آیا شما موش کوچک سوخاریک را میشناسید؟ و میدانید چرا او را اینطور میخوانند؟ او در یک سوراخ کوچک و راحت با مادرش، موش خاکستری زندگی میکند.
این داستان در یک تابستان گرم و سوزان اتفاق افتاد. در یک صبح زیبا، وقتی خورشید درخشان بود و پرندگان با صدای بلند میخواندند، موش خاکستری مادر بیدار شد. او عجله کرد تا موش کوچک را بیدار کند. به تخت کوچک رفت، خم شد، به صورت دوستداشتنی پسرش نگاه کرد و آرامآرام گفت:
بچهی من، بیدار شو، امروز تولد تو است!
سوخاریک چشمان کوچک و درشتاش را باز کرد، در بستر گرم کشش داد و خوابآلود پرسید:
مامان، تولد چیست؟
تولد روز خاصی است، دقیقاً یک سال پیش، در همین روز تو به دنیا آمدی!
واو! چه فوقالعاده! امروز چه اتفاقی میافتد؟
موش کوچک کنجکاو خوشحال شد.
امروز ما جشن خواهیم گرفت، زیرا در این روز مهمانها میآیند تا متولد شده را تبریک گویند و خوشحال کنند.
چطور خوشحال کنند؟
موش کوچک دوباره پرسید. او هنوز خیلی کوچک بود و نمیدانست تولد چیست و امروز او متولد شدهی واقعی است.
به روز تولد، مهمانها سخنان مهربان و آرزوهای خوب میآورند، متولد شده را تبریک میگویند و هدیه میدهند!
مادر جواب داد. او موش کوچک را در بینی سیاه و براقاش بوسید و گفت:
بیدار شو و به سمت درختان کاج قدیمی برو. یک سبد مخروط کاج جمع کن.
برای چه؟
سوخاریک تعجب کرد.
امروز ما چای را از یک سماور بزرگ و نقششده میخوریم که آن را با مخروطهای کاج گرم میکنیم.
آه، چه جالب! من هرگز چای از سماور نخوردهام.
موش کوچک جواب داد.
عجله کن سوخاریک، من در خانه میمانم و کیک بلوبری میپزم. ظهر مهمانها - حیوانات جنگل - میآیند و جشن تولد تو را جشن میگیریم.
موش خاکستری مادر جواب داد.
موش کوچک سبد را گرفت، از سوراخ بیرون پرید و سریعسریع با پاهای کوچکش راه افتاد. او در مسیر جنگل به سمت درختان کاج عجله کرد.
حالوهوای او فوقالعاده بود، تمام راه از خوشحالی میپرید، به پرندگان و پروانههای پرواز کننده لبخند میزد، و شادی مثل قطرههای شاد و شیطانانه در سراسر جنگل پخش میشد.
زیرا امروز روز عجیب و جادویی است. دوستان خوب میآیند و در خانه جشن خوشحال خواهد بود!
در این زمان، موش مادر در آشپزخانه مشغول بود، خمیر را ملیدند، آتش را روشن کردند و کیک بلوبری خوشبو را پختند. سپس موش پارچهی میز جدید و زیبا را در چمن پهن کرد، سماور بزرگ و نقششدهای با لوله را روی آن گذاشت و فنجانها و نعلبکیهای چای را چیدند.
موش کوچک مخروطهای کاج را در جنگل جمع کرد، او خیلی تلاش کرد، زیرا میخواست دوستانش را با کیک خوشمزه و چای خوشبو بپذیرایی کند. سبد سنگین را به سختی تا خانه کشاند.
موش مادر آب تازه و سرد از چشمه را در سماور ریخت، شاخههای نعناع، آویشن و گل لیمو را گذاشت، و مخروطها را در لوله ریخت. سماور را روشن کردند و منتظر مهمانها شدند.
سماور میپوفید و بخار میدهید که بوی کاج و صنوبر میداد، و از کیک بلوبری قرمزرنگ بوی خوشی در سراسر جنگل پخش میشد. دوستان موش کوچک این روز را منتظر بودند و هدیهها را آماده کرده بودند.
سنجاب قرمزرنگ یک سبد توت فرنگی خوشبو جمع کرد، خرگوش کوچک توت سرخ شیرین جمع کرد.
قورباغه یک سبد بزرگ از بهترین زغالاخته از باتلاق جمع کرد.
و خارپشت کوچک یک سبد تمام از تمشک جنگلی آبدار جمع کرد و دستهای از گلهای مورد علاقه موش کوچک - زنگولههای بنفش - را چید.
حیوانات به عنوان مهمان آمدند و سوخاریک را به تولدش تبریک گفتند، برایش آرزوهای خوب کردند، هدیهها را دادند، و نشستند تا چای خوشبو را با کیک جشن خور کنند.
موش کوچک بسیار خوشحال بود! او لبخند میزد. هر مهمان راضی بود. دوستان در بازیهای شاد بازی کردند و سرگرم شدند. ابتدا در بازی تعقیب و گریز بازی کردند، سپس در بازی پنهانبازی. در پایان همه با هم آهنگ خواندند، رقصیدند و سرگرم شدند.
تولد فوقالعاده بود. حیوانات خوشحال بودند، زیرا هرگز چنین چای مفید و خوشبو از گیاهان جنگلی با کیک بلوبری خوشمزه و قرمزرنگ نخورده بودند! مهمانها تعجب کردند که میتوان سماور را با مخروطهای کاج گرم کرد.
حیوانات راضی از متولد شده برای پذیرایی خوشمزه تشکر کردند و به خانههای خود رفتند، زیرا مادرهایشان منتظرشان بودند.
خورشید پشت تپه غروب کرد، جنگل تاریک شد. مادر پسرش را در آغوش گرفت، نگاه مهربانی به او کرد و گفت:
سوخاریک، الآن ستارهها در آسمان ظاهر میشوند، به آنها نگاه کن و آرزو کن. زیرا آرزویی که در روز تولد کنی، همیشه برآورده میشود!
موش کوچک چشمان کوچک و درشتاش را به آسمان بلند کرد، به اولین ستارهای که در آسمان روشن شد نگاه کرد، و با نور جادویی درخشان به سوخاریک چشمک زد. بچهی کوچک آرزوی پنهاناش را کرد….
موش خاکستری مادر موش کوچک را در بینی سیاه و براقاش بوسید و گفت:
و حالا، بچهی خوب من، وقت خواب است! امشب خواب جادویی و فوقالعادهای خواهی دید.
Рекомендации
Сказка поможет педагогам дошкольных учреждений в работе с детскими страхами и эмоциональными переживаниями.
Педагог может показать сказку в виде настольного театра игрушки. Герои сказки появляются из красивого расписного сундучка, после волшебных слов, которые произнесут ребята хором. Дети смотрят театральное мини-представление на столе. Далее отвечают на вопросы, делятся своими впечатлениями. После сказки можно рассмотреть и раскрасить главных сказочных героев и выполнить игровые задания.
Атрибуты к сказке
Персонажи
Вопросы для обсуждения сказки?
- Понравилась вам сказка?
- Какой праздник был у мышонка?
- Как готовились к празднику мама мышь и Сухарик?
- Кто пришел в гости к мышонку?
- Какие подарки подарили?
- Чем угощали гостей?
- Чай из каких трав заварили в самоваре?
- В какие игры играли друзья?
- Как вы думаете, какое желание загадал Сухарик, глядя на первую звездочку, которая зажглась на небе?
- Нарисуй понравившийся эпизод или сказочного персонажа?