در یک خانه کوچک در لبه روستایی پسری کوچک به نام سرژا زندگی میکرد. او کودکی شاد و خوشحال بود که مثل تمام بچهها بسیار عاشق بازی و سرگرمی بود. در روز با کمال میل توپ را با دیگر پسرها در خیابان تعقیب میکرد و در شام بازیهای مورد علاقه خود را در خانه انجام میداد. سرژا پسری کنجکاو بود و به همه چیزی که اطرافش بود علاقهمند بود و همیشه با خوشحالی درباره کشفهای جدید خود به خانوادهاش میگفت.
یک روز سرژا آنقدر مشغول بازی با مجموعهای جدید بود که متوجه نشد شام فرا رسیده و شب در آستانه است. وقتی مادر او را خواند تا بخوابد، او پرسید: «مامان، چرا باید بخوابم؟ چون در خواب من چیزهای جالب زیادی را از دست خواهم داد!»
خانوادهاش طولانی مدت سرژا را تشویق کردند تا در تختخواب بخوابد، اما سرژا محکم بر سر خود ایستاد. به جای اینکه به مادر و پدر گوش دهد، شمشیر مورد علاقه خود را برداشت و به حیاط دوید.
در خیابان شب تاریک بود. اما پسر شجاع بود و از تاریکی نمیترسید.
سرژا با صدای بلند فریاد زد:
شب، برای همیشه برو و دیگر هرگز برنگرد! حالا خورشید همیشه بر روی خانه ما میدرخشد و من هرگز نیازی به خواب ندارم.
و شب از پسر ناراحت شد و از حیاط رفت. خورشید درخشان و شاد بر روی خانه سرژا درخشید، آن خورشیدی که کودک آن را انتظار میکشید. سرژا شروع به بازی با خرگوشهای آفتابی کرد، او بسیار خوشحال بود و از پرتوهای گرم لذت میبرد.
اما خیلی زود پسر متوجه شد که خورشید دیگر شاد نیست و غمگین شده است:
خورشید، چه اتفاقی برای تو افتاده؟ چرا غمگین هستی؟
سرژا پرسید.
میدانی، سرژا. تو پسر بسیار خوبی هستی و من با تو خوشحال هستم. اما بچههای دیگری در سراسر جهان منتظر من هستند! من غمگین هستم چون آنها هم میخواهند با من بازی کنند! من و خواهر کوچکم شب قرار داشتیم که وقتی من باید برم، او جای من را بگیرد. اما امروز شب به دلایلی دیر کرد. و حالا من باید همیشه بر روی خانه تو درخشم!
سرژا به خورشید اعتراف نکرد که او شب را از حیاط تعقیب کرده است. او تصمیم گرفت خود او را پیدا کند و از او بخواهد برگردد.
او نمیخواست خورشید غمگین باشد:
خورشید، من کمک خواهم کرد تا خواهر کوچکت شب را پیدا کنم.
سرژا گفت و به دنبال شب دوید.
اما سرژا نمیدانست شب ناراحت را کجا بگردد. او در مزرعه دوید، به رودخانه فرود آمد، به لبه جنگل رفت. هیچ جا او را نیافت. در حالی که در لبه جنگل راه میرفت، سرژای ناراحت متوجه نشد که چگونه به درون جنگل فرو رفته است. اطراف تاریک بود، اما پسر نترسید، چون خورشید با او بود و شمشیر قابل اعتماد در دستش بود. سرژا شروع به فریاد زدن برای شب کرد، اما تنها صدای جغد را شنید.
شب، لطفاً مرا ببخش! من کاملاً نمیفهمیدم چه کار میکنم. من نمیخواهم خورشید غمگین باشد. و من تو را هم دوست خواهم داشت!
سرژا با صدای بلند فریاد زد.
سرژا شنید که شاخهها خشخش میکنند، برگها سر میخورند و خود شب به او نزدیک شد. او آنقدر تاریک بود که دیدن چیزی دشوار بود، با نگاه مهربان نگاه کرد، لبخند زد و ناپدید شد.
وقتی پسر از جنگل بیرون آمد، احساس کرد که بسیار خسته است و دیگر نیروی راه رفتن ندارد. سپس کسی او را با دستهای نرم و گرم خود برداشت و حمل کرد. و سرژا خیلی زود خود را در خانه و تختخواب نرم خود یافت. با بسته شدن چشمها، او به ماجرای جالبی که امروز برایش اتفاق افتاده بود فکر میکرد، بدون اینکه بداند این تنها یک رویای افسانهای شگفتانگیز بود.