در یک شهر کوچک اما بسیار زیبا، دختری به نام نازنین زندگی میکرد. او همیشه کتابهای زیادی میخواند و دوست داشت به قصههایی که مادرش هر شب قبل از خواب برایش تعریف میکرد گوش دهد. نازنین همیشه آرزو داشت بابا برفی را ببیند، همان کسی که هر سال محبوبترین هدایا را برایش میآورد.
یک شب سال نو، بابا برفی حتی یک توله سگ کوچک آورد که دختر مدتها آرزویش را داشت. و از آن زمان نازنین میداند که پیرمرد جادوگر واقعاً وجود دارد، چون او درباره آرزوهایش با کسی حرف نمیزند، اما آنها برآورده میشوند. پس بابا برفی واقعاً میتواند افکار بچهها را بخواند و چیزی را که مدتها آرزویش را داشتهاند به آنها هدیه دهد.
تابستان گرم گذشت و پس از آن پاییز. و بالاخره زمستان مورد انتظار، دی ماه فرا رسید. درختان لباسهای سفید پوشیدند و زیر پا برف نرمی خشخش میکرد. تمام روز در خیابان دانههای برف زیبا در رقص میچرخیدند و در پنجرههای خانهها به تدریج چراغهای رنگارنگ درخشان روشن شدند. همه مردم منتظر شادترین و جادوییترین جشن بودند - سال نو!
در همین حال در سرزمین دوری که هیچکس نامش را نمیداند، چون خیلی دور است، پیرمرد جادوگر - بابا برفی - برای کار آماده میشد. ریش سفید برفیاش زیبا تا کمر فر میخورد و روی بینیاش عینکی با شیشههای ضخیم نشسته بود.
خُب، ببینم امسال بچهها چه چیزی میخواهند؟
پیرمرد با فکر روی صندلی گهوارهای کنار شومینه نشست و انبوهی از نامههای بچهها را بیرون ریخت.
ببینم، امیر کوچولو میخواهد یک ساختنی بگیرد. بگذار ببینم رفتارش چطور بوده.
بابا برفی یک گوی شیشهای زیبا را نزدیکتر کشید، جایی که میتوانست همه بچههای دنیا، رفتارشان و نمراتشان را ببیند.
خب، پسرک شیطانی نکرده و در دفترش فقط نمرات خوب دارد. پس شب سال نو یک ساختنی زیبا برایش میآورم!
پیرمرد گفت.
اوه، این دختر کیست؟
در بازتاب گوی، نازنین را دید. او آرام در اتاقش نشسته بود و کتاب میخواند.
سپس دختر بلند شد، به پنجره رفت و آهسته گفت:
بابا برفی عزیز، اگر صدایم را میشنوی، لطفاً یک خانه عروسک زیبا به من هدیه بده. یک بار در مغازه آن را به مامان نشان دادم، اما نتوانستیم بخریم، خیلی گران بود. قول میدهم هرگز شیطانی نکنم و وقتی به مدرسه بروم، فقط نمرات خوب بیاورم.
دختر چشمانش را محکم بست و مشتهایش را گره کرد، فکر میکرد این طوری آرزویش زودتر برآورده میشود.
چه دختر کوچک خوبی، مدتهاست که او را زیر نظر دارم!
بابا برفی گفت.
خب، فکر کنم آرزویش را برآورده کنم.
در همان لحظه کسی در خانه بابا برفی را کوبید.
آرام از صندلی بلند شد، با قدمهای کوچک به سمت در رفت و پرسید:
کیست؟
در را باز کن بابا برفی، مصیبت است!!!!
صداهای بلندی میآمد.
پیرمرد در را باز کرد و آدم برفی را روی آستانه دید. شالش پریشان بود، دماغش به طرف دیگری میرفت و چشمانش از ترس دو برابر شده بود.
سال نو گم شده! حالا جشن لغو میشود، هیچکس هدیه نمیگیرد و همه درختها خشک میشوند! فاجعه است!
آرام باش، همه چیز را به ترتیب بگو. چه اتفاقی افتاده؟
سال نو گم شده! تا جشن فقط دو روز مانده، همه آماده میشوند، درخت میخرند، خانهها را تزئین میکنند، هدیه میدهند. اما همه نمیدانند که سال نو نمیآید!
