در سیاره ای فوقالعاده زیبا، گرم و رنگین، حیوانات خوب در خوشبختی و سعادت زندگی میکردند. هر روز از آفتاب لذت میبردند، به آسمان آبی روشن تماشا میکردند، در رودخانهها و دریاچههای شفاف شنا میکردند.
طبیعت این سیاره فوقالعاده زیبا بود. کوههای قدرتمند آن را از طوفانها محافظت میکردند، در تابستان گلهای رنگارنگ چشم را خیره میکردند، و در زمستان برف سفید به آرامی زیر پای آنها خشخش میکرد، و حیوانات خوب با لذت روی سورتمهها از تپهها پایین میرفتند.
هر روز ساکنان این سیاره شگفتانگیز مانند یک افسانه بود. حیوانات خوب زندگی میکردند و خوشحال بودند، بیاطلاع از اینکه یک روز زیبا، شیاطین شریر، حیلهگر و طمعکار به سرزمین آنها یورش خواهند برد.
با ظهور این بدکاران، سیاره زیبا به قلمرویی واقعی از شر و نفرت تبدیل شد. ساکنان جدید هر روز کارهای سیاه خود را انجام میدادند. هر روز در خیابانها حوادث وحشتناکی رخ میداد، مردم شروع به دعوا و جنگ با یکدیگر کردند. در خانوادههای صمیمی، رفع رفتار شروع شد، خویشاوندان دیگر با یکدیگر صحبت نمیکردند، و به جای چهرههای خوب و شاد در خیابان، نفرت و فریب حاکم شد.
با ظهور شیاطین کثیف، خورشید کمتر و کمتر در آسمان ظاهر میشد. گلهای روشن و زیبا شروع به پژمردگی کردند، و طبیعت کاملاً کسل و بیرنگ شد.
بدکاران در حالی که به انجام کارهای بد و تخریب تمام چیزهای خوب روی سیاره ادامه میدادند. آنها آنقدر سخت تلاش میکردند تا به ساکنان خوب آسیب برسانند که ویروسی که تا آن زمان خواب بود و نیرو جمع میکرد، از این کارهای شریر و نقشههای بدی خبر گرفت.
چقدر طول کشید تا این لحظه فرا برسد که ساعت طلایی من فرا برسد و این سیاره شاد و روشن را نابود کنم!
ویروس خوشحال شد.
او یک جعبه مخفی باز کرد، یک تاج طلایی از آن بیرون آورد و آن را بر سر شریر خود نهاد. اکنون او پادشاه شده بود و میتوانست با سیاره هر کاری بخواهد انجام دهد.
ویروس آنقدر وحشتناک بود که هر یک از ساکنان خوب که او به آنها دست میزد، فوری بیمار میشدند. او از صبح تا شب در خیابانها قدم میزد و هر کسی را که در راهش میافتاد، آلوده میکرد.
هر روز در خیابانها ساکنان کمتر و کمتری دیده میشد. همه در خانههای خود پنهان میشدند و حتی برای یک لحظه از خانه بیرون نمیرفتند.
تعطیلات سال نو نزدیک میشد، هوا سردتر شد، و یخبندان ناگهان به سیاره یورش برد.
به نظر میرسید که این بهترین زمان برای تزیین درخت، قدم زدن در برف، خریدن هدیه و دیدار یکدیگر است.
اما حتی بابا یلدا از کاخ یخی خود بیرون نمیآمد، زیرا ویروس میتوانست او و تمام کسانی را که بابای خوب باید برای آنها هدیه زیر درخت بگذارد، آلوده کند.
زمان میگذشت، حیوانات خوب در خانههای خود نشسته بودند و از خیابان میترسیدند.
و ناگهان یکی از آنها تاب نیاورد و تصمیم گرفت زیبایی سابق سیاره را بازگردانند. او تمام حیوانات خوب را در کنار پنجرههای خود جمع کرد و بر بلندترین کوه صعود کرد.
از آنجا برای تمام ساکنان سیاره قابل دیدن و شنیدن بود:
چقدر میتوانیم بنشینیم و از این ویروس بترسیم؟!
او فریاد زد.
ما اینجا زندگی میکنیم و باید خود و خانههای خود را محافظت کنیم! بس کردن با نشستن در خانه، این ویروس اگر ما با هم باشیم، نمیتواند کاری انجام دهد! و برای اینکه این بدکار نتواند به ما آسیب برساند، پیشنهاد میکنم ماسکهای حفاظتی بپوشیم، دستهای خود را مدام بشوییم و از ضدعفونیکنندهها استفاده کنیم. این ویروس مطمئناً نمیتواند پاکیزگی و زیبایی را تحمل کند!
تمام ساکنان سیاره از پیشنهاد حمایت کردند و دوباره شروع به رفتن به خیابان کردند.
اکنون آنها مطمئن بودند که میتوانند ویروس را شکست دهند و خوشبختی، خوبی و سلامتی را به خانههای خود بازگردانند. از این روز به بعد، خیابانها دوباره پر از زندگی شدند.
حیوانات خوب دیگر نترسیدند. آنها خود را با ماسکها تجهیز کردند، دستهای خود را مدام شستند و از ضدعفونیکنندهها استفاده کردند.
حتی شیاطین کثیف نیز دیگر کثیف نرفتند و تصمیم گرفتند سیاره را نجات دهند، زیرا اخیراً این خانه آنها نیز شده بود.
ویروس با دیدن اینکه سیاره دوباره پر از زندگی است، تصمیم گرفت تا جای ممکن سریعتر همه را آلوده کند و کاملاً قلمرو را تصرف کند.
او به خیابان رفت و تصمیم گرفت به هر کسی که از کنار او میگذشت، دست بزند. و ناگهان حیوانات خوب از مقابل او میگذرند.
حالا شما را آلوده میکنم!
ویروس با نفرت به یکی از حیوانات حمله کرد.
و ناگهان او بوی قوی ضدعفونیکننده را احساس کرد. ویروس آنقدر سخت نفس میکشید تا وارد بدن خوبها شود، اما ماسک حفاظتی آنها را به طور قابل اعتماد از ویروس محافظت میکرد.
روزها میگذشتند، و ویروس هر روز بیشتر و بیشتر پژمرده میشد. زیرا اکنون نمیتوانست از سلامتی ساکنان سیاره تغذیه کند، و حالش بدتر و بدتر میشد.
تا سال نو کمی وقت باقی مانده بود، و هر کس تصمیم گرفت که در سال آینده سیاره دوباره خوب، پاک و زیبا خواهد شد.
اکنون قوانین بهداشتی نه تنها روشی برای محافظت از ویروس تاجدار بود، بلکه یک سبک زندگی معمول شده بود.
شب سال نو فرا رسید، حیوانات خوب در ضربان ساعت، یک آرزو یکسان کردند - اینکه در سال نو سیاره آنها حتی پاکتر، زیباتر و شادتر شود.
جشن بسیار موفق بود، همه با خانوادههای خود شادی میکردند، دوستان دوباره به یکدیگر وفادار شدند و تمام کارهای بدی را که در طول حضور ویروس تاجدار رخ داده بود، بخشیدند.
و در روز اول سال نو، تمام ساکنان سیاره فهمیدند که ویروس بدون هیچ اثری ناپدید شده است. با نگاه کردن از پنجرهها، همه دیدند که خورشید دوباره در خیابان میدرخشد، مردم خوشحال و سالم شدند، و طبیعت دوباره با رنگهای روشن خود خوشحال میکند.
این چنین معجزهای است که ساکنان سیاره انجام دادند! امیدوارم در خانههای شما نیز معجزهای رخ دهد!