دختری به نام لنا زندگی میکرد که گلها را دوست نداشت. خوب، بهتر است بگویم که او دوست نداشت از آنها مراقبت کند، اما دریافت دستههای گل به عنوان هدیه برایش بسیار خوشایند بود. در اتاق او روی پنجره هیچ گیاه آپارتمانی نبود.
لنا یک دوست ناماش کاتیا داشت. او در مورد گلها کاملاً برعکس لنا بود. در اتاق کاتیا گیاهان آپارتمانی روی پنجره و روی قفسهها قرار داشتند. وقتی لنا برای دیدار از دوستش به خانه کاتیا میرفت، همیشه از زیبایی آن تعجب میکرد. زیرا وقتی برخی گیاهان گلهای خود را میریختند، برخی دیگر تازه شروع به شکوفهدهی میکردند.
کاتیا میدانست که لنا چگونه به گلها نگاه میکند و بنابراین اصرار نمیکرد که دوستش حداقل یک گیاه آپارتمانی به خانه ببرد. پدر کاتیا دانشمند بود و وقتی او کوچک بود، او و والدینش اغلب نقلمکان میکردند. اما وقتی کاتیا به مدرسه رفت، والدین تصمیم گرفتند که وقت آن رسیده است که نقلمکانها را متوقف کنند. و اکنون دختر کلاس چهارم را تمام میکرد.
اما پدر کاتیا را شرطبندی کردند: یا او نقلمکان میکند یا شغل خود را از دست میدهد. بنابراین شب، پس از بازگشت به خانه، او خبر ناخوشایندی اعلام کرد: آنها دوباره منتظر نقلمکان هستند.
کاتیا بسیار ناراحت شد و مسئله فقط این نبود که او به این شهر، مدرسه و دوستان عادت کرده بود. او بیشتر نگران گیاهان آپارتمانی خود بود، زیرا نمیتوانست آنها را با خود ببرد. در راه، آنها صرفاً خراب میشوند و شکسته میشوند. اما راهحلی پیدا شد. مدیریت مدرسه با خوشحالی موافقت کرد که گیاهان آپارتمانی را بپذیرد.
کاتیا نمیدانست چگونه به لنا درباره نقلمکان خود بگوید. او میخواست چیزی برای یادبود خود به او هدیه دهد. و کاتیا پیدا کرد: در میان گلهای او یک کاکتوس بود. این کاکتوس غیرمعمول بود، میتوانست چند بار در سال شکوفه شود. دختر آن را بسیار دوست داشت، زیرا وقتی شکوفه میشد، اتاقش از بوی فوقالعادهای پر میشد. شکوفهدهی کاکتوس خیلی طول نمیکشید - فقط یک دو روز، اما دختر از این بسیار خوشحال میشد.
کاتیا کاکتوس را در یک جعبه هدیه بستهبندی کرد و به سراغ دوستش رفت.
سلام، بیا تو.
لنا او را در آستانه آپارتمان خود استقبال کرد.
باید چیزی برایت بگویم.
اگر باید بگویی، پس بگو.
میدانی که پدر من دانشمند است. و او در تحقیقات مهمی مشغول است. برای اینکه بتواند آنها را ادامه دهد، ما باید به شهر دیگری نقلمکان کنیم.
کاتیا گفت.
چطور؟ آیا نمیتوانی با مادرت اینجا بمانی؟
لنا با اشک در چشم پرسید.
این غیرممکن است. ما خانواده هستیم و نباید جدا شویم. اما نگران نباش. ما از طریق تلفن با هم تماس خواهیم گرفت. علاوه بر این، من برایت هدیهای دارم، این هدیه تو را از من یادآوری خواهد کرد.
کاتیا گفت و جعبه را به لنا داد.
دختر فوری هدیه را باز کرد. اما این او را خیلی خوشحال نکرد.
نگران نباش، کاکتوس نیاز به مراقبت خاصی ندارد. کافی است حداقل یک بار در هفته آن را آب بدهی. این کاکتوس دوستی ما خواهد بود. من یک شاخه از آن را میگیرم و خود نیز آن را پرورش خواهم داد. و اگر تو از آن به درستی مراقبت کنی، آن برایت با شکوفهدهی خود خوشحال خواهد کرد، درست همانطور که برایم خوشحال میکرد.
چند روز بعد، کاتیا با والدینش رفت. و لنا مدتها غمگین بود، و فقط کاکتوس او را از دوستش یادآوری میکرد. او فهمید که مراقبت از گیاهان آپارتمانی چیز پیچیدهای نیست. و گیاه او را برای مراقبت پاداش داد، کاکتوس شکوفه شد و اتاق دختر را از بوی فوقالعادهای پر کرد.