پسر تنبل و آلبینو
5 040

پسر تنبل و آلبینو

نویسنده:
افسانه‌ای مدرن درباره پسری تنبل به نام رضا که در جزیره آلبینوها به دام خودش می‌افتد.

در اقیانوس، درست وسط آب‌های عمیق و آبی تیره، جزیره کوچکی قرار داشت. گیاهان و جانوران اینجا متنوع بودند. پرندگان مختلف، حیوانات عجیب و غریب و جانوران دیگر سال‌های زیادی بود که اینجا زندگی می‌کردند. همچنین در جزیره گیاهان زیبا و منحصر به فردی وجود داشت که به تمام رنگ‌های رنگین‌کمان رنگ شده بودند. اینجا نخل‌ها، کاکتوس‌های بزرگ و حتی درختان بائوباب می‌رویدند.

و همچنین در این جزیره مردمی زندگی می‌کردند، و در میان آنها پسر بسیار تنبلی به نام رضا زندگی می‌کرد. او اصلاً دوست نداشت کار کند و تمام روز دراز می‌کشید و از این پهلو به آن پهلو می‌غلتید.

وقتی همه مردم محلی برای ماهیگیری جمع می‌شدند تا برای ناهار ماهی بگیرند، رضا زیر نخل بلند و پرپشتی دراز می‌کشید و می‌گفت:

برید، برید، کار کنید. وقتی یک عالمه ماهی گرفتید، آن وقت مرا صدا کنید، چون خیلی گرسنه‌ام.

چطور می‌شود اینطور؟ تمام روز هیچ کاری نمی‌کنی، اما اول از همه برای غذا خوردن می‌آیی. این کار درست نیست، چون اینجا در جزیره افراد مسن زیادی هستند که ماهیگیری و شکار برایشان سخت است.

مردم محلی اعتراض می‌کردند.

من نمی‌خواهم کار کنم. برای من همین‌طور هم خوب است!

پسرک با قیافه‌ای پررو جواب می‌داد.

ماه‌ها و سال‌ها اینطور گذشت. رضا نه تنها به بزرگترها کمک نمی‌کرد، بلکه قاطعانه از یاد گرفتن امتناع می‌کرد. در جزیره یک مدرسه کوچک بود که فقط هفت بچه در آن درس می‌خواندند. به آنها سواد، نوشتن، ریاضی و علوم طبیعی یاد می‌دادند. اما رضا هرگز سر کلاس نمی‌رفت. او برنامه‌های کاملاً متفاوتی داشت. پسرک خیلی دوست داشت کاری پیدا کند که تقریباً کار نکند، اما پول زیادی به دست بیاورد.

رضا، چنین کاری وجود ندارد که نیازی به انجام هیچ کاری نباشد.

همه اطرافیان می‌گفتند.

من حتماً همه را گول می‌زنم و دقیقاً همچین شغلی پیدا می‌کنم - «هیچ‌کاری‌نکردن».

یک روز مه غلیظی اطراف جزیره را فرا گرفت. اقیانوس کاملاً از دید ناپدید شد، فقط غباری غلیظ بالای ساحل بلند شده بود و حتی به فاصله یک دست دراز هم چیزی دیده نمی‌شد.

مردم چاره‌ای نداشتند جز اینکه بخوابند. در چنین هوایی اصلاً نمی‌توانستند ماهیگیری کنند و رفتن به شکار هم غیرممکن بود - همه جا فقط مه بود.

شب گذشت. صبح خیلی زود همه آرام آرام شروع به بیدار شدن کردند و دیدند که نزدیک جزیره کوه‌های صخره‌ای بلند و عجیبی که تا آن زمان برای هیچ‌کس ناشناخته بودند، بلند شده‌اند.

بچه‌ها، ببینید، این چیه؟

یکی از ساکنان جزیره فریاد زد.

رضا با تنبلی کش و قوسی کرد و از کلبه‌اش بیرون آمد. کش و قوس رفت، پشت سرش را خاراند و گفت:

آه، احتمالاً این خوابه! وای چقدر محکم خوابیده‌ام که همه اینها را خواب می‌بینم!

نه، این خواب نیست، این یک جزیره واقعی است. فقط از کجا آمده، چون قبلاً اینجا نبود؟

مردم تعجب می‌کردند.

آنگاه رضا، چشم‌هایش را خوب مالید و با دقت بیشتری به دوردست نگاه کرد. و واقعاً، در افق جزیره جدیدی دید که کوه‌های صخره‌ای بزرگی در آن بلند شده بودند.

این دیگر چه معجزه‌ای است! شاید آنجا هم کسی زندگی می‌کند؟

فریاد زد.

حتماً باید نزدیک‌تر برویم و ببینیم آنجا کسی هست یا این جزیره خالی از سکنه است.

اوه، فقط بدون من. این یعنی باید با پارو قایق را بزنیم، و من برای این کار به دنیا نیامده‌ام. من می‌خواهم «هیچ‌کاری‌نکردن» انجام دهم، و این تمرینات بدنی با پارو اصلاً برای من نیست.

رضا با ناراحتی اعلام کرد.

چند نفر از دوستان جمع شدند، قایق را به آب بردند، پاروها را گرفتند و به سمت جزیره جدید پارو زدند. یک روز گذشت و بالاخره مردم برگشتند.

باورتان نمی‌شود! در این جزیره مردمی زندگی می‌کنند، فقط آنها اصلاً مثل ما نیستند!

