در جایی در شهری شگفتانگیز، جایی که خورشید بسیار درخشان میتابد و دریاها و رودخانهها با آب فیروزهای و صافوشفاف حیرتانگیز هستند، پرندگان زیبایی زندگی میکنند.
آنقدر زیبا هستند که تنها با دیدن آنها، تمام ساکنان این شهر شگفتانگیز احساس الهام بینظیری میکنند و روحیهشان بالا میرود.
این پرندگان نهتنها تمام ساکنان شهر را خوشحال میکنند، بلکه تعداد زیادی کار مهم انجام میدهند. برخی از آنها پیامهای مهم را به شهرهای دیگر میرسانند، برخی دیگر با آواز شادمانهی خود صبحبخیر میگویند.
مهمترین کار آنها نجات گیاهان از حشرات مضر و بیماریهای مختلف است. برای این کار، پرندگان از منقار تیز خود استفاده میکنند و بیوقفه انگلها را از بین میبرند.
تمام پرندگان این شهر در خانوادههای بزرگ و خوشبخت و متحد زندگی میکردند. وقتی جوجهها متولد میشدند، مادر، پدر، برادران و خواهران آنها شروع به یاد دادن تمام چیزهایی میکردند که خود میدانستند.
مهمترین کار این بود که جوجهی کوچک را یاد بدهند پرواز کند. چون تمام پرندگان بال دارند، پس باید بالای آسمان بیکران پرواز کنند.
خانوادههای پرندگان بر روی کوه بلندی زندگی میکردند. هر خانواده خانهی خود را داشت، و همه خوشبخت و متحد بودند.
و در یکی از این خانوادههای پرندگان، یک جوجه متولد شد. آنقدر کوچک بود که برادران و خواهران بزرگتر گاهی از او مسخره میکردند. این جوجهی نوزاد را لیلی نامگذاری کردند.
ببین چقدر خندهدار و ناشیانس است!
برادران و خواهران لیلی بهطور دوستانه از او مسخره میکردند.
باد او را تکان میدهد، چطور میتواند بالای آسمان پرواز کند؟
دیگر برادر کوچکتان را آزار ندهید!
مادر به جوجههای بزرگتر سرزنش میکرد.
او حتماً یاد خواهد گرفت پرواز کند، فقط کمی وقت لازم دارد تا قویتر شود.
چند روز گذشت. مادر و پدر لیلی دائماً از خانه برای یافتن غذا پرواز میکردند. آنها باید جوجهی نوزاد را تغذیه میکردند. بچههای بزرگتر هم اکنون میتوانستند خود پرواز کنند، اما والدین هنوز آنها را برای جستجوی غذا نمیفرستادند.
بنابراین تمام روز جوجهها بازی میکردند، از درخت به درخت پرواز میکردند، از یک مرتع به مرتع دیگر میدویدند و بر فراز رودخانهها و دریاچههای صافوشفاف پرواز میکردند و از رنگ زیبای خود در آب لذت میبرند.
در یکی از این روزها مادر و پدر دوباره برای جستجوی غذا پرواز کردند.
ما میرویم، و شما در خانه میمانید. لطفاً تا بازگشت ما کاری نکنید. و لیلی را فراموش نکنید، او هنوز خیلی کوچک است.
والدین به بچهها نصیحت میکردند.
نگران نباشید، مادر و پدر، ما اینجا وقت خوبی خواهیم گذراند.
جوجهها به والدین پاسخ میدادند.
مادر و پدر بالهای خود را زدند و با سرعت بر فراز پرتگاهی که از قله کوه عمیق به نظر میرسید، پرواز کردند. در چند ثانیه، در میان ابرها ناپدید شدند.
جوجهها کارهای معمول خود را شروع کردند. آنها با لیلی شروع به بازی کردند و همیشه از او مسخره میکردند.
شام فرا رسید، مادر و پدر بازنگشتند. خورشید تقریباً پشت صخرهها پنهان شده بود، و جوجهها با امید به ابرها نگاه میکردند، جایی که معمولاً والدین بازمیگشتند. اما مادر و پدر هنوز نبودند.
شب فرا رسید، جوجهها در آغوش یکدیگر خواب رفتند. با اولین پرتو خورشید، لیلی چشمهای خود را باز کرد و دید که برادر و خواهر در کنار او نیستند.
