ثروت مهم‌ترین چیز نیست
5 130

ثروت مهم‌ترین چیز نیست

نویسنده:
قصه‌ای درباره پیرمرد و پیرزنی که زیر مرغ خانگی‌شان تخم طلایی پیدا کردند. و درباره اینکه مهم‌ترین چیز در زندگی ثروت و طلا نیست، بلکه سلامتی و کنار بودن عزیزان و نزدیکان است.

در روستای کوچکی، پیرمرد و پیرزنی زندگی می‌کردند. و چون روستا بسیار کوچک بود، جز آن‌ها کس دیگری آنجا زندگی نمی‌کرد. پیرمرد هر روز به ماهیگیری می‌رفت، دریا نزدیک بود، و پیرزن در باغچه سبزی می‌کاشت و برای پیرمرد غذاهای خوشمزه درست می‌کرد.

پیرمرد و پیرزن مرغ هم داشتند که هر روز برایشان تخم می‌گذاشتند. پیرزن مرغ‌هایش را خیلی دوست داشت، برای آن‌ها از پیرمرد خواست که مرغدانی زیبا بسازد، و در ماه‌های سرد برایشان کاه می‌انداخت تا سردشان نشود.

پیرزن و پیرمرد با هم بسیار خوب بودند، یکدیگر را خیلی دوست داشتند و همیشه از هم مراقبت می‌کردند. همه کارها را با هم انجام می‌دادند - کرت‌ها را وجین می‌کردند، مرغدان را تمیز می‌کردند، و خانه را مرتب می‌کردند. پیرمرد، پیرزن را مهربان صدا می‌زد، چون او واقعاً بسیار مهربان، دلسوز و بخشنده بود. وقتی در روستای همسایه، خانواده‌ای هیچ پولی نداشت، پیرزن به خانه‌شان می‌رفت و برای بچه‌ها خوراکی‌های خوشمزه می‌برد، و رفتن به روستای همسایه خیلی دور بود، با قدم آرام بیش از سه ساعت طول می‌کشید.

و در یک عصر زیبا، وقتی باید به انبار می‌رفت تا تخم‌ها را بیاورد، پیرمرد فریاد پیرزن را شنید:

پیرمرد، پیرمرد، زود بیا اینجا! اینجا در انبار چیزی هست!!!

پیرمرد ترسید که چه اتفاقی افتاده! شاید روباه به انبار رفته و همه مرغ‌ها را خورده!

از روی صندلی پرید و به سمت پیرزن در انبار دوید. وقتی وارد شد، به چشمانش باور نکرد. در گوشه‌ای، روی کاه طلایی، تخمی افتاده بود، اما نه مثل همیشه، بلکه از طلا.

مگر چنین چیزی ممکن است؟ مگر مرغ‌ها می‌توانند تخم طلای خالص بگذارند؟ پیرزن، تو چه کار کردی! این تخم را از کجا آوردی؟

پیرمرد با تعجب فریاد زد.

از کجا، از کجا، مرغ گذاشته! من الان که اومدم، این اینجا بود! پیرمرد، حالا ما ثروتمندترین آدم‌های دنیا هستیم؟

پیرزن هنوز به چشمانش باور نداشت و فریاد می‌زد.

نمی‌دونم، ولی این تخم کافیه که خوب زندگی کنیم و دیگه لازم نیست تو باغچه کار کنیم. به نظرم باید جایی دورش قایم کنیم، بذار برای هر موقع باشه، معلوم نیست چه اتفاقی بیفته.

پیرمرد خوشحال شد.

همین کار را کردند. جعبه کوچکی از چوب ساختند، پیرمرد قفل محکمی زد، و تخم طلایی را داخلش گذاشتند. رفتند بخوابند.

صبح شد، و پیرمرد مثل همیشه زود بیدار شد تا به ماهیگیری برود. قلاب و طعمه را برداشت، از در بیرون رفت، و پیرزن را دید که چوب‌های بزرگی را در زمین می‌کوبد.

پیرزن، تو چه کار می‌کنی؟ چرا این چوب‌ها را تو زمین می‌کوبی؟ هنوز خورشید طلوع کرده، تو اینجا چه کار می‌کنی.

دارم حصار می‌سازم، تا کسی نتونه بیاد تو و چیزی ازمون بخواد. دیگه نمی‌خوام به همه چیز بدم، حالا دیگه به هیچکس هیچی نمی‌دم و کسی رو با هیچی پذیرایی نمی‌کنم. و تو هم، پیرمرد، دیگه از یخچال چیزی برنمی‌داری، و دیگه برات غذا درست نمی‌کنم.

پیرزن زیر لب غر می‌زد.

دیوونه شدی؟ داری چه کار می‌کنی؟ ما این همه سال کنار هم زندگی کردیم! من الان می‌رم ماهیگیری، ماهی می‌گیرم، شب درستش می‌کنیم و جشن می‌گیریم برای تخم طلامون.

نه پیرمرد، تو برو ماهیگیری، بعد ماهی رو بیار بده به من، خودم می‌خورمش.

