چگونه دو دختر خندان طبیعت را نجات دادند
5 160

چگونه دو دختر خندان طبیعت را نجات دادند

نویسنده:
یک داستان آموزنده و زیست‌محیطی درباره دو دختری که نه تنها گل‌های جنگل را جمع‌آوری می‌کنند، بلکه از طبیعت نیز مراقبت می‌کنند.

یکی بود یکی نبود، در مزرعه‌ای گل‌های آبی رنگی به نام گل‌های آسمانی زندگی می‌کردند. این گل‌ها بسیار زیبا بودند، زیرا پتال‌های آن‌ها مثل آسمان آبی-آبی بود. هر صبح زود، آن‌ها بیدار می‌شدند، چشم‌های خود را باز می‌کردند، به خورشید لبخند می‌زدند، هوای تازه را تنفس می‌کردند و عطر نازک خود را به همه اطراف می‌دادند. اما لحظه‌ای فرا رسید که باید دانه‌های خود را به زندگی مستقل رها می‌کردند.

بادی ملایم وزید و دانه‌های کوچک به همه جهات پراکنده شدند. یک دانه بسیار کوچک خیلی دور پرواز کرد، روی آب نهری افتاد و شروع به شنا کردن کرد...

دانه مدتی در جریان آب شنا کرد، تا اینکه به شاخه‌ای که روی ساحل افتاده بود، گیر کرد.

این جا برای من خیلی خوب است، خاک اینجا خوب است.

گل آینده‌ای فکر کرد.

اما اینجا چقدر زباله است! باید چه کار کنم؟

راه دیگری نبود. ریشه‌های خود را در خاک فرو برد و شروع به رشد کرد. زمان گذشت، گل به یک زیبایی تبدیل شد. و یک روز، دو دختر خندان به نام‌های ماشا و داشا در حین قدم‌زنی، این گل را دیدند.

آه، نگاه کن چه گل خوبی است، اگر آن را در موهایم بگذارم، خیلی خوشگل خواهد شد!

ماشا با شوق گفت.

گل ترسید، سر خود را پایین انداخت و از ترس لرزید.

چرا آن را می‌کنی، نه، بگذار بکشد و همه را با زیبایی خود خوشحال کند. نگاه کن اینجا چقدر زباله است، پیشنهاد می‌کنم تمام زباله‌ها را جمع کنیم، جا را تمیز کنیم، و بعد اینجا بیایم و از این گل لذت ببریم.

داشا گفت.

من مخالف نیستم، بیا کار کنیم.

ماشا از دوستش حمایت کرد.

دختران، در حالی که آهنگی می‌خواندند، تمام زباله‌ها را جمع کردند. و زباله‌های زیادی هم بود: قوطی، شیشه، کاغذ... اگرچه دختران کوچک بودند، اما از کار نترسیدند و همه چیز را تمیز کردند. چه زیبا شد این مرغزار!

بسیار متشکرم برای مراقبت‌تان.

گل گفت.

اما دختران او را نشنیدند، زیرا او به زبان گل‌ها صحبت می‌کرد، زبانی که انسان‌ها نمی‌فهمند.

ماشا و داشا با روحیه‌ای خوب به خانه برگشتند. آن‌ها کار خیری انجام داده بودند، طبیعت را از زباله پاک کرده بودند.

اما ناگاه، از هیچ جا، پیرمردی ظاهر شد - پادشاه جنگل، مالک جنگل. او در هر جنگلی زندگی می‌کند، اما بخصوص جنگل‌های صنوبری را دوست دارد. این پیرمرد مثل انسان‌ها لباس پوشیده بود: کمربند قرمز، آستین چپ کفتانش به سمت راست فرو رفته بود. کفش‌هایش هم اشتباه پوشیده شده بود: کفش چپ روی پای راست و کفش راست روی پای چپ. چشم‌های سبز-سبز داشت، مثل ذغال‌های آتش می‌درخشیدند. اما در چشم‌هایش چنان غم بود!

سلام، پدربزرگ.

دختران سلام کردند.