یکی از آنها فریاد زد.

یعنی چه اصلاً مثل ما نیستند؟ چهار تا دست دارند یا دو تا سر؟

رضا خندید.

نه، دست‌ها و سرهایشان مثل ما است. فقط موها، ابروها، مژه‌ها - همه اینها در آنها سفید است. خیلی جالب است، من تا حالا چنین آدم‌هایی ندیده بودم!

یکی از بچه‌ها تعریف کرد.

یادم آمد! خیلی وقت پیش به من گفته بودند که افرادی با این رنگ مو، ابرو و مژه، آلبینو نامیده می‌شوند. آنها از نظر ظاهری کمی با ما فرق دارند، اما در کل مثل ما هستند. آنها می‌توانند حرف بزنند، مثل ما می‌توانند کار کنند، درس بخوانند، حرف بزنند، غذا بخورند، بخوابند. اما امروزه در دنیا چنین افرادی به اندازه ما زیاد نیستند.

ناگهان از زیر یک نخل کوچک شنیده شد.

اوه، این فرصت من است! من برای خودم کاری فکر کرده‌ام. من به این جزیره می‌روم، یکی از این آلبینوها را به سمت ما می‌کشانم، او را در یک محوطه می‌گذارم و به همه در ازای پول نشانش می‌دهم.

ناگهان رضا فریاد زد.

چه چیزی به ذهنت رسیده؟ مگر می‌شود اینطور با مردم رفتار کرد؟ مگر برایت کسی جز خودت مهم نیست؟ برای اینکه خوب زندگی کنی، لازم نیست تنبلی کنی و با دیگران بد رفتار کنی، کافی است فقط کار کنی و خوشحال باشی.

یک زن اعتراض کرد.

نه! اگر او را در محوطه بگذارم، دیگر لازم نیست کاری انجام دهم. پول‌ها خودشان به جیبم می‌ریزند و من فقط دراز می‌کشم و دستور می‌دهم.

رضا بر سر حرفش ایستاد.

همه مردم جزیره فقط پسرک را نادیده می‌گرفتند. هیچ‌کس فکرش را هم نمی‌کرد که یک شب تاریک رضا واقعاً تصمیم بگیرد و برای یافتن یک آلبینوی منحصر به فرد به سرزمین جدید برود.

پسرک قایق را لنگر انداخت، به ساحل رفت و به دنبال افراد ناشناخته‌ای که برایش جدید بودند رفت.

تو کی هستی؟

ناگهان صدای ترسیده‌ای شنیده شد.

من دوست شما هستم! من آمده‌ام شما را به خانه‌ام دعوت کنم. در جزیره ما مردم زیادی هستند و می‌توانیم دوست شویم.

رضا سریع جواب داد.

صدای پسرک آنقدر حیله‌گرانه بود که آلبینو چیزی را مشکوک دانست. آنگاه مرد سفید تصمیم گرفت او هم حیله‌گری کند. او رضا را دعوت کرد تا میوه‌های خوشمزه بخورد و بعد به خانه دوست جدیدش برود.

آنها به کلبه کوچکی رفتند، جایی که آلبینو به رضا پیشنهاد کرد کمی استراحت کند. پسر تنبل قبول کرد، چون این کار مورد علاقه‌اش بود. چشم‌هایش را بست و بلافاصله خوابش برد. و وقتی بیدار شد، دید که پاهایش با زنجیر به یک نخل بزرگ بسته شده است.

حالا من تو را به همه نشان می‌دهم!

آلبینو خندید.

و اینطور رضای تنبل تمام عمرش را در جزیره آلبینوها زیر یک نخل سبز بزرگ زندگی کرد.

نظر خود را ثبت کنید

داستان پسر تنبل و آلبینو در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
دکمه‌ی گمشده
دکمه‌ی گمشده
این داستان درباره‌ی دختر کوچکی به نام نادیا است که به کارهای کوچک خود که در آن‌ها مهربانی و سخت‌کوشی نهفته بود، اهمیت نمی‌داد. اما قلب مهربان این دختر اجازه نداد که او در برابر مصیبت دیگران بی‌تفاوت بماند
5 769 18
هدیه‌ای غیرمنتظره
هدیه‌ای غیرمنتظره
در زندگی هر انسانی ممکن است جادوی واقعی اتفاق بیفتد، اما همه نمی‌توانند هدیه سرنوشت را به درستی درک کنند و از آن استفاده کنند. این افسانه کمی غم‌انگیز درباره اهمیت انتخاب درست است تا از کاری که انجام داده‌ایم پشیمان نشویم. داستانی درباره پسری، بچه گربه‌ای، تبلتی و البته با پایانی خوش.
20 054 27
داستان ماشا دختر نافرمان
داستان ماشا دختر نافرمان
داستانی درباره دختری که حرف مادرش را گوش نکرد و دچار مشکل شد. نباید چیزی را از بزرگسالان پنهان کرد و اگر آرزوی خاصی دارید، حتماً آن را با والدینتان در میان بگذارید تا آنها بکوشند آن را برآورده کنند.
50 508 21 3
نیکیتکا و کامپیوتر
نیکیتکا و کامپیوتر
قصه‌ای درباره پسر کوچکی که دوستانش را از دست داد و بینایی‌اش ضعیف شد. علت این اتفاق، کامپیوتری بود که زمانی آرزوی دیرینه‌اش به شمار می‌رفت.
9 233 24 1
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