در کشور بزرگ دانش، در شهر معروف ریاضیات، در خیابان دفتر، علامتهای جمع، تفریق و مساوی زندگی میکردند.
آنها با هم دوستانه زندگی میکردند، اما هر وقت فرصتی پیش میآمد، بدون نزاع نمیگذشت که کدامیک مهمتر است.
یک شب جمع و تفریق پشت میز نشسته بودند و مسائل را حل میکردند. هیچ نشانهای از بلایا نبود.
ناگاه جمع گفت:
من دو خط دارم، پس من بزرگتر و مهمتر هستم، اما تو فقط میتوانی از همه چیز همه را بگیری! تفریق فقط یک خط است، بیشتر نیست!
این حرفها تفریق را آزار داد، او بسیار ناراحت شد و رفت.
روز بعد صبح در شهر یک فاجعه واقعی رخ داد. جمع، مثل همیشه، به کار آمد، اما آنجا کاملاً بینظمی بود. پاسخهای مثالها اصلاً منطبق نبودند، اعداد با سرعت بسیار زیاد رشد میکردند. تقسیم به کمک آمد، اما نتوانست همه چیز را اصلاح کند.
علامت مساوی کنار ایستاده بود و این بینظمی را تماشا میکرد. او یک علامت حکیم بود و همیشه تصمیمات درست میگرفت.
معلوم نیست این همه چیز چطور تمام میشد، اما مساوی گفت:
شما هر دو علامتهای مهم و ضروری هستید!
جمع، تفریق را پیدا کن، باید این همه چیز را فوری اصلاح کنیم.
جمع تفریق را پیدا کرد و از او معافی خواست.
آنها با هم به شهر ریاضیات برگشتند، نزد علامت حکیم مساوی رفتند و در دو طرف او ایستادند.
و مساوی گفت:
تمام علامتها برای من یکسان اهمیت دارند و برابرند، به هر حال برای هر کدام جایی در قلب خود پیدا میکنم. قول بدهید دیگر هرگز نخواهید نزاع کرد!
از آن پس در شهر محبت، درک و یاریرسانی به یکدیگر سکونت گزید.