دریای سخن‌گو
9 232

دریای سخن‌گو

نویسنده:
یک داستان آموزنده درباره اینکه چگونه دریای عمیق سخن می‌گوید و دو پسر بدگمان را بسیار تعجب‌زده می‌کند، آنها تصمیم گرفتند که بررسی کنند آیا اعماق دریا می‌تواند صحبت کند. همچنین از طریق درمان‌گری قصه، ما توضیح می‌دهیم چرا نباید زباله‌ریزی کرد.

کلی کوچک در یک خانه کوچک کنار دریا زندگی می‌کرد. هر شب با پدرش، پسر به ساحل می‌رفت و وقتی کاملاً تاریک می‌شد، روی شن گرم دراز می‌کشیدند و ستاره‌ها را تماشا می‌کردند. پدر درباره هر صورت‌فلکی داستان‌های جالب و هیجان‌انگیزی تعریف می‌کرد. ماه روشن در آسمان می‌درخشید و اطراف کاملاً خالی بود. فقط صدای باد که غرش می‌کرد و انگار آهنگ غمگینی می‌خواند شنیده می‌شد.

یک روز، وقتی تابستان فرا رسید، کلی بعد از بیدار شدن ناگهان فکر کرد:

آیا دریا می‌تواند صحبت کند؟

پسر بسیار داستان‌های پریان را دوست داشت، کتاب‌های زیادی می‌خواند و در برخی از آن‌ها دریا می‌توانست با صدای انسانی صحبت کند.

بدون تأخیر، کلی تصمیم گرفت که بررسی کند. او سریع لباس پوشید، دندان‌هایش را تمیز کرد، چای با نان‌های گرمی که مادرش برایش پخته بود نوشید و از خانه بیرون رفت.

تو این‌قدر زود کجا می‌روی؟

مادر پسر پرسید.

کلی تصمیم گرفت که آنچه را در ذهن داشت نگوید. چون مادر و پدرش هرگز اجازه نمی‌دادند که او تنهایی به ساحل دریا برود. دریا اغلب طوفانی بود و موج‌هایی برمی‌خاستند که تقریباً تا دیوار اطراف خانه کلی می‌رسیدند.

من هیچ‌جا نمی‌روم.

پسر تردید کرد.

فقط فکر کردم بیرون را ببینم، شاید دوستانم بیدار شده‌اند و بیرون هستند.

در این لحظه صدای واضحی شنیده شد:

سلام، کلی!

این همکلاسی‌اش نیکیتا بود. پسرها در یک میز کلاس می‌نشستند و گاهی بیرون قدم می‌زدند. اما نیکیتا کاملاً متفاوت بود - دوست نداشت درس بخواند، از کلاس غیبت می‌کرد، دوست نداشت بخواند و همیشه بی‌ادبی می‌کرد. علاوه بر این، نیکیتا همیشه بسته‌های شیرینی و بسته‌های بستنی را در خیابان پراکنده می‌کرد، همیشه زباله‌ریزی می‌کرد و هرگز بعد از خود تمیز نمی‌کرد.

تو چه می‌کنی؟

نیکیتا از کلی پرسید.

می‌خواستم سریع به ساحل دریا بروم و بفهمم آیا دریا می‌تواند صحبت کند. یک بار در یکی از داستان‌ها، دریا با زبان انسانی صحبت می‌کرد و من...

پسر نتوانست ادامه دهد که نیکیتا او را قطع کرد:

واه، من هم می‌خواهم بروم! بیا با هم برویم! فقط باید به خانه برگردم و یک سبد برای راه تهیه کنم - شیرینی، بیسکویت و شربت.

کلی عقب‌نشینی کرد، مادر در آشپزخانه مشغول بود و پدر کارهای خانه را انجام می‌داد و کسی نمی‌دید که کلی می‌خواهد برود.

پسرها سریع به خانه نیکیتا رفتند. بعد از جمع‌آوری همه چیزهای ضروری، بچه‌ها به ساحل رفتند، یک پتو پهن کردند و نشستند و شیرینی و بیسکویت را جلوی خود گذاشتند.

خوب، بیا با آن صحبت کنیم؟

نیکیتا پرسید.

با کی؟

کلی تعجب کرد.

خوب، با دریا! خود تو گفتی که می‌تواند صحبت کند. بیا ببینیم آیا به ما جواب می‌دهد یا نه. - ای دریا! چرا خاموش‌ی، آیا زبانت را قورت دادی؟

نیکیتا با خنده فریاد زد.

تنها سکوت در پاسخ بود.

دریای خاموش و تاریک.

نیکیتا به تمسخر ادامه داد.

معلوم است تو نمی‌توانی صحبت کنی و در داستان‌ها درباره تو دروغ می‌گویند.

نیکیتا، شاید نباید او را ناراحت کنی! چه می‌دانی، شاید همه چیز را می‌شنود؟

کلی ترسید.

نه، هیچ چیز را نمی‌شنود!

نیکیتا فریاد زد و بسته شیرینی را در آب انداخت. سپس یکی دیگر و یکی دیگر.

و ناگهان باد وحشتناکی برخاست، همه چیز گرد و خاک شد، سبد شیرینی‌ها بالا رفت و به دور دورها پرتاب شد.

نیکیتا، باید به خانه برویم. الآن طوفانی برخاهد خاست که ما را موج‌ها بلعند!

کلی با ترس فریاد زد.

آه، تو چه ترسو‌ای!

نیکیتا با خنده فریاد زد.

هیچ چیز به ما نخواهد کرد!

و ناگهان، پسرها یک موج عظیم را دیدند که سریع به سمت آن‌ها می‌آمد. بدون فرصت برای تفکر، بچه‌ها در گردباد آب گرفتار شدند. چند ثانیه گذشت و پسرها بیهوش شدند.

