روزگاری پسری به نام امیر بود. او مثل همه پسربچهها کمی شیطان، بازیگوش و شاد بود. البته حد و حدودش را میدانست - به مادرش کمک میکرد، تکالیفش را درست انجام میداد و حتی گاهی اتاقش را مرتب میکرد.
اما امیر یک نقطه ضعف داشت: اصلاً قدر اسباببازیهایش را نمیدانست. هر چه پدر و مادرش برایش میخریدند، همه را میشکست.
مادر یک ربات تبدیلشونده بزرگ میآورد، امیر آن را روی نیمکت جا میگذاشت و فراموش میکرد.
پدر یک تانک خارجی میخرید، پسرک فوراً آن را باز میکرد و قطعاتش را دور میانداخت.
و هر چقدر مادر و پدر تلاش میکردند، امیر با اسباببازیهایش با احترام رفتار نمیکرد. یک روز والدین حتی شنیدند که او به دوستش میگوید: «بابا و مامان باز برام میخرن».
و پسرک همینطور بزرگ میشد، اگر یک اتفاق نمیافتاد. یک روز صبح امیر از خواب بیدار شد، داخل جعبه اسباببازیهایش را نگاه کرد - و هیچ چیز آنجا نبود. فقط یک قطار قدیمی افتاده بود، از همان قطارهای قدیمی.
امیر ترسید و مادرش را صدا زد.
همه اسباببازیهات رفتن، امیرجان.
مادر با تأسف سرش را تکان داد.
چطور رفتن؟ کجا؟
او با ناراحتی بینیاش را مالید و تقریباً گریه کرد. اما پسرها نباید گریه میکردند.
پیش پسر دیگهای رفتن که از اسباببازیهاش مراقبت میکنه.
حالا چیکار کنم؟
اما مادر فقط شانههایش را بالا انداخت و در حالی که به آشپزخانه میرفت، گفت:
اشتباهات رو باید خودت درست کنی.
امیر در اتاقش نشست و فکر کرد - و یک فکر به ذهنش رسید. یواشکی به کارگاه پدرش رفت و چند لوله رنگ از آنجا قرض گرفت. روی فرش اتاقش نشست، قلمموها را کنارش چید و شروع به کار کرد.
فقط یک روز گذشت، اما قطار دیگر مثل نو شده بود. و دیگر خبری از پهلوهای رنگپریده نبود. البته فرش و خود امیر هم پر از رنگ شده بودند و پسرک خسته شده بود. کار سختی بود - تعمیر کردن اسباببازیها.
و روز بعد، وقتی از مدرسه برگشت، پسرک به چشمانش باور نکرد. روی تختش یک ربات افتاده بود! امیر با خوشحالی به سمت جعبه اسباببازیها دوید و دید که دوباره پر شده است.
از آن روز به بعد، او دیگر هرگز اسباببازیهایش را نشکست و گم نکرد. و آنچه را که تصادفی میشکست، همیشه با کمک پدرش تعمیر میکرد.