خرس کوچک در پاییز متولد شد. پاییز هر روز جنگل را تغییر میداد و مشتاق دوست داشت ببیند چگونه برگها میافتند، چمن زرد میشود و صبحها شبنم همه چیز را خاکستری میکند.
هنوز کمی پیشتر درختان زیبا و فرفری اطراف ایستاده بودند، اما اکنون به چوبهای خاکستری بلند تبدیل شده بودند. اما زیر پای او فرش رنگین و خشخشکنندهای ظاهر شد که دویدن روی آن بسیار خوب بود!
این از کجا آمده است؟ ― مشتاق کوچک فکر میکرد.
هوا سردتر میشد و مادر خرس، با تعریف زمستانی نامشخص برای بچه، پسرش را تشویق میکرد که خوب بخورد، چربی ذخیره کند تا عمیقاً بخوابد و برای مدت طولانی آرام و شیرین بخوابد.
خرس مادر پسرش را مجبور میکرد بخورد تا لایه چربی برای زمستانگذاری جمع کند، اما بچه بیقرار میرفت و بازی میکرد و بسیار بد میخورد. بیهوده از مادر خردمند و با تجربهاش اطاعت نمیکرد…
زمستان فرا رسید و مادر شروع به آمادهکردن مشتاق برای خواب زمستانی کرد. میشا بسیار ناراحت شد. دراز کشیدن برای سه ماه در لانه به نظر او تضیع وقت بود، زیرا اطراف او بسیار چیزهای جالب بود!
خرس مادر میدانست که خرس کوچک لایه چربی لازم برای زمستانگذاری را جمع نکرده است، بنابراین او او را تا حد ممکن به خود فشار میداد. به این ترتیب بچه گرمتر بود. سرانجام، خرسها خوابیدند. بیرون زمستان سخت و واقعی با یخهای تیز و سخت بود.
خرس کوچک گرسنه قبل از مادرش بیدار شد. بسیار گرسنه بود و تصمیم گرفت در جنگل غذا جستجو کند. او به سختی از لانه پوشیده شده با برف بیرون آمد. از رنگ سفید و خورشید چشمهایش اشکریز شد. غذایی در جایی نبود.
مشتاق به لانه برگشت و به مادر خوابیدهاش فشار داد. او گرم شد، اما باز هم گرسنه بود. یک ماه تا بهار باقی مانده بود. بچه بسیار غمگین و ترسان شد.
بهار دید که خرس کوچک چقدر سخت است و تصمیم گرفت کمکش کند.
وقتی خرس گرسنه بار دیگر از لانه بیرون نگاه کرد، دختری زیبا را دید که لباسی سبز روشن پوشیده بود که با گل و برگ تزیین شده بود و تاج گل قاصدک بر سر داشت.
دختر به سوی خرس کوچک رفت و جایی که او میرفت برف ذوب میشد.
تو کی هستی؟ ― خرس با تعجب پرسید.
من بهار هستم، ― دختر جواب داد.
بهار یعنی چه؟ ― بچه کنجکاو ادامه داد.
این فصلی است که بعد از زمستان سرد میآید. در بهار هوا گرم است. برف ذوب میشود و طبیعت بیدار میشود.
مادر من هم بیدار میشود؟ من بسیار گرسنهام!
اما چرا از او اطاعت نکردی؟ او از تمام توانش سعی میکرد تو را برای خواب زمستانی آماده کند، اما برای تو بازیها مهمتر بود.
دیگر اینطور نخواهم کرد. لطفاً مرا نجات بده!
خوب، من کمکت میکنم، اما فقط این بار. از این پس باید از مادرت اطاعت کنی.
بهار شال آفتابی خود را برداشت و خرس کوچک را با آن پوشاند. او فوری گرم شد.
بهار در چمنزار میچرخید و چمنزار با علف سبز و گل و توتهای خوشمزه پوشیده شد. مشتاق با حرص به سوی غذا دوید.
وقتی سیر شد، از نجاتدهندهاش تشکر کرد و به لانه نزد مادرش برگشت. او دوباره به خرس مادر فشار داد و آخرین ماه زمستان را خوابید. وقتی بهار فرا رسید، بیدار شدند.
هورا، بهار! ― خرس کوچک با شادی فریاد زد و از لانه بیرون نگاه کرد.
آیا میدانی بهار چیست؟ ― مادر خرس با تعجب پرسید.
البته میدانم! این زیباترین فصل سال است!
خرس کوچک به مادرش درباره آنچه در زمستان برایش اتفاق افتاده بود تعریف کرد. او از رفتار احمقانهاش در پاییز شرمنده بود. او قول داد که از این پس در همه چیز از خرس مادر اطاعت خواهد کرد.
و واقعاً، او بسیار فرمانبردار شد. حتی وقتی مادرش چیزی را ممنوع میکرد، او ناراحت نمیشد و بدخلق نمیشد. زیرا میدانست که خرس مادر او را بسیار دوست دارد و چیز بدی توصیه نخواهد کرد.
باید حتماً از بزرگسالان اطاعت کنی. آنها فقط خیر برای بچههای خود میخواهند.