ما کجایم؟

کلی بعد از بیدار شدن و باز کردن چشم‌ها متعجب شد.

اطراف همه چیز آبی بود، پر از آب. کنار پسر ماهی‌های رنگین‌رنگ شنا می‌کردند: ماهی‌های بزرگ دریایی، ماهی تخت، ماهی‌های کوچک و حتی ماهی سوزن‌مانند دور او می‌چرخید. جلبک‌ها همه جا را پوشانده بودند و خشکی هیچ‌جا دیده نمی‌شد.

نیکیتا، بیدار شو!

کلی فریاد زد.

ما کجایم؟

نیکیتا بعد از بیدار شدن کنار رفت:

به نظرم ما خواب می‌بینیم!

خوش‌آمدید به سرزمین من!

ناگهان صدای بلند و تیزی شنیده شد.

خوب، چطور در آب‌های من احساس می‌کنید؟

تو کی هستی؟

پسرها با ترس فریاد زدند.

ها‌ها‌ها، من کی هستم! و شما چرا به ساحل آمدید؟ برای شنیدن صدای دریا؟ خوب، من دریا هستم!

آیا دریا می‌تواند صحبت کند؟

نیکیتا با تعجب زمزمه کرد و به کلی نگاه کرد.

البته می‌تواند!

دریا با خنده گفت.

ما اینجا چرا هستیم؟ تو با ما چه می‌کنی؟ چرا ما را اینجا زندانی کردی؟

کی زباله را در من انداخت؟

دریا پرسید.

چه زباله‌ای؟

نیکیتا اعتراض کرد.

بسته‌های شیرینی؟ آیا این زباله است؟ فقط کاغذ‌های زیبا هستند! من می‌خواستم تو را تزیین کنم، چون تو همیشه این‌قدر تاریک و آبی‌رنگ هستی.

آیا می‌شود دریا را آلوده کرد؟ چون به خاطر این‌گونه کاغذ‌ها و سایر زباله‌ها، تمام موجودات زنده‌ای که در من هستند می‌توانند بمیرند. نه ماهی‌ها خواهند بود، نه جلبک‌ها، و سپس مرگ روی زمین نیز فرا خواهد رسید، چون بدون من هیچ زندگی‌ای برای موجودات زنده روی زمین وجود ندارد!

واقعاً، نمی‌شود دریا را آلوده کرد. ما این را در مدرسه یاد گرفتیم!

کلی فریاد زد.

نیکیتا، حالا چه می‌شود؟

کلی با ترس فریاد زد.

به من قول دهید که هرگز دوباره این‌کار را نخواهید کرد و هرگز اعماق دریا را آلوده نخواهید کرد!

قول می‌دهیم، قول می‌دهیم! هرگز، شنیدی، دیگر زباله را در سرزمین تو نخواهیم انداخت! و علاوه بر این، من خوب درس خواهم خواند و می‌دانم چه می‌شود کرد و چه نمی‌شود!

اطراف همه چیز جوش خورد، چرخید، گردباد پسرها را گرفت و در یک لحظه آن‌ها را به ساحل خشک پرتاب کرد. و حتی لباس‌های آن‌ها خشک بود، انگار هیچ اتفاقی برای آن‌ها نیفتاده بود.

کلی و نیکیتا به یکدیگر نگاه کردند و سپس قول دادند که هرگز این را به کسی نخواهند گفت. از آن پس، آن‌ها هرگز اعماق دریا را آزار نمی‌دادند.

در واقع، دریا می‌تواند صحبت کند، فقط نه هر کسی این را می‌داند. داستان‌های پریان را بخوانید، به طبیعت مهربانی کنید، چون دقیقاً به خاطر آن، تمام موجودات زنده و زیبا روی زمین وجود دارند.

داستان‌های پریان را بخوانید و شما بسیاری از داستان‌های جادویی و ماجراهای رازآلود را خواهید شناخت.

نظر خود را ثبت کنید

داستان دریای سخن‌گو در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
دکمه‌ی گمشده
دکمه‌ی گمشده
این داستان درباره‌ی دختر کوچکی به نام نادیا است که به کارهای کوچک خود که در آن‌ها مهربانی و سخت‌کوشی نهفته بود، اهمیت نمی‌داد. اما قلب مهربان این دختر اجازه نداد که او در برابر مصیبت دیگران بی‌تفاوت بماند
5 768 18
هدیه‌ای غیرمنتظره
هدیه‌ای غیرمنتظره
در زندگی هر انسانی ممکن است جادوی واقعی اتفاق بیفتد، اما همه نمی‌توانند هدیه سرنوشت را به درستی درک کنند و از آن استفاده کنند. این افسانه کمی غم‌انگیز درباره اهمیت انتخاب درست است تا از کاری که انجام داده‌ایم پشیمان نشویم. داستانی درباره پسری، بچه گربه‌ای، تبلتی و البته با پایانی خوش.
20 053 27
داستان ماشا دختر نافرمان
داستان ماشا دختر نافرمان
داستانی درباره دختری که حرف مادرش را گوش نکرد و دچار مشکل شد. نباید چیزی را از بزرگسالان پنهان کرد و اگر آرزوی خاصی دارید، حتماً آن را با والدینتان در میان بگذارید تا آنها بکوشند آن را برآورده کنند.
50 507 21 3
نیکیتکا و کامپیوتر
نیکیتکا و کامپیوتر
قصه‌ای درباره پسر کوچکی که دوستانش را از دست داد و بینایی‌اش ضعیف شد. علت این اتفاق، کامپیوتری بود که زمانی آرزوی دیرینه‌اش به شمار می‌رفت.
9 232 24 1
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