بابا برفی به آدم برفی گوش داد، از او برای اطلاعات تشکر کرد و شروع به فکر کردن کرد.
در همین حال در شهری که نازنین زندگی میکرد، انگار هرج و مرج برپا شده بود. باد زوزه میکشید، برف آنقدر میبارید که جادهها دیده نمیشد، زمین یخ زده بود و درختان افتاده بودند. در شهر برق قطع شد و چراغها خاموش شدند.
نازنین از صدای باد بیدار شد و ترسید.
مادرش را صدا زد و پرسید:
مامان، بابا برفی چطور پیش ما میآید؟ او جاده را نمیبیند و از کنار ما رد میشود. من خیلی منتظرش هستم، خیلی خانه عروسک خواستم.
نگران نباش دخترم. بابا برفی همیشه میآید، حتماً راهی پیدا میکند تا پیش ما بیاید و هدیه مورد انتظارت را به تو میدهد.
اما بابا برفی وقت تلف نکرد. حدس زد که کولاک سال نو را دزدیده، چون مدتهاست منتظر فرصتی است تا جشن برگزار نشود.
خب، وقت آن رسیده که با این کولاک کنار بیایم!
بابا برفی فریاد زد.
عصای بزرگ درخشانش را بیرون آورد و آنقدر محکم به زمین کوبید که همه حیوانات دور هم جمع شدند.
یاران من، خرگوشها، روباهها، گرگها و گوزنها! کمک کنید سال نو را پیدا کنیم، بدون آن جشنی نخواهد بود! مردم منتظرند، آماده میشوند، هدیه میخرند، درختها را تزئین میکنند! نباید بگذاریم کولاک همه چیز را خراب کند!
و همه یاران بابا برفی به دنبال سال نو رفتند.
دو روز گذشت، سیام دی بود. تا جشن فقط چند ساعت مانده بود اما برق در خانهها روشن نشده بود. نازنین کاملاً ناامید شده بود و فکر میکرد جشنی نخواهد بود و هدیهای نخواهد گرفت.
مدت زیادی گریه کرد و بعد از مدتی خوابش برد. و ناگهان، لامپها در خانهها روشن شدند، درختها بالاخره با چراغهای درخشان نورافشانی کردند و کولاک آرام گرفت.
بابا برفی وارد اتاق شد - با لباس قرمز درخشان، ریش سفید بلند و کیسه بزرگی روی شانهاش.
نازنین چشمانش را باز کرد، در خانه گرم و دنج بود، انگار نه کولاکی بوده، نه برفی باریده و نه برقی قطع شده بود، اما بابا برفی در اتاق نبود.
مامان، زود بیا اینجا!
دختر فریاد زد.
مادر به اتاق دوید:
چه اتفاقی افتاده؟
مامان، سال نو آمد؟
مادر نگاهش را به زیر درخت انداخت، جایی که یک هدیه بستهبندی شده - بزرگ و در جعبهای رنگارنگ - قرار داشت.
نازنین پرید و به سمت درخت دوید و شروع به باز کردن هدیه کرد.
مامان، مامان، این همان خانه عروسکی است که مدتها آرزویش را داشتم.
دختر از خوشحالی جیغ زد.
میبینی، بابا برفی بالاخره پیش تو آمد و هیچ کولاکی نتوانست مانعش شود.
مادر گفت.
در همان لحظه سایهای از پنجره گذشت، نازنین دوید تا ببیند چیست، اما چیزی ندید.
در واقع بابا برفی توانست به پشت بام برود تا دختر او را نبیند، وگرنه مجبور میشد درباره اینکه چگونه دوستانش - ساکنان جنگل - سال نو را نجات دادند و چگونه آن را در قصر یخی کولاک پیدا کردند بگوید. اما بابا برفی باید هنوز از بچههای زیادی دیدن کند و هدایای زیادی بدهد.
سال نو به موقع آمد به لطف بابا برفی که همیشه آرزوها را برآورده میکند و محبوبترین هدایا را میدهد!