در شهر زیبای نووگورود دختری به نام ماشا زندگی میکرد. او تنها هفت سال داشت. او نزد مادربزرگش مهمان بود، نزدیک میدان مرکزی شهر، جایی که در هر جشن سال نو درختی تزیین شده نصب میشد.
دختر به بالکن میرفت و ساعتها چراغهای زیبای جشن را تماشا میکرد. اما او غمگین بود. او بسیار برای والدینش دلتنگ بود، که به دلیل ویروس کرونا در قرنطینه بودند. آنها جشن سال نو را جدا از هم، نه با هم، برگزار خواهند کرد.
ساعات کمی تا سال نو باقی مانده بود. دختر و مادربزرگش به میدان رفتند، جایی که مردم شادی میکردند. یک دختر برفی، دستیار بابا نوئل، به سمت ماشا آمد.
چرا اینقدر غمگین هستی و برای گرفتن هدیه از پدربزرگ نمیروی؟
دختر برفی پرسید.
او برای هر کسی یک سورپرایز آماده کرده است و البته خیلی شیرینی!
نمیخواهم سال نو را بدون مادر و پدر جشن بگیرم.
دختر پاسخ داد.
در این جشن، من میتوانم همه را خوشحال کنم. من کمکت خواهم کرد. این دانه برف جادویی را بگیر. دو دقیقه قبل از ضربات ساعت، آرزوی پنهان خود را بیان کن و دانه برف را با گرمای خود ذوب کن.
پس از بازگشت به خانه، ماشا دانه برف را پشت پنجره گذاشت و با بیتابانگی منتظر سال نو شد. وقتی تنها دو دقیقه تا نیمهشب باقی مانده بود، دختر دانه برف را در دست گرفت، سریع به این فکر کرد که والدینش را ببیند.
از گرمای ماشا دانه برف به قطره آب تبدیل شد، و مادربزرگ وارد اتاق شد و یک جعبه زیبا را در دست داشت.
این هدیهای است که پدر و مادرت برایت میدهند، یک تلفن هوشمند جدید، اکنون میتوانی با آرامخاطری با آنها تماس بگیری و از طریق تماس ویدیویی با آنها صحبت کنی.
در آن لحظه ماشا خوشحالترین کودک بود. او شماره مادرش را گرفت و نه تنها صدای آنها را شنید، بلکه والدین عزیزش را به خوبی دید.
مادربزرگ در صندلی نشسته بود و دختری بسیار شاد و والدینش را که کمتر خوشحال نبودند تماشا میکرد.
او بسیار خوشحال بود، زیرا علیرغم موانع، همه دوباره با هم سال نو را جشن میگرفتند!
امیدوارم تمام آرزوهای پنهان شما نیز تحقق یابند!