حتماً دوست من، بارها از والدینت شنیدهای که باید از پیش آماده شد. اما تعداد کمی از ما این کار را انجام میدهیم. و چرا اصلاً باید کیف مدرسه را از پیش جمع کرد؟
پسری به نام پتیا دقیقاً این فکر را میکرد. تقریباً هر صبح او همراه با پدرش دیر میرسید، یکی به مدرسه و دیگری به محل کار.
این صبح هم همین اتفاق افتاد…
بابا، کیف مدرسهام را ندیدی؟ لباس مدرسهام کجاست؟
پتیا فریاد میزد و در راهرو میدوید.
پسرم، من برای کار دیر میشوم. بیا بزودی آماده شو.
پدر به طور خشن جواب داد.
خوب بابا، من هم برای مدرسه دیر میشوم. کیفام هم گم شده.
از مادرت بپرس. من هم نمیتونم کراواتام را پیدا کنم.
و در این لحظه مادر از راهرو بیرون آمد. کیف آماده شدهای را به پتیا داد و کراوات پدر را به او دراز کرد.
همینجا برای این است که من همیشه به شما میگویم که باید چیزها و کیف مدرسه را از پیش آماده کنید.
مادر به طور جدی اما آرام گفت.
اما دیگر کسی حرف او را نمیشنید. پتیا و پدرش خیلی دیر میرسیدند. آنها سریع از پلهها پایین دویدند و به ماشین پریدند.
حالا دیر نخواهیم رسید.
پدر با تسکین گفت.
اما وقتی او به جاده رفت، ترافیک سنگینی را دید. دلیل این است که زمستان امسال تصمیم گرفت زودتر بیاید. برف شبقبل بارید. و بسیاری از رانندگان نتوانسته بودند خودروی خود را برای زمستان آماده کنند. از جمله پدر پتیا.
او هم برای زمستان از پیش آماده نشده بود. و بیهوده… چون دقیقاً به همین دلیل روز آن روز تصادفات زیادی در جاده رخ داد.
پتیا دید که یک خودرو در پیچ به شدت لغزید و تقریباً به یک ستون برخورد کرد.
بابا، چه وحشتناک است.
پتیا فریاد زد و به خودرویی اشاره کرد که روی کنار جاده قرار گرفته بود.
بله پسرم. ماشین را باید برای زمستان از پیش آماده کرد. و در چنین آبوهوایی بهتر است پیچهای تند نزنی.
پدر پتیا بسیار پشیمان بود که خودروی خود را برای زمستان آماده نکرده بود. چون رانندگی در آن روز واقعاً سخت بود.
پدر پتیا فکر میکرد، اما فکرش را پسرش قطع کرد.
میدانی بابا. مادر بیهوده همیشه به ما میگفت که همه چیز را باید از پیش انجام داد. اگر من دیشب کیفام را جمع میکردم، صبح اینقدر وقت برای جستجوی وسایل مدرسهام تلف نمیکردم و ما دیر نمیرسیدیم.
حق با توست پسرم. همه چیز را باید از پیش انجام داد.
پدر جواب داد، او حتی شرمنده شد که نصیحت ارزشمند همسرش را دنبال نکرده بود.