در یک شهر کوچک-کوچک، دورتر از دورترین نقاط از تهران، دختری به نام ماشا زندگی میکرد. ظاهراً همه چیز داشت - هم زیبا بود، هم باهوش، و آماده رفتن به کلاس اول بود. اما او به شدت میخواست در اینترنت باشد.
مامان، لطفاً برایم تبلت بخر.
هر روز این صدا در خانهشان شنیده میشد.
اما مادر در ابتدا تسلیم نمیشد. بارها و بارها سؤال میکرد:
برای چه تبلت میخواهی، دخترم؟ مگر کار نداری؟ اینجا که طبیعت زیبایی داریم، چه طبیعت زیبایی...
اما ماشا دست بردار نبود و دوباره آهنگ خود را شروع میکرد:
میخواهم به اینترنت بروم، مثل والکا. مامان، آنجا چیزهای زیادی هست... والکا میگوید برنامههای آموزشی هم هست. با تبلت در مدرسه خیلی باهوش میشوم!
و سرانجام یک روز دل مادر مهربان نرم شد. او پسانداز کرد و از همسایهها کمک گرفت، و یک روز تبلت آورد. آن را به ماشای درخشان از خوشحالی داد، به افکارش لبخند زد و به باغچه رفت.
ماشا روی تخت با تبلت نشست و شروع به بازی کرد. و واقعاً آنجا چیزهای زیادی بود... میشد با دوستان چت کرد، ویدیوهای رنگارنگ تماشا کرد، تصاویر زیاد و موسیقی پرانرژی.
و ماشا متوجه نشد که تمام روز گذشت. مادرش آمد و با عصبانیت زبانش را صدا کرد:
پس تو تمام روز را اینجا نشستی؟ حالا برو بخواب!
فقط پنج دقیقه دیگر!
اما مادر سرسخت بود:
الان ساعت ده شب است! همه دخترهای مؤدب خوابیدهاند.
ماشا با بیمیلی تبلت را کنار گذاشت و به رختخواب رفت. و خواب دید که محبوبترین فرد در اینترنت شده است. بنابراین ماشا در خواب لبخند پهنی زد که مادرش را خوشحال کرد.
روز بعد هم گذشت. فقط مهمانهایی قرار بود به خانه مادر ماشا بیایند. او تمام روز در خانه کار کرد، اما ماشا از کمک کردن امتناع کرد. مادر مجبور شد همه کارها را خودش انجام دهد: میز چیدن، خانه تمیز کردن و کار در باغچه.
ماشا فقط درخواستهای او را نادیده میگرفت، چون اینترنت جالبتر بود. و حتی وقتی والکا با مادرش آمد، ماشا حتی سرش را به سمت او نچرخاند. مادر فقط با تأسف سرش را تکان داد و رفت.
و ماشا متوجه نشد که روز گذشت و همانطور با تبلت در دست خوابش برد.
معلوم نیست چقدر خوابید، اما در یک اتاق تاریک-تاریک بیدار شد.
مامااااان.
ماشا صدا زد، اما کسی جواب نداد. دختر ترسیده از جا پرید، دمپاییهایش را پوشید و خانه را دور زد. اما کسی نبود.
رفته است.
ناگهان صدایی شنیده شد. و ماشا با وحشت متوجه شد که از تبلت میآید.
چه اتفاقی افتاده؟ کجا رفته؟
دختر با صدای لرزان پرسید.
مگر مهم است؟ الان اکتبر است، او به شهر رفته.
اکتبر؟ پس من چی؟ من باید به مدرسه میرفتم!
ماشا با تأسف سرش را در دستانش گرفت.
به آن احتیاج داری، فکر کن؟ من اینجا همه چیز دارم: ما با هم برنامه مدرسه را یاد میگیریم.
به ماشا حتی چنین آمد که روی صفحه سیاه لبخند ظاهر شد.
پس والکا چی؟ مامان، همکلاسیها؟ نه، این اصلاً درست نیست.
همهاش مزخرف است، به زودی فراموش میکنی. مامان برنمیگردد، از تو ناراحت است. و ما دو نفری تمام عمر با هم خواهیم بود. من به تو بازیهای زیادی نشان میدهم، ویدیوهای زیادی. میخواهی؟
نههههه.
ماشا با ترس عقب رفت.
نه-نه-نه-نه.
و او فریاد زد، روی زمین نشست و فقط شروع به فریاد زدن کرد... ناگهان بیدار شد.
چه شده، ماشا؟ خواب بدی دیدی؟
مادر ترسیده در چارچوب اتاق ظاهر شد.
هیچی، مامانی.
ماشا به سمت مادر دوید و او را محکم در آغوش گرفت.
ببخشید. از این به بعد همیشه-همیشه در خانه کمکت میکنم. و این تبلت را دور میاندازم.
مادر متعجب سر ماشا را نوازش میکرد و نمیفهمید چه اتفاقی افتاده. شاید هم به نفع باشد. اما ماشا دوباره مثل قبل شد و بیش از یک ساعت با تبلت نمینشست. وگرنه دوباره خوابهای بد میبیند.