بز، بزغالان و گرگ خاکستری
12 893

بز، بزغالان و گرگ خاکستری

نویسنده:
یک افسانه معاصر «گرگ و هفت بزغال» به شیوه‌ای نو درباره اینکه چگونه بز و هفت بزغال با کمک گجت‌های گرگ بر او پیروز شدند. در درجه اول برای کودکان نافرمان.

در یک جنگل زیبا و معاصر، یک بز و هفت بزغال زندگی می‌کردند. این جنگل را معاصر می‌نامیدند زیرا حیوانات در خانه‌های زیبایی زندگی می‌کردند که پر از فناوری بود، و هر کدام تلفن همراه یا تبلت داشتند. بز نیز خانه‌ای بسیار مدرن داشت، زیرا در کارخانه‌ای برای تولید انواع گجت‌های جنگلی کار می‌کرد.

به مناسبت تولد بزغالانش، بز برای آنها ساعت‌های هوشمند با نمایش ویدیویی خرید، بنابراین می‌توانست آنها را به تنهایی در خانه بگذارد و از طریق مانیتور آنها را نظارت کند.

هر روز بز هنگام رفتن به کار می‌گفت:

بزغالان عزیزم، من برای کار می‌روم و شما اینجا تنها می‌مانید. برای هیچ کس در را باز نکنید، خصوصاً برای گرگ. بدون من از خانه بیرون نروید و خانه را درهم‌ریخته نکنید.

خوب، مامان. ما خوب رفتار خواهیم کرد.

بزغالان پاسخ می‌دادند.

حالا ساعت‌های هوشمندتان را نشان بدهید! همه آنها را پوشیده‌اید؟ من می‌خواهم هر لحظه شما را ببینم و بدانم که اینجا چه اتفاقی می‌افتد!

بز با نگرانی می‌پرسید.

بله، همه چیز خوب است!

بزغالان پاسخ می‌دادند و پایهای کوچکشان را با سم‌الاغل نشان می‌دادند که روی آنها دستگاه‌های زیبا و درخشانی قرار داشت.

روزها اینطور می‌گذشت - بز برای کار می‌رفت و بزغالان تحت نظارت دقیق او در خانه بازی می‌کردند.

و در یک روز زیبا، وقتی بز صبح زود رفته بود، گرگی در کنار خانه می‌دوید.

سرد، گرسنه، در جنگل می‌گردم. گرسنه‌ام، جای خوابی ندارم! باید چه کار کنم؟

گرگ با غم‌انگیزی فریاد می‌زد.

آه، خانه بز کارگر و بزغالانش را پیدا کردم. شاید کسی در خانه باشد؟

گرگ به در رفت و آرام کوبید.

کی اونجاست؟

کوچک‌ترین بزغال با صدای نرم پاسخ داد.

پستچی، پیامی از مادرتان آوردم.

گرگ پاسخ داد.

بزغالان به در رفتند و گوش دادند، و یکی از آنها ناگاه گفت:

این درست نیست. ما با مادرمان از طریق ساعت‌های هوشمند صحبت می‌کنیم، و اگر مادر می‌خواست چیزی به ما بگوید، حتماً ما را صدا می‌زد.

در را باز نمی‌کنیم، برو، فریبکار!

بزغالان با یک صدا فریاد زدند.

باید چه کار کنم؟

گرگ آرام برای خود زمزمه کرد.

شاید می‌توانم خود را به عنوان یک جادوگر خوب درآورم که برای بچه‌های کوچک هدیه آورده‌ام؟

گرگ فکر کرد و دوباره به سمت خانه بز رفت.

کی اونجاست؟

بزغالان به صدای کوبش در پاسخ دادند.

من یک جادوگر خوب هستم، می‌خواهم برای شما هدایایی بدهم زیرا خوب رفتار می‌کنید.

چه هدایایی آوردی برای ما؟

بزغالان با علاقه پرسیدند.

