یکی مادر گربه زندگی میکرد و یک پسر کوچک داشت — گربهای کوچک که او ناماش را پوشالی گذاشت.
آنها در عمق جنگل در خانهی جنگلبان زندگی میکردند. گربهی کوچک دوران کودکی خوشی داشت، مادرش او را دوست داشت، هر روز برایش موشها شکار میکرد و با او بازی میکرد.
صاحب جنگلبان هر شب او را روی زانویش مینشاند و برای مدتها موی نرماش را میمالید، و پوشالی از خوشی غرغر میکرد.
اطراف خانه چیزهای جالب زیادی بود، گربهی کوچک دوست داشت همهچیز را کاوش کند، به سوراخهای زیر تنههای درخت میرفت، با برگهای ریختهشده بازی میکرد، در نور خورشید گرم میشد و روی پلهها دراز میکشید.
یک روز صبح زود، گربهی کوچک کنار مادرش بیدار شد و گفت که یک خواب جالب دیده است. انگار که دوستان زیادی داشت، با آنها شادی میکردند و بازی میکردند.
پوشالی کوچک غمگین شد، وقتی فهمید که این فقط یک خواب بود. تصمیم گرفت که حتماً برای خود دوستانی پیدا کند، چون تنهایی خیلی خستهکننده است.
وقتی مادر گربه برای شکار رفت، گربهی کوچک بیسر و صدا از خانه بیرون آمد و در امتداد راهی به سمت درختان جنگل رفت.
با عبور از میان درختان، پوشالی شجاع به یک مرتع کوچک رسید، جایی که یک نهر از میان آن جریان داشت. نزدیکتر رفت و ماهیها را در آب دید، سعی کرد با آنها صحبت کند، اما آنها خاموش ماندند.
با عبور از نهر، گربهی کوچک سفر خود را ادامه داد. کمی بعد، تقریباً با یک گرگ روبهرو شد. پوشالی با گرگ صحبت کرد، اما او فقط دندانهای خود را نشان داد و سعی کرد گربهی کوچک را بگیرد، و بچهی کوچک به سختی از شکارچی خاکستری فرار کرد.
با عبور از میان بوتههای درختان، گربهی کوچک با یک روباه قرمز و زیبا ملاقات کرد، دوستی خود را به او پیشنهاد کرد، و روباه لبخند زد و لبهای خود را لیس کرد. آهسته به سمت پوشالی شروع به حرکت کرد، میخواست با حیلهگری او را بگیرد و بخورد. اما مسافر کوچک توانست بر روی یک درخت بلند بالا برود، گربهی کوچک روی آن نشست تا اینکه روباه خسته شد و رفت.
بعد از اینکه روباه رفت، گربهی کوچک از درخت پایین آمد و میخواست به خانه برگردد، زیرا فهمید که نمیتواند دوستان پیدا کند.
اما ناگاه صدای شادی شنید و به سمت آن صدا رفت. در مرتعی که گربهی کوچک قبلاً بوده بود، خرگوشهای کوچک میپریدند، و سنجابهای کوچک روی درختان میپریدند، و حتی خارموشهای کوچک نیز آنجا بودند. آنها در یک بازی شادی دنبالکاری بازی میکردند.
گربهی کوچک با ادب با همهی آنها سلام کرد و درخواست کرد که در بازی شرکت کند. حیوانات جنگلی کوچک اطراف پوشالی جمع شدند، با علاقه او را نگاه میکردند. گربهی کوچک توضیح داد که در خانهی جنگلبان زندگی میکند، اما بدون دوستان تنهایی خستهکننده است. و سپس سنجابها، خرگوشها و خارموشها دوستی خود را به او پیشنهاد دادند. پوشالی با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت.
بچهها تقریباً تمام روز بازی کردند و در بازی متوجه نشدند که خورشید قرار است مخفی شود، شب فرا میرسید. سپس سنجابها پیشنهاد دادند که گربهی کوچک را به خانه برسانند و قول دادند که هر روز برای بازی به دیدارش خواهند آمد. خرگوشها نیز درخواست کردند که به دیدار پوشالی بروند، و پوشالی بسیار خوشحال بود.
گربهی کوچک به خانه برگشت، مادر گربه بسیار خوشحال شد، او نگران بود، در جنگل خطرات زیادی برای بچهها در انتظار است. اما گربهی کوچک او را آرام کرد و دربارهی سفر خود گفت، و اینکه دوستان زیادی پیدا کرده است. مادر گربه برای پسرش خوشحال شد.
پوشالی را اکنون هر روز دوستانش میدیدند، گاهی یکی یکی، و گاهی همه با هم. آنها همیشه کاری برای انجام دادن پیدا میکردند، زیرا با دوستان همیشه بیشتر شادی است.