این داستان در یک کشتی بخار بزرگ اتفاق افتاد، جایی که تعداد زیادی از مردم جمع شده بودند. یک روز، کشتی بخار عظیمی برای یک کروز دریایی حرکت کرد. هر فردی اینجا کابینی داشت و همه منتظر یک سفر جالب و هیجانانگیز بودند که قرار بود هفت روز طول بکشد.
آب و هوا فوقالعاده بود. خورشید درخشان از صبح زود میدرخشید و از پنجرههای کشتی نظاره میکرد، و دریا آرام و بیانتها بود. مرغان دریایی در آسمان میچرخیدند و با یکدیگر صدا میزدند، و مسافران در عرشه به خوشی وقت میگذراندند.
رئیس کشتی، کاپیتان بود. او با غرور در عرشه قدم میزد و نظارت میکرد که همه چیز خوب باشد. او به وضوح دستورات را به دستیاران میداد، دقیقتر همه چیز را بررسی میکرد و نظم را حفظ میکرد.
برای هفت روز، سرگرمیهای مختلفی برنامهریزی شده بود. و برای اینکه مسافران خوشحال، علاقهمند، راحت و ایمن باشند، افراد مختلف با حرفههای گوناگون در کشتی کار میکردند. یک آشپز حرفهای صبحانه، ناهار و شام خوشمزه تهیه میکرد. او شاهکارهای آشپزی را به گونهای میساخت که برخی مردم حتی ترس داشتند آن را لمس کنند. همچنین در کشتی یک پزشک بود که میدانست چه زمانی و کدام قرص را در صورت بیماری به فرد بدهد.
برای اینکه مسافران کشتی بیشتر خوشحال باشند، خوانندگان، موسیقاردان و رقصندگان کنسرت برگزار میکردند. مردم با لذت آهنگهای زیبا و آثار موسیقی را گوش میدادند و جفتهای زیبایی را تماشا میکردند که رقصهای مختلف اقوام جهان را اجرا میکردند.
و همه چیز خوب بود تا زمانی که کشتی در مه وحشتناکی گرفتار شد. در جلو هیچ چیز دیده نمیشد، دریا طوفانی شد، و مرغان دریایی به قدری بلند فریاد میزدند که مردم ترسیده بودند از کابینهای خود بیرون بروند. کشتی متوقف شد، و مه، گویی افسونشده بود، همه چیز را فرا گرفت. کشتی در منطقهای افسونشده گرفتار شد.
از این لحظهها همه چیز شروع شد...
آشپز ناگهان اعلام کرد که دیگر نمیخواهد آشپزی کند، بلکه میخواهد مردم را درمان کند. پزشک با خوشحالی موافقت کرد صبحانه، ناهار و شام تهیه کند، تنها برای اینکه دیگر با دماسنج و قرصها سروکار نداشته باشد. دستیاران کاپیتان ناگهان تصمیم گرفتند رقصنده شوند، و خواننده اعلام کرد که او فرمان کشتی را کنترل خواهد کرد.
مردم نمیتوانستند بفهمند چه اتفاقی میافتد.
این چه چیزی است؟ این غذا نیست، بلکه دارو است! ما میخواهیم بخوریم!
مهمانان کشتی با خشم فریاد میزدند، وقتی به جای یک غذای زیبا، تپسی پر از قرصهای کوچک و گرد را روی بشقاب دیدند.
آیا شما قصد دارید من را با آرد درمان کنید؟ آیا فکر میکنید اگر صورتم را با آن بپوشانم، شیش من برطرف شود؟
بیمار، که به یک میوه حساسیت داشت و صورتش شبیه قارچ سمی شده بود، با سردرگمی از پزشک جدید سؤال میکرد.
این حرکات ناشیانه چیست؟
مردم با خشم فریاد میزدند، وقتی به جای هنرمندان حرفهای، دستیاران کاپیتان را روی صحنه دیدند.
چرا کشتی ما مثل فرفرهای در یک جا میچرخد؟ چه اتفاقی میافتد و کی در فرمان است؟
مسافران با ترس از کاپیتان سؤال میکردند.
روز هشتم سفر بود و مردم نگران بودند که چگونه به خانه برگردند. در کشتی هرج و مرج حاکم بود، و کسی نمیدانست بعد چه خواهد شد. و ناگهان در دوری، یک کشتی سفید عظیم ظاهر شد. او با سرعت به سمت کشتی نزدیک میشد و سیگنالهای بلند میداد.
وقتی کاپیتان کشتی دیگر نزدیک شد، ناگهان صدایی شنید:
چه اتفاقی برای شما افتاده است؟ کشتی شما باید مدتها پیش به خانه برگشته بود!
ما نمیدانیم چه اتفاقی افتاده است! اما تمام تیم من انگار افسونشدهاند. آشپز شروع به درمان مردم کرد، پزشک ناگهان به آشپز تبدیل شد. خواننده ما در فرمان است و من نمیتوانم او را از آنجا بیرون کنم. و دستیاران من تصمیم گرفتند که رقصنده هستند، و اکنون کسی نیست که کشتی را کنترل کند.
کاپیتان با تمام توان فریاد میزد تا آنها او را در کشتی دیگر بشنوند.
ما به شما کمک خواهیم کرد! صبور باشید!
در این لحظه، رعد و برق شنیده شد، باران شدیدی ریخت. و تقریباً یک دقیقه بعد، خورشید در آسمان ظاهر شد، و ابرها ناگهان ناپدید شدند. مه پراکنده شد، و مرغان دریایی دیگر بلند فریاد نزدند و مردم را نترسانند.
هر کسی به کار خود پرداخت.
آشپز دوباره به آشپزی شروع کرد، پزشک به کابین خود برگشت و شروع به نوشتن دارو و اندازهگیری دمای کسانی کرد که به آن نیاز داشتند.
خواننده آهنگی را اجرا کرد که آنقدر زیبا بود که تمام مردم در کشتی لبخند زدند.
کشتی شروع به حرکت کرد، و دستیاران کاپیتان به وظایف خود پرداختند. همه چیز به جای خود برگشت.
هیچ کس نمیدانست واقعاً چه اتفاقی افتاده است. اما همه مردم یک چیز را فهمیدند - هر کسی باید به کار خود بپردازد و آن را خوب انجام دهد!
آشپز - آشپزی کند، پزشک - درمان کند، هنرمندان - خوشی و احساسات را به مردم هدیه دهند، و دستیاران کاپیتان دستورات او را اجرا کنند و ایمنی مردم را در کشتی تضمین کنند!
همه چیز خوب پایان یافت، اما هر یک از کسانی که در این کشتی بودند، بیشتر توجهال، مسئولتر و وفادار به کار دوستداشتنی خود شدند.