در یک جنگل افسانهای، زنبور کوچکی به نام ژنیا زندگی میکرد. او بسیار ورزش را دوست داشت. با دوست خود نسیم، هر صبح تمرین میکرد و در طول روز بسیار پرواز میکرد تا چابکی و تحمل را تقویت کند.
میخواهم قویترین باشم، حتی از نسیم قویتر!
او با اصرار میگفت. اما ژنیا هنوز کوچک بود و در رقابت با نسیم میباخت. نسیم به شوخی گاهی او را به مرتع همسایه میبرد و گاهی او را به بالای درختان راش فر میبرد.
به هر حال من قویتر از تو هستم! من، من سریعترین هستم!
یک روز ژنیا با خشم به نسیم فریاد زد.
من! من! من!
نسیم کمی قویتر دمید و زنبور کوچک به کشور افسانهای «یاکالکا» پرواز کرد. در این کشور همه چیز در نگاه اول عادی به نظر میرسید، اما به محض اینکه با کسی صحبت کنی، تفاوت را احساس میکنی.
ژنیا یک سوسک ریشدار را دید و مثل یک پسر مؤدب سلام کرد:
سلام، آقای محترم، میتوانید بگویید من کجا هستم؟
این خانه من است، من اینجا رئیس هستم. من این خانه را روی کاج ساختم. من بسیار کوشا هستم، من…
ژنیا از سوسک خودخواه دور شد و با یک پروانه زیبا ملاقات کرد:
پروانه عزیز، سلام، لطفاً بگویید این کشور چیست؟
سلام، زنبور کوچک! بله، من زیبا هستم، من خوشرو هستم، من یک ماه اینجا پرواز میکنم و کسی را جز خودم نمیبینم، بالهای رنگین من چنان زیبا هستند، من با آنها چنان ظریفانه در هوا پرواز میکنم! من…
ژنیا بدون اینکه بشنود ادامه دهد، دوباره پرواز کرد. هر کسی را که ملاقات میکرد، همه خود را تعریف میکردند: مورچه از هوش خود، پشه از صدای خود، کفشدوزک از لکههای بالهای خود، و حتی کرم هم از خزیدن خود میگفت.
در پایان روز، سر ژنیا میچرخید: «اینجا همه صحبت میکنند و کسی کسی را نمیشنود. چگونه میتوانم بفهمم کجا هستم و چگونه به خانه برگردم؟» با این افکار، ژنیا زیر یک برگ پلانتاین خوابید.
این برگ هم جادویی بود. در خواب، به ژنیا گفت که ۱۰۰ سال است اینجا زندگی میکند و اینجا برای خودخواهانی است که دوست دارند خود را تعریف کنند. برای رهایی، باید سه روز بدون اینکه کلمه «من» را بگوید، سه کار خوب انجام دهد.
صبح، ژنیا را فریادی بیدار کرد:
من میخواهم اسباببازی جدید، من میخواهم گردهی شیرین، به من بدهید!
زنبور کوچک با بدخلقی پا تکان میداد.
چرا فریاد میزنی؟ خودت بگیر، گلها زیاد هستند و پر از نکتار. اگر کار نکنی، به کارگر تبدیل میشوی!
ژنیا پرسید.
من نمیتوانم!
چرا؟
چون من شاهزاده ونیا هستم، من خاص هستم، من…
بس، بس، کافی است، اعلیحضرت. من یک ترفند جادویی میدانم، اگر آن را انجام دهی، بدون اینکه متوجه شوی سیر میشوی.
چطور؟
اینطور، من را تکرار کن:
یک بار پا کوبی، دو بار دست کوبی،
سه بار خم شو و برگرد!
بنشین، دست بده!
دو پرش،
نزدیک دریاچه،
و پرواز کردیم!
من میپرم!!! خیلی وقت است این کار را نکردم! این ترفند چه نام دارد؟
ونیا با شادی و شادابی فریاد میزد و بر روی گلها میچرخید.
ورزش صبحگاهی!
واه! من هر روز ورزش صبحگاهی میکنم!
عالی!
تمام روز ژنیا و ونیا با هم پرواز میکردند و از نکتار لذیذ میخوردند. شب، ونیا دوست خود را برای خواب به کندو خود دعوت کرد.
روز دوم، دوستان صبح ورزش کردند و به مرتع خوشبو رفتند. زیر بابونه، کسی عطسه کرد:
خدا شما را سلامت نگاه دارد!