آه، خیلی چیز هست، نمی‌شود همه را نام برد. یک کامپیوتر زیبا، یک هاور‌بورد بزرگ با چرخ‌های درخشان، و یک پخش‌کننده موسیقی جدید با بلندگوهای داخلی با قدرت بسیار بالا.

گرگ پاسخ داد.

واه! من همیشه می‌خواستم هاور‌بورد داشته باشم که بتوانم در جنگل بدوم.

یکی از بزغالان از شادی درخشید.

و من مدت‌ها می‌خواستم پخش‌کننده موسیقی داشته باشم، اینقدر قوی که موسیقی در تمام جنگل پخش شود!

بزغال دوم خوشحال شد.

و تنها یکی، کوچک‌ترین، با نگرانی به در نگاه می‌کرد و ناگاه فریاد زد:

اگر این گرگ بد باشد و تصمیم گرفته باشد ما را فریب دهد. ما در را برایش باز می‌کنیم و او ما را می‌خورد.

ها‌ها‌ها!!! گرگ؟ او در زندگی‌اش هرگز درباره هاور‌بورد، تبلت و پخش‌کننده نشنیده، او مثل بلوط قدیمی کنار خانه ما است.

بزغالان می‌خندیدند. آنها به در رفتند، قفل را باز کردند، و یک گرگ خاکستری بزرگ در آستانه ظاهر شد.

بزغالان فریاد زدند و چیخ زدند، اما گرگ قبلاً در اتاق بود. او آنقدر غرش کرد که بچه‌ها از ترس چشم‌هایشان را بستند. گرگ دهان خود را باز کرد، روی بزغالان حمله کرد و همه آنها را فوری بلعید. و تنها کوچک‌ترین بزغال توانست در یک کوله‌پشتی بپرد که بچه‌ها برای پیاده‌روی در جنگل با خود می‌برند.

آه، چه کیف دستی خوبی!

گرگ نگاهی به کوله‌پشتی انداخت که کودک کوچک در آن پنهان بود.

این را برای خود می‌گیرم، برای سفر برای شکار حیوانات احمق و بی‌دفاع مفید خواهد بود.

گرگ کوله‌پشتی را گرفت و از خانه بیرون رفت. گرگ بزغالان کوچک را آنقدر بلعید که آنها حتی نتوانستند در شکم او تکان بخورند. و کوچک‌ترین بزغال در کوله‌پشتی، نقشه‌ای برای اطلاع دادن مادر درباره اتفاق افتاده را می‌اندیشید. و بالاخره، ایده‌ای بزرگ به ذهنش رسید.

او یادآوری کرد که ساعت هوشمند دارد و می‌تواند از طریق آن مادر بز را صدا بزند.

بزغال آرام دکمه تماس را فشار داد و بعد از نیم دقیقه شنید:

سلام، بچه‌ها، شما چطور می‌گذرانید؟

بز با صدای آرام پاسخ داد.

بزغال نمی‌توانست به او پاسخ دهد، زیرا گرگ همه چیز را می‌شنید. کودک کوچک آرام زیپ کوله‌پشتی را باز کرد، دستش را بیرون کشید که ساعت هوشمند روی آن بود، و ویدیو را روشن کرد. تمام راه، گرگ چیزی را زمزمه می‌کرد، و بز در این بین عجالتاً برای کمک به بچه‌ها آماده شد. به محض اینکه دم خاکستری پرپشت را دید، فوری همه چیز را فهمید.

در این بین، گرگ به خانه‌اش رسید. کوله‌پشتی را روی زمین انداخت، گرگ روی تخت نرم خود دراز کشید و شروع به خروپف کردن کرد. به محض اینکه او خواب رفت، کوچک‌ترین بزغال از کوله‌پشتی بیرون پرید و دوباره شماره مادر را گرفت.

سلام، مامان، مامان عزیز! چه اتفاقی برای ما افتاد!

بزغال با عجله و آرام زمزمه می‌کرد.