او بلند شد و میخواست برای جستجو بدود، اما ناگاه برادرش او را صدا زد.
لیلی، مادر و پدر ما بازنگشتند. یکی از دوستان پرندگان ما گفت که آنها در طوفان گرفتار شدند و بال پدر زخمی شده است. بدون کمک ما نمیتوانند. مادر تنهایی نمیتواند پدر را خانه برساند. اما بدون تو هم برای ما سخت خواهد بود. ما کوچک هستیم، پس حتی نیروی تو هم برای بالا بردن پدر و برگرداندن او لازم است.
اما چطور؟ من اصلاً نمیدانم پرواز کنم!
لیلی با ترس گفت.
نه، نه، باد آنجا بسیار شدید است، مرا دور خواهد برد و به صخرهها خواهم خورد.
تو باید به ما کمک کنی. نترس. تو پرندهای! و باید پرواز کنی! باور کن، حتماً میتونی.
برادر و خواهر لیلی را متقاعد میکردند.
لیلی آنقدر میلرزید که انگار نمیتوانست بالهای خود را بالا بکشد. چه رسد به پرواز! او به جای پنهانی خود فرار کرد، خود را در علف نرمی که والدین جمع کرده بودند پیچید و چشمهای خود را بست.
لیلی تصور کرد که او قدمی در پرتگاه برمیدارد و سقوط میکند. سنگهای بزرگ و دریای بیپایان دیده میشود. جوجه سقوط میکند، به سنگها میخورد، و بدن بیجانش توسط امواج دور میشود.
صدای برادرش تمام این افکار ترسناک را قطع کرد.
لیلی، لطفاً به من گوش کن. وقتی من متولد شدم، من هم مثل تو کوچک و ناشیانس و ترسو بودم. اکنون من بزرگ، شجاع و جسور هستم. اما تا چند وقت پیش، نهتنها پرواز، بلکه نگاه کردن از کوه هم ترسناک بود.
واقعاً؟ تو جسورترین هستی!
لیلی با صداقت تعجب کرد.
بله، من راست میگویم. و من یک چیز میدانم – باید بر ترس خود غلبه کنی و اولین قدم را بردار. ما پرنده هستیم، ما بال داریم، پس باید پرواز کنیم. حتماً میتونی، ببین. مادر و پدر ما منتظرند، به کمک نیاز دارند، و فقط ما با هم میتوانیم کمکشان کنیم.
برادر با اطمینان گفت.
لیلی برای لحظهای چشمهای خود را بست و تصور کرد که دیگر والدین خود را نخواهد دید.
من سعی میکنم! باید! من پرندهام و بال دارم، پس حتماً میتونم!
با برادرش به سوی صخرهی کوه دویدند، جایی که خواهر کوچکشان منتظر بود.
خب، آمادهاید؟
برادر فریاد زد.
آمادهایم!
لیلی زمزمه کرد و خود را محکم به بال برادرش فشار داد.
آنها با هم، بالهای خود را گرفتند، قدمی برداشتند و خود را بر فراز پرتگاه یافتند.
حالا بالهای خود را بزن، لیلی! نترس، ببین چه زیبایی دور و برت است! این معجزه است!
برادر فریاد میزد.
لیلی چشمهای خود را باز کرد و نمیتوانست باور کند که چه اتفاقی میافتد. ابرها در زیر میرفتند، و او، جوجهی کوچک و ناشیانس، با غرور بر فراز آنها پرواز میکرد و بالهای خود را میزد.
موفق شدم! من پرواز میکنم! هورا!!!
لیلی نمیتوانست از خوشحالی خود بگذرد.
چند ساعت بعد، آنها مادر و پدر را دیدند که بر روی شاخههای درخت دراز کشیده بودند. پس از فرود آمدن نزد والدین، جوجهها آنها را برداشتند و بالای آسمان پرواز کردند.
خانواده دوباره متحد شد، و لیلی دیگر از پرواز نمیترسید. او به خود باور کرد، او میخواست یاد بگیرد. و در این کار، باور برادرش و تمایل برای نجات والدین به او کمک کرد. او قوی است، او توانست بر ترس خود غلبه کند! او پرنده است!