چرا شما اینقدر غمگین هستید، چه اتفاقی افتاده است؟

مالک جنگل به دختران گفت که جنگل قبلاً چقدر تمیز و زیبا بود. در آن جنگل، پرندگان و حیوانات زندگی می‌کردند، بسیاری گل و توت‌های وحشی می‌رویدند. اما مردم زیبایی جنگل را ارزش نمی‌دهند، زباله می‌اندازند و بعد خود را تمیز نمی‌کنند.

احتمالاً باید به جنگل دیگری، جنگلی تمیز، دور از وطن خود برم، تنها برای اینکه ندیدم چگونه مردم طبیعت را نابود می‌کنند.

پادشاه جنگل با غم گفت.

نگران نباشید، ما چیزی را پیدا خواهیم کرد.

دختران پادشاه جنگل را تشویق کردند. آن‌ها اطراف را نگاه کردند و فهمیدند که تنهایی نمی‌توانند این مشکل را حل کنند. کار بسیار زیاد بود.

اگر کل کلاس را دعوت کنیم تا برای مبارزه با زباله در جنگل بیایند؟

ماشا با صدای بلند فکر کرد.

درست است، بیا همه را دعوت کنیم، یک روز تمیزکاری را برگزار کنیم!

داشا دوباره از دوستش حمایت کرد.

در یکی از روزهای تعطیل، بچه‌ها به جنگل رفتند تا آن را از زباله پاک کنند. کار آسانی نبود، اما هیچ کس تسلیم نشد و ناامید نشد. زیرا آن‌ها تقریباً بزرگسال بودند و می‌فهمیدند که چه کار خوبی برای سیاره خود انجام می‌دهند. پس از پایان کار، دانش‌آموزان پوسترهای نقاشی‌شده‌ای را آویزان کردند که هشدار می‌دادند زباله را در جنگل نباید رها کرد.

و پادشاه جنگل از دور تماشا می‌کرد، او بسیار خوشحال و شاد بود، به طوری که نتوانست خود را کنترل کند و آهنگی را خواند:

از کودکی مرا لش می‌خوانند.
من تمام حیوانات و پرندگان را احترام می‌گذارم.
هر درختی در سرزمین من را می‌شناسم.
جنگل پدری خود را با دقت محافظت می‌کنم.

داستان دروغ است، اما در آن درسی است، درسی برای همه. این داستان باید برای همه نمونه‌ای خوب باشد. بگذار هر کس برای مبارزه با زباله برخیزد، زیرا جهان از زباله خفه می‌شود.

نباید زباله انداخت و خود طبیعت به شما می‌گوید: «بسیار متشکرم، دوستان!»

نظر خود را ثبت کنید

داستان چگونه دو دختر خندان طبیعت را نجات دادند در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
چگونه کلوبوک در وب‌سایت‌های اینترنتی آشنا می‌شد
چگونه کلوبوک در وب‌سایت‌های اینترنتی آشنا می‌شد
کلوبوک هم گاهی احساس تنهایی می‌کند. به همین دلیل تصمیم گرفت — بگذار در یک سایت آشنایی ثبت‌نام کنم. همه چیز از اینجا شروع شد. یک افسانه آموزنده مدرن درباره اینکه چگونه کلوبوک در اینترنت آشنا می‌شد
5 754 10
چگونه خرگوش و گرگ دم‌هایشان را عوض کردند
چگونه خرگوش و گرگ دم‌هایشان را عوض کردند
افسانه‌ای آموزنده و معاصر درباره خرگوش و گرگی که تصمیم گرفتند دم‌هایشان را عوض کنند. ببینیم چه اتفاقی می‌افتد؟
31 874 10
افسانه شاهدخت و اژدها
افسانه شاهدخت و اژدها
افسانه‌ای مدرن درباره شاهدختی که بسیار از اژدهای ترسناک می‌ترسید. اما روزی بر ترسش غلبه کرد و تصمیم گرفت به دیدن او برود... و این‌گونه دوست جدیدی پیدا کرد.
12 372 11
افسانه سه پای
افسانه سه پای
پادشاه روزی به دخترانش گفت: هر کدام برای جشن تولدم یک پای بپزید. دو شاهدخت آینده این کار را انجام دادند، اما سومی دست خالی آمد. از این افسانه خواهید فهمید چرا
5 386 9
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