شهری بود به نام شهر تنگناک. این شهر در دامنه کوهی واقع بود. نام آن بی دلیل نبود. در آن شهر مردمی زندگی می کردند که هرگز در زندگی خود شادی را ندیده بودند. زندگی آنها ساده و معمولی بود. در خیابان ها نه پوسترهای رنگین بود و نه خانه های زیبا، و هرگز تئاتری به شهر نیامده بود، و مردم اصلاً نشنیده بودند که سیرک چیست.
در شهر تنگناک فروشگاه هایی با کالاهای خوب و با کیفیت نبود. وقتی مردم در خیابان یکدیگر را می دیدند، از هم می پرسیدند:
آیا می توانید بگویید کجا می توان لباس زیبایی خریداری کرد؟
آیا می دانید کجا صابون خوشبو می فروشند؟
آیا دیده اید کجا می توان چکمه های گرم با بند های زیبا خریداری کرد؟
بچه ها نیز هرگز در جشن های کودکانه حضور نداشتند، هرگز بستنی خوشمزه و آب نبات شکلاتی را چشیده نبودند، و اغلب از والدین خود می پرسیدند:
مامان، بابا، سینما چیست؟ چرا در شهر ما جایی برای پریدن و سرگرمی نیست؟
والدین فقط دست بالا می برداشتند، زیرا واقعاً نمی دانستند کجا بروند و چگونه آخر هفته را با فرزندان خود بگذرانند.
به این ترتیب ساکنان شهر تنگناک و عقب مانده زندگی می کردند و اصلاً نمی دانستند که در واقع در شهر خود همه چیز دارند: مراکز سرگرمی کودکان با تاب و اسباب بازی، کافه هایی با بستنی خوشمزه، و فروشگاه هایی با صابون خوشبو و عطرهای خوب.
اما از طرف دیگر کوه شهری دیگری بود به نام شهر خوشبختی. مردم در خودروهای گران قیمت زیبا سفر می کردند، از لوازم آرایشی گران استفاده می کردند، کالاهای با کیفیت و خوشمزه می خریدند. بچه های خوشحال و شاد در پارک های سبز و زیبا می دویدند، بر روی اسباب بازی سوار می شدند و بر روی تاب می پریدند. هر روز در میدان اصلی شهر کنسرت برگزار می شد که هنرمندان معروف اجرا می کردند، مسابقات برگزار می شد و جوایز توزیع می شد.
این شهر زیبا را پادشاه تبلیغات حکومت می کرد و تبلیغ کنندگان کوچکی به او کمک می کردند. برای ساکنان گرانقدر خود، آنها همه کار را می کردند تا زندگی آنها آسان، شاد و خوشحال باشد - فروشگاه های جدیدی با اسباب بازی های زیبا باز می کردند، کالاهای با کیفیت، لباس های زیبا و محصولات خوشمزه را از خارج می آوردند.
یک روز پادشاه تبلیغات برای کار تبلیغاتی در سفر رفت. او تمام نشانه های زندگی خوشبخت و ماشینی را برداشت که می توانست پرواز کند، شنا کند و رانندگی کند. مدت ها پیش، یک دوست مخترع این ماشین را به او هدیه داده بود. و چون شب قبل پادشاه خواب نرفته بود، بعد از پرواز صد کیلومتر، پشت فرمان خواب رفت.
پادشاه تبلیغات چشم باز کرد و متحیر شد. همه چیز اطراف خاکستری و بی رونق بود: خانه های کم رنگ، مردم غمگین.
ای، بگویید این شهر کدام است؟
پادشاه تبلیغات از یک عابر پیاده پرسید.
شهر تنگناک.
آن شخص غمگین آهسته جواب داد و بدون اینکه برگردد، کنار رفت.
پادشاه تبلیغات با شنیدن نام شهر فهمید که در شهری پوسیده و بی علاقه قرار گرفته است، جایی که نه خیری است، نه شادی، نه خنده و نه تبلیغاتی که مردم را خوشبخت تر کند.
و سپس پادشاه تبلیغات تصمیم گرفت:
من حتماً باید به این بدبختان کمک کنم! چگونه این کار را انجام دهم؟
و در این لحظه پادشاه تبلیغات به صندوق گرانبهای خود یاد آمد، که پدرش برایش گذاشته بود، و پدرش از پدرش. این صندوق ساده نبود، در آن هزاران برگ تبلیغاتی نگهداری می شد، که به لطف آنها مردم درباره انواع جدید خدمات، درباره دریافت کالاهای جدید، درباره برگزاری جشن های کودکانه می فهمیدند.
پادشاه صندوق را بیرون آورد، چشم بند کرد و با گفتن «یک، دو، سه» برگه ها را به آسمان پرتاب کرد. ناگهان همه چیز با نور درخشان روشن شد، موسیقی پخش شد، در خیابان ها ناگهان جمعیت های مردم خوشحال با لبخند بر لب ظاهر شدند. تبلیغات به شهر آمد!
اکنون می توان همه چیز را خریداری کرد - اسباب بازی، آب نبات، لباس های رنگین و زیبا، بلیط سفر، بلیط و هر چیزی که دل بخواهد.
از آن پس شهر را شهر جشن نام گذاری کردند!
افسانه ها را بخوانید و برای شما نیز همه چیز زیبا و سودمند خواهد بود.