پسری به نام ووا بینظمیای داشت که دنیا تا آن زمان نیده بود. اتاق او همیشه پر از اسباببازی یا چیزهایی بود که از خیابان آورده بود. لباسها در سراسر خانه پراکنده بود. او جورابهای رنگهای مختلف میپوشید، پیراهنش هرگز در شلوارش جا نمیشد.
والدین او برای مدتها سعی کردند خانه را مرتب کنند. اما تمام تلاشهای آنها بینتیجه ماند، پسری کاملاً بینظم بزرگ میشد.
ووا بهخصوص با کتابها بیاحتیاطی میکرد، بیشتر آنها از کتابخانه گرفته شده بود. او یک کتاب را شروع میکرد اما زود خسته میشد. سپس کتاب دیگری از کتابخانه میگرفت و شروع به خواندن میکرد، اما آن هم زود خستهاش میکرد. در طول سال تحصیلی، ووا تعداد زیادی کتاب از کتابخانه گرفت، اما هیچکدام را تا انتها یا حتی نیمه نخواند. کتابها در سراسر اتاقش پراکنده بود، او آنها را از جایی به جای دیگر منتقل میکرد. برخی کتابها صفحات پارهشده و خطکشیشده با خودکار و مداد داشتند.
وقتی سال تحصیلی به پایان رسید، به تمام بچهها گفته شد که باید کتابها را به کتابخانه برگردانند. ووا به خانه آمد و شروع به جستجوی کتابها در هرجومرجی کرد که خود ایجاد کرده بود. بله، پسر بینظم البته متوجه شد که در بسیاری از کتابها صفحات کم است. صفحات پیداشده را عجولانه در اولین کتابی که به دستش رسید چسباند و به کتابخانه رفت.
وقتی کتابدار کتابهایی را دید که ووا آورده بود، بسیار تعجب کرد.
تو با این کتابها چه کردی؟
کتابدار با سختی از ووا پرسید.
اما مشکل چیست؟ آنها همیشه اینطور بودند.
از این مطمئن هستی؟
البته.
ووا عجولانه جواب داد.
پس برو به این داستان و خودت ببین.
کتابدار با این حرفها کتاب پارهشده را باز کرد، دستش را به شکل جادویی تکان داد و با قوتی به ووا دمید که پسر خود را در جنگل تنگ و تاریک یافت.
در مقابلش خانهای بر پای مرغ ایستاده بود. ووا تصمیم گرفت داخل برود. پشت میز دو شخصیت عجیب و غریب نشسته بودند: بابا یاگای پیر و ترسناک و اژدهای بزرگ.
چطور میتوانستم اینجا انکار کنم؟
اژدها بدون وقفه تکرار میکرد و اطراف را نگاه میکرد.
چرا اینقدر نگران هستی؟
بابا یاگا او را آرام میکرد.
تو نمیفهمی، پیرزن. من از داستان دیگری هستم. من باید شاهزادهخانم را محافظت کنم. بدون من او نمیتواند شوهری شایسته انتخاب کند. فقط من میتوانم شجاعت و مهارت شوالیهها را آزمایش کنم.
اژدها در خانه کوچک غرش میکرد و عصبانه دم بزرگش را تکان میداد.
ناگاه بابا یاگا ووا را دید که در درب ایستاده بود.
تو کی هستی؟ تو هم از داستان دیگری هستی؟ گم شدی، بیچاره؟
بابا یاگا با تمسخر پرسید.
آها.
ووا غمغمه کرد.
بنشین. بگو.
اژدها گفت.
چه حرفی باید بزنم؟ من فقط گم شدهام.
آه، کاش آن کسی که کتابها را خراب کرد به دستم میافتاد. من او را...
هر سه سر اژدها تهدیدآمیز غرش کردند!
من میدانم چطور او را پیدا کنم.
ناگاه بابا یاگا فریاد زد.