پیرمرد به گوش‌هایش باور نمی‌کرد. شب که با ماهی برگشت، همین اتفاق افتاد. پیرزن ماهی را گرفت و پیرمرد را گرسنه گذاشت. بعد از اینکه این تخم پیدا شد، پیرزن دیوانه شد، حریص و بدجنس شد. روزها همین‌طور گذشت، پیرمرد اصلاً چیزی نمی‌خورد، و پیرزن همه چیز را برای خودش برمی‌داشت.

و آنگاه پیرمرد همه چیزهایش را جمع کرد، در گوشه دستمالی بست، و به هر کجا که پایش می‌برد رفت. در جنگل راه می‌رفت، میوه‌های جنگلی پیدا می‌کرد و می‌خورد، گاهی به ماهیگیری می‌رفت و ماهی را روی آتش می‌پخت. پیرمرد در کلبه‌ای می‌خوابید که خودش از شاخه و برگ ساخته بود.

یک هفته گذشت، پیرزن آنقدر چیز جمع کرده بود که دیگر در خانه جا نمی‌شد. در باغچه همه کارها را خودش انجام می‌داد، خانه را خودش تمیز می‌کرد، حتی برای ماهی خوشمزه مجبور بود خودش به ماهیگیری برود.

و آنگاه فکر کرد:

تنها، نمی‌تونم از پس همه این کارها بربیام. و شب‌ها حوصله‌ام سر می‌ره و غمگینم، دیگه نمی‌تونم تنها به جنگل برم، می‌ترسم. این تخم چه فایده‌ای برام داره؟ با این چه کار کنم؟ ولی پیرمردم تنها تو جنگل پرسه می‌زنه، چیزی نمی‌خوره، یخ زده. اون همیشه با من خوب بود و کمکم می‌کرد، ازم مراقبت می‌کرد.

پیرزن کتش را برداشت و به دنبال پیرمرد رفت. در جنگل راه می‌رفت، و ناگهان دید، دور دست نوری هست، کسی آتش روشن کرده. نزدیک‌تر رفت، دید - پیرمرد نشسته، غمگین است.

پیرمرد، پیرمرد عزیزم! بالاخره پیدات کردم! بیا خونه، من کلی غذای خوشمزه درست کردم، گرمت می‌کنم، بهت غذا می‌دم. مثل قبل زندگی می‌کنیم، به هم کمک می‌کنیم و از هم مراقبت می‌کنیم،

پس تخم طلایی چی؟ تو که بعد از اومدنش اینقدر حریص و بدجنس شدی.

پیرمرد پرسید.

نه، پیرمرد عزیزم، من همه چیز رو فهمیدم. هیچ ثروتی لازم ندارم، هیچ تخم طلایی لازم ندارم. خیلی دلم برات تنگ شده، شب‌ها خیلی غمگینم، می‌خوام باهات حرف بزنم و بخندم. و دیگه کسی نیست که براش غذای خوشمزه درست کنم. برگرد خونه، عزیزم!

پیرزن التماس می‌کرد.

چند روز بعد همه چیز درست شد، دوباره خانه پر از خنده شد، در باغچه حالا پیرمرد و پیرزن با هم کار می‌کردند، و حتی پیرزن با پیرمرد به ماهیگیری می‌رفت.

قصه‌ها برای این نوشته می‌شوند که مردم بفهمند گاهی خوشبختی در ثروت نیست. مهم این است که عزیزان و نزدیکان کنارمان باشند، و بقیه چیزها مهم نیست.

نظر خود را ثبت کنید

داستان ثروت مهم‌ترین چیز نیست در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
دکمه‌ی گمشده
دکمه‌ی گمشده
این داستان درباره‌ی دختر کوچکی به نام نادیا است که به کارهای کوچک خود که در آن‌ها مهربانی و سخت‌کوشی نهفته بود، اهمیت نمی‌داد. اما قلب مهربان این دختر اجازه نداد که او در برابر مصیبت دیگران بی‌تفاوت بماند
5 769 18
هدیه‌ای غیرمنتظره
هدیه‌ای غیرمنتظره
در زندگی هر انسانی ممکن است جادوی واقعی اتفاق بیفتد، اما همه نمی‌توانند هدیه سرنوشت را به درستی درک کنند و از آن استفاده کنند. این افسانه کمی غم‌انگیز درباره اهمیت انتخاب درست است تا از کاری که انجام داده‌ایم پشیمان نشویم. داستانی درباره پسری، بچه گربه‌ای، تبلتی و البته با پایانی خوش.
20 054 27
داستان ماشا دختر نافرمان
داستان ماشا دختر نافرمان
داستانی درباره دختری که حرف مادرش را گوش نکرد و دچار مشکل شد. نباید چیزی را از بزرگسالان پنهان کرد و اگر آرزوی خاصی دارید، حتماً آن را با والدینتان در میان بگذارید تا آنها بکوشند آن را برآورده کنند.
50 508 21 3
نیکیتکا و کامپیوتر
نیکیتکا و کامپیوتر
قصه‌ای درباره پسر کوچکی که دوستانش را از دست داد و بینایی‌اش ضعیف شد. علت این اتفاق، کامپیوتری بود که زمانی آرزوی دیرینه‌اش به شمار می‌رفت.
9 233 24 1
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