در جنگلی زیبا روبی زندگی میکرد. خانهاش بزرگ نبود، اما بسیار راحت و دنج بود. اگرچه خانهاش مبلمان لاکچری نداشت و خود روبی ساده زندگی میکرد، اما چند بار در سال حتماً به کشوری جدید برای تعطیلات پرواز میکرد.
گاهی به گوا میرفت تا یوگا تمرین کند، گاهی در آبهای شفاف اقیانوس در مالدیو شنا میکرد، یا در سریلانکا سوار فیل میشد. اغلب اوقات روبی برای تعطیلات آخر هفته به مصر میرفت تا در آفتاب دراز بکشد و پهلوهای قرمزرنگش را گرم کند.
اما روبی یک رویا داشت - بسیار میخواست یک شاهزاده واقعی پیدا کند که با او زندگی کند، او را برای تعطیلات به خارج ببرد، از خانه مراقبت کند، او را دوست داشته باشد و حفاظت کند. زیرا برای او خیلی سخت بود که پول درآورد و تنهایی زندگی کند.
در انتهای دیگری از جنگل، یک جوان درنا ثروتمند، خوشتیپ و موفق زندگی میکرد. خانهاش پر از ثروت بود - مبلمان فاخر، سینمای خانگی بزرگ، کامپیوترها و سیستمهای امنیتی. درنا در تجارت بسیار سودآور کار میکرد. هر هفته تلفنهای همراه جدید میخرید و آخرین مدلها را جمعآوری میکرد.
درنا بسیار دوست داشت خوب بخورد. او هرگز سفر نمیکرد و فکر میکرد سفرها اتلاف وقت بیهوده است. اما اگر یخچال پر از غذاهای خوشمزه باشد، آنوقت زندگی واقعاً موفق است. تنها مشکل این بود که درنا همسری نداشت - یا خیلی بدخلق بود یا نمیدانست آشپزی کند.
یک روز روبی تصمیم گرفت سرنوشت را امتحان کند و شوهری شایسته برای خود پیدا کند. در یک شب زمستانی سرد، روبی در صندلی راحتش نشست، کامپیوتر قدیمیاش را روشن کرد و در سایت آشنایی ثبتنام کرد.
بیایید ببینیم چه کسی اینجا است.
روبی زیر لب خود را غرغر میکرد.
آها، یک گرگ. جوان است، ماشین خوبی دارد و کسبوکار خود را دارد. بگذارید سعی کنم با او آشنا شوم.
روبی تلفن همراه قدیمیاش را برداشت و شمارهای را که در پروفایل بود شمارهگیری کرد.
سلام! من روبی هستم.
روبی با صدای رسمی گفت.
در انتهای خط صدای آرام و غرغرکننده گرگ شنیده شد. گرگ کمی درباره خود گفت و روبی تصمیم گرفت با او ملاقات کند. بعد از آشنایی، روبی فکر کرد میتواند با گرگ ازدواج کند. گرگ از او مراقبت میکرد، برایش غذا میپخت و در یک کاسه راحت برایش غذا میریخت، بهطوریکه روبی حتی نیاز نداشت سرش را بچرخاند.
روبی هم از طرف خود از گرگ مراقبت میکرد - پیراهنهایش را اتو میکشید، کراواتهایش را میبست و غذا میپخت. اما غذا را در بشقابهای کوچک و تخت میریخت، بهطوریکه گرگ همیشه سیر نمیشد. اما گرگ روبی را خیلی دوست داشت و نگران نبود، چون خوردن زیاد مضر است.
اما بعد از چند ماه، روبی به گرگ گفت که باید دوباره جدا شوند و هر کدام در خانهاش زندگی کند، زیرا گرگ شاهزادهاش نبود. روبی میخواست در کنار دریا و در جزایر گرم تعطیل کند، اما گرگ او را فقط تا مصر برده بود.
کمی صبر کن، عزیزم، بهزودی ثروتمندتر میشوم، کسبوکار خود را شروع میکنم و هرجا که بخواهی میبریمت.
نه، نمیتوانم صبر کنم. بهتر است شوهر جدیدی برای خود پیدا کنم.
روبی دوباره سایت آشنایی را باز کرد، مدتها پروفایلها را مرور کرد و سرانجام عکس درنا را دید، همان درنایی که در انتهای دیگری از جنگل زندگی میکرد.
هم، جالب است.
روبی خود را تشویق میکرد.
چه آقایی جالب است. جوان، بسیار خوشتیپ، قد بلند، اندام خوب و ثروتمند. این یقیناً مرا به جزایر سیشل میبرد. بگذارید او را تماس بگیرم و ملاقات را ترتیب دهم.
چند ماه بعد از آشنایی، روبی و درنا ازدواج کردند و با هم زندگی کردند.
عزیزم درنا، کی ما به جایی گرم میرویم؟
روبی پرسید.
بیرون سرد است، برف میبارد. بیایید به جزایر سیشل برویم؟
چه کاری میتوانیم آنجا بکنیم؟
درنا با تمسخر خندید.
بهتر است مرا خوب بخوراندی، من همیشه گرسنه هستم.
و این عجیب نبود، زیرا روبی غذا را در بشقابهای کوچک و تخت میریخت. درنا با منقار میکوبید و میکوبید، اما نمیتوانست سیر شود. و زندگیشان خوشبخت نبود: درنا گرسنه بود و روبی درباره سفر خواب میدید.
سپس روبی یاد آورد که چقدر خوب با گرگ زندگی میکرد. اگرچه گرگ ثروتمند نبود، اما هرگز گرسنه نبود. بشقابهای تخت را دوست داشت و از روبی مراقبت میکرد، حتی او را به مصر برده بود تا پهلوهای قرمزرنگش را گرم کند.
اما متأسفانه، گرگ اکنون با یک گرگ ماده زندگی میکرد، بچههای کوچکی را بزرگ میکرد، خیلی پول درآورده بود و هر ماه در دریا تعطیل میکرد.
و بنابراین روبی تنها ماند، در خانهاش کوچک.
داستانهای پری را بخوانید و شما همیشه میدانید چگونه عمل کنید!