من یک ظرف جادویی دارم. این ظرف نشان میدهد کی کتابها را میپاره و صفحات دیگری را به داستان ما میچسباند.
این اژدها آرام نمیگذارد.
بابا یاگا ادامه داد و به ووای ترسیده نگاه کرد.
تمام روز پرواز میکند و قلعهای با شاهزادهخانم را جستجو میکند، اما نمیتواند پیدا کند. بعد از ناامیدی شروع به غریه میکند، آنقدر که درختان تکان میخورند. کسی آرام ندارد.
پیرزن همهوقت تکرار میکرد.
بابا یاگا ظرف را بیرون آورد و میخواست جادو کند، اما ووا او را متوقف کرد.
خوب، اگر بفهمیم کی مقصر است، بعد چی؟ این چطور کمک میکند که همه به داستانهای خود برگردند؟
ووا پرسید.
پس او باید اشتباهش را اصلاح کند، چون اینقدر بدی کرده است.
بابا یاگا گفت.
بابا یاگا کلمات جادویی را تلفظ کرد و روی ظرف تصاویری درخشید، مثل تلویزیون. بابا یاگا و اژدهای متعجب دیدند که ووا چطور بیاحتیاطی با کتابها رفتار میکرد: آنها را پرت میکرد و پراکنده میکرد. آنها دیدند که چطور عجولانه یکی از کتابها را چسباند.
پس تو هستی که هرجومرج را به داستان ما آوردی. حالا من تو را سرخ میکنم و میخورم.
بابا یاگا فریاد زد.
نه. من الآن تو را میخورم.
اژدها غرش کرد.
اما من اول شروع میکنم!
یکی از سرها فریاد زد.
و من میانه را میخواهم، بهترین قسمت!
سر وسطی تکرار کرد.
خوب، من باقیمانده را میخورم. باقیمانده شیرین است.
سر سوم با بدخواهی آواز خواند.
ووا به سختی از زوج دیوانهوار در خانه فرار کرد. او آنقدر سریع دوید که متوجه نشد چطور به رودخانه رسید. بر ساحل دختری نشسته بود و تلخ میگریست.
تو اینجا چرا میگری؟
ووا با عجله و نفسنفسزنان پرسید.
من نباید در این داستان باشم. و بدون من در داستان خود همه نابود میشوند.
دختر غمگین جواب داد.
تو کی هستی؟
چطور کی؟ من ماریا هنرمند هستم. تو کی هستی و چطور اینجا آمدی؟
و در اینجا ووا برای اولین بار در زندگیاش بینظمیاش را اعتراف کرد و گفت که به خاطر او داستانها به هم ریختهاند.
چطور میشود اینطور رفتار کرد؟! به خاطر بینظمی و بیاحتیاطی تو، دیگران رنج میبرند. و ما همه آسیب دیدهایم.
ماریا گریه کرد.
من فهمیدم. من همه چیز را اصلاح میکنم. فقط نمیدانم چطور برگردم.
ماریا هنرمند قدرت جادویی داشت. او کمک کرد ووا به خانه برگردد.
وقتی به خانه رسید، تمام هرجومرج را دید و انگار چهرهاش تغییر کرد. چیزی در دروناش کلیک کرد. پسر مثل فریفتهشده بسیار احتیاطآمیز و مراقب شروع به چسباندن تمام برگهای کندشده کرد، قبل از آن برگهای مجاور را بررسی کرد تا اشتباه نکند.
پسر بدون خستگی کار کرد و بهتدریج تمام کتابها بازسازی شدند و به کتابخانه برگردانده شدند. و اتاق او اکنون همیشه مرتب است.
از آن زمان، هر کتابی که در اتاق ووا ظاهر میشد، در حالت ایدهآل محفوظ میشد و حتماً از ابتدا تا انتها خوانده میشد! پسر یک خواننده واقعی شد.
بنابراین این داستان آموزنده ووای بینظم را به یک عاشق بزرگ کتاب و دانش — ولادیمیر — تبدیل کرد!