من همه چیز را می‌دانم، فهمیدم که گرگ خاکستری شما را ربود. بقیه بزغالان کجا هستند؟

بز پرسید.

آنها در شکم گرگ هستند، او همه آنها را فوری بلعید.

بزغال گریه کرد.

من می‌دانم باید چه کار کنم. حالا من به تمام بزغالانی که در شکم گرگ نشسته‌اند، به طور همزمان زنگ می‌زنم. ساعت‌های هوشمند آنقدر بلند موسیقی پخش خواهند کرد که گرگ به هر قیمتی می‌خواهد بزغالان کوچک ما را بیرون بریزد. و تا آن زمان، من و کمک‌هایم به شما خواهیم رسید.

بز به طور همزمان شش شماره بزغالانش را گرفت، و موسیقی بلندی در شکم گرگ پخش شد.

آه، این چه چیزی است که در شکمم می‌شود؟

گرگ فوری بیدار شد.

نمی‌توانم، کسی کمکم کند!!! من دیگر نمی‌توانم!!!!!

گرگ از گوشه‌ای به گوشه‌ای دیگر می‌دوید، نمی‌فهمید چه اتفاقی می‌افتد. و در شکمش نیز موسیقی بلندی پخش می‌شد. گرگ از گوشه‌ای به گوشه‌ای می‌دوید، گاهی شکمش را می‌گرفت، گاهی سرش را. و ناگاه، کاملاً کنترل خود را از دست داد، گرگ به صندلی برخورد کرد، آنقدر سخت که شکمش پاره شد، و شش بزغالی که بلعیده بود فوری بیرون پرید.

در این لحظه، بز با کمک‌هایش به خانه ورود کرد - آنها گرگ را گرفتند و با طناب بستند. در این زمان، پلیس جنگلی به خانه گرگ رسید و بدکار را به بخش خاصی برد که چنین راهزنانی هرگز نمی‌توانند فرار کنند.

از آن پس، بزغالان هرگز برای غریبه‌ای در را باز نکردند. آنها همیشه از مادرشان اطاعت می‌کردند و ساعت‌های هوشمندشان را نمی‌کندند، که آنها را در شکست دادن گرگ خاکستری کمک کرد.

نظر خود را ثبت کنید

داستان بز، بزغالان و گرگ خاکستری در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
دکمه‌ی گمشده
دکمه‌ی گمشده
این داستان درباره‌ی دختر کوچکی به نام نادیا است که به کارهای کوچک خود که در آن‌ها مهربانی و سخت‌کوشی نهفته بود، اهمیت نمی‌داد. اما قلب مهربان این دختر اجازه نداد که او در برابر مصیبت دیگران بی‌تفاوت بماند
5 768 18
هدیه‌ای غیرمنتظره
هدیه‌ای غیرمنتظره
در زندگی هر انسانی ممکن است جادوی واقعی اتفاق بیفتد، اما همه نمی‌توانند هدیه سرنوشت را به درستی درک کنند و از آن استفاده کنند. این افسانه کمی غم‌انگیز درباره اهمیت انتخاب درست است تا از کاری که انجام داده‌ایم پشیمان نشویم. داستانی درباره پسری، بچه گربه‌ای، تبلتی و البته با پایانی خوش.
20 053 27
داستان ماشا دختر نافرمان
داستان ماشا دختر نافرمان
داستانی درباره دختری که حرف مادرش را گوش نکرد و دچار مشکل شد. نباید چیزی را از بزرگسالان پنهان کرد و اگر آرزوی خاصی دارید، حتماً آن را با والدینتان در میان بگذارید تا آنها بکوشند آن را برآورده کنند.
50 508 21 3
نیکیتکا و کامپیوتر
نیکیتکا و کامپیوتر
قصه‌ای درباره پسر کوچکی که دوستانش را از دست داد و بینایی‌اش ضعیف شد. علت این اتفاق، کامپیوتری بود که زمانی آرزوی دیرینه‌اش به شمار می‌رفت.
9 232 24 1
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