در یک روز زیبا و آفتابی، دو پسر همسایه به نامهای علی و رضا به سوی مدرسه میرفتند تا آزمون مهربانی را بدهند.
آنها در حین صحبت و بحث درباره برخی از سؤالات، به ساختمان مدرسه نزدیک میشدند.
ناگاه مادربزرگ رضا صدایش زد:
لطفاً کمکم کن این کیسهها را تا خانه ببرم.
نه! من وقت ندارم. خیلی عجله دارم برای مدرسه، آزمون مهمی دارم، آزمون مهربانی! اگر دیر برسم و نتوانم آن را بدهم، خودکار در لیست مردم بدجنس قرار میگیرم. آیا من این را میخواهم؟ بعلاوه، ببین چقدر این کیسهها سنگین هستند، نمیخواهم خودم را خسته کنم!
رضا به شدت مادربزرگ را رد کرد و رفت.
علی به ساعتش نگاه کرد و سپس به مادربزرگ گیج و ناراحتی نگاه کرد. او با اشک در چشم ایستاده بود، زیرا اصلاً انتظار چنین سخنانی از رضا را نداشت. او نمیدانست چگونه با این کیسهها کنار بیاید، نیروی کافی برای حمل آنها تا خانه را نداشت.
نگران نباش مادربزرگ. من چند دقیقه وقت دارم. من کمکت میکنم و به موقع به آزمون میرسم.
علی گفت و کیسهها را برداشت.
تو اینجا روی نیمکت بنشین، من کیسهها را میبرم، بعد برمیگردم و کمکت میکنم تا خانه برسی.
علی به سرعت کیسهها را برد، سپس مادربزرگ را از بازو گرفت و با قدمهای آهسته او را تا درب خانه رساند. در راه صحبت کردند و علی فهمید که فاطمه، نام مادربزرگ، زمانی معلم کلاسهای اول و دوم در مدرسه بود و بچهها را یاد میداد چگونه حروف بنویسند، تفریق و ضرب کنند...
فاطمه خانم، شماره تلفن من را یادداشت کنید. هر وقت کمک نیاز داشتید، من را صدا بزنید. من میروم مغازه، داروخانه برای دارو یا کتابخانه برای کتاب.
علی در خداحافظی گفت.
خیلی ممنون، پسر! قلب مهربانی داری.
مادربزرگ از پسر تشکر کرد.
اما درباره رضا خاموش ماند، او بسیار شرمنده از رفتار رضا بود.
جالب است، شما چه فکر میکنید، کدام یک از این دو پسر آزمون مهربانی را پاس کردند؟