جدیدی میخریدند، چون بسیار فعال بودند و دائماً چیزهایشان را گم میکردند یا میشکستند.
خرس پاولوویچ در خارج از کشور اصلاً به مزارع توجه نمیکرد. و وقتی زمان برداشت محصول فرا رسید، این مدیر جوان به یک سرگرمی جدید علاقهمند شد — بازیهای کامپیوتری، و به هیچ وجه به شلغم که دو هکتار آن کاشته شده بود اهمیت نمیداد. هر روز ایوان به رئیسش — خرس — تلفن میزد تا اجازه برداشت محصول را بخواهد، اما او همیشه مشغول بود. مرد از طریق تلفن و ایمیل با خرس تماس میگرفت، اما هیچ پاسخی نمیآمد. و تنها یک راه برای تماس با مدیر باقی ماند — اسکایپ.
الو، خرس پاولوویچ! چرا نمیتونم باهات تماس بگیرم؟! وقت برداشت شلغم رسیده، اما تو هنوز جواب نمیدی!
مرد با عصبانیت به صفحه لپتاپ فریاد میزد.
چه اهمیتی داره؟ برای من فقط مهم است که پول از این شلغم بیاد. تو بالاییها را با تکنولوژی جدیدی که پدرم خریده بود برش بده، و ریشهها را دور بریز.
خرس جواب میدهد.
چه میگویی؟ در شلغم، ریشهها ارزشمندترند، نه بالاییها!
مرد با صدای بلندتری فریاد میزد.
خوب، کی اینجا صاحب است؟ کی اینجا فرمانروا است، من یا تو؟ پس کاری کن که من میگویم.
خرس غرغر میکند و قطع میکند.
چطور میشود!
ایوان فکر میکند.
اگر کاری کنم که خرس میگوید، هیچ سودی نخواهد بود، و من باید خانوادهام را تغذیه کنم.
و ایوان تصمیم گرفت خرس را فریب دهد. خود ریشهها را کندید و به سه قیمت مختلف به خارج از کشور فروخت، و بالاییها را طبق دستور خرس به کره فرستاد. البته هیچ سودی نبود، و خرس فوری با ایوان تماس گرفت.
ایوان! چرا از این شلغم هیچ سودی نگرفتیم؟ تو همهچیز را طبق دستورم انجام دادی؟
بله! بالاییها را به کره فرستادم، و ریشهها را با تکنولوژی جدید پردازش کردم و دور ریختم!
مرد با اطمینان جواب میدهد.
عجیب است. خوب، به زودی زمان برداشت گندم است، بیایید برعکس کنیم — ریشهها را بفروشیم، و بالاییها را دور بریزیم. تو فهمیدی؟ مراقب باش، مرد، اشتباه نکنی!
نگران نباش، خرس پاولوویچ، همهچیز را به بهترین شکل انجام میدهم!
مرد با لبخند جواب میدهد و ارتباط را قطع میکند.
ایوان در برداشت گندم از مزارع به همان حیلهگری عمل کرد — همهچیز را درست انجام داد، اما خرس را خدمت کرد — دستور احمقانهاش را اجرا کرد.
این چه اتفاقی دوباره میافتد؟
خرس با تهدید به صفحه لپتاپ فریاد میزد.
چرا دوباره هیچ سودی نگرفتیم؟ تو همهچیز را اشتباه کردی؟
خرس، من همهچیز را طبق دستورت انجام دادم — ریشهها را فروختم، بالاییها را دور ریختم.
مرد با صدای آرام جواب میدهد.
پس چرا ما اصلاً هیچ پولی نگرفتیم، هیچ سودی؟ آیا گندم امروزه اینقدر ارزان است؟
خرس خشمگین فریاد میزد. معلوم شد که پدر بزرگ، که تمام کارهایش را تحت نظارت پسرش قرار داده بود، از همهچیز خبر دار شده بود، و به نظر میرسید که اشتباه کرده بود.
از آن پس، پدر خرس دیگر به پسرش اجازه نداد: نه پول جیبی، نه چیزهای جدید و شیک، هیچچیز نخریده و نداد. حتی لامبورگینی جدیدش را گرفت و به جای آن یک ماشین ژیگولی کهنه خریدهای برایش خرید.
اینطور ایوان خرس را فریب داد، و خود پول جمع کرد و برای فرزندانش زندگی طولانی و خوشبختی فراهم کرد.
بخوانید داستانهای جدید تا چنین اتفاقی برای شما نیفتد.