دوستان با یک صدا آرزو کردند.
متشکرم، به نظر میرسد به زودی بیمار شوم، احساس میکنم گلو درد دارد.
کرم از پشت گل بیرون آمد.
تمرین تنفسی میتواند کمکتان کند، دوست من نسیم مرا یاد داد چگونه این کار را انجام دهم.
این تمرین تنفسی چیست؟
از بینی عمیق نفس بکشید، نفس را حبس کنید و آهسته از بینی یا تند از دهان بیرون دهید، میتوانید متناوب کنید. بیایید امتحان کنیم:
بوی گلها را میشنویم،
شیرینی را در گلو احساس میکنیم.
و بر روی برگ دمیدیم
مثل نسیم سبک.
عالی! احساس تخفیف میکنم.
کرم گفت.
تمرین تنفسی را میتوان در حرکت هم انجام داد، نسیم آن را از چین آورد، به آن چیگونگ میگویند. نکته اصلی حفظ هماهنگی بدن و روح است. تنفس باید با «شکم» انجام شود، هنگام دمگیری شکم را باد کنید، سینه بیحرکت است، هنگام دمزدن شکم را خالی کنید. پشت صاف است، حرکات روان و تنفس هم روان است.
ژنیا تمرین تنفسی «امواج» را نشان داد، بازوهایش را به موازات بدن بالا میبرد و کمی خم میشد. ونیا و کرم با پاهای باز تکرار میکردند:
همه چیز آرام است، امواج میخوابند.
ما آنها را بیدار میکنیم.
یک موج - بازوها را بالا بردیم
پایین آوردیم،
دمزدن به ابرها.
دو موج، بالاتر است،
دمزدیم، ساکت مثل موش.
سه بار بالا بردیم،
نفس گیری و دمزدن - عمیق.
بعد از مدتی، ساکنان دیگر کشور به آنها پیوستند. شگفتانگیز بود، کسی خود را تعریف نمیکرد، همه از تمرین تنفسی چیگونگ خوششان آمد. آنها بازوهایشان را روان تکان میدادند، گاهی جمع میکردند و گاهی باز میکردند، رنگینکمان بر روی سر میساختند، گاهی هارمونیکا را جلوی سینه مینوازند و با حرکت عمیق تنفس میکردند. یک روز دیگر اینطور گذشت.
روز سوم، دوستان ژنیا و ونیا، در حال پرواز بر روی مرتع، یک سوسک بسیار غمگین را دیدند.
چرا غمگین هستی؟
دوستان پرسیدند.
نمیدانم چرا غمگین هستم؟
بیایید بازی کنیم.
ژنیا پیشنهاد کرد.
چطور؟
یک بازی حلقه رقص به نام «تاج گل» پیشنهاد میکنم.
ژنیا قوانین را توضیح داد: یکی در مرکز است، بقیه دور او ایستادهاند و میگویند:
«یک گل، دو گل، → دست چپ را بالا برید، پایین آورید؛ همینطور دست راست
با هم تاج گل میبافیم. → بازوها را جلوی سینه بچرخانید
برای یکی بسیار تنهایی است، → دستها را بگیرید، حلقه رقص بروید
با هم بازی میکنیم.
تاج گل را در امواج فرستاد، → در حلقه رقص ایستاده، هر کودک به نوبت دستها را بالا میبرد
گلها به رودخانه، ما میدویم.
یک، دو، سه - بگیر.
بعد از این کلمات، دوستان فرار کردند و سوسک آنها را تعقیب کرد.
برای این بازی سرگرمکننده، ساکنان یاکالکا دوباره جمع شدند. همه میخواستند در حلقه رقص شرکت کنند، اما تنها اگر خود را تعریف نکنند.
یک حلقه رقص را نمیتوان شکست!
ژنیا توضیح داد. نسیم از کنار پرواز میکرد و دید ساکنان یاکالکا چگونه خوشحال هستند.
اینجا چه کسی بازی میکند؟
نسیم پرسید.
ما! ما خیلی خوشحال هستیم!
دوستان با یک صدا پاسخ دادند و جادوی شریر برطرف شد.
از آن پس، کشور به نام «کشور دوستی» نامگذاری شد. ژنیا توانست به خانه برگردد. او به ورزش ادامه داد و قوی و چابک شد، اما دیگر هرگز خود را تعریف نکرد. ژنیا اغلب دوستانش را در کشور دوستی ملاقات میکرد و با نسیم سبک پرواز میکرد.