این داستان شگفتانگیز سال نو در جایی دیگر نه، بلکه در خود مسکو اتفاق افتاد. آیا فکر میکنید ساعتها خود به خود با کمک مکانیزم ساعت کار میکنند؟ اصلاً نه.
در هر ساعتی در جهان یک پری کوچک زندگی میکند که عقربهها را جابهجا میکند و به این ترتیب مکانیزم ساعت را کنترل میکند. به نظر شما پری ساعت اصلی کجا زندگی میکند؟
درست است، البته پری اصلی باید در مهمترین ساعت کشور زندگی کند، یعنی در ساعت برج سپاسکی. هر روز عقربههای ساعت را جابهجا میکند تا روز جدید فرا برسد، اما مهمترین کار پری در شب سیام دسامبر تا اول ژانویه است. دقیقاً به دلیل کار پری اصلی است که سال نو در کشور ما فرا میرسد.
تصور کنید چه فاجعهای رخ داد که درست قبل از جادوییترین جشن سال، پری ساعت اصلی ناگهان بیمار شد. همه میتوانند بیمار شوند، حتی یک پری قدرتمند مثل ما.
در این زمان یک جلسه بزرگ در جنگل جادویی - اقامتگاه بابا یلدا برگزار میشد:
نمیدانم چه کار کنیم؟ چه کسی میتواند جای پری اصلی ما را بگیرد؟
بابا یلدا سر خم کرده نشسته بود.
تا زمانی که پریهای دیگر جای او را بگیرند، اما آنها نمیتوانند عقربههای ساعت را در سال نو حرکت دهند.
دختر برفی صدایش را بلند کرد.
ما به یک شخصیت جادویی نیاز داریم که بتواند عقربههای برج سپاسکی را حرکت دهد و سال نو را به کشور ما بیاورد.
بابا یلدا بیشتر غمگین شد.
بابا جان، پس چرا فکر میکنیم؟
ناگهان دختر برفی بیدار شد.
من میتوانم عقربهها را حرکت دهم.
فکر خوبی است، نوهی من، اما چه کسی هدیهها را برای بچهها با من میدهد؟
بابا جان، آدمهای برفی ما برای چه هستند، و حیوانات جنگل، آنها تو را کمک خواهند کرد و بچهها را سرگرم خواهند کرد.
بر این اساس تصمیم گرفتند. دختر برفی مستقیم به سمت مسکو رفت تا به موقع به برج سپاسکی برسد قبل از سال نو. اما به نظر میرسد دختر برفی عجله زیادی داشت و نقشه شهر زیبای ما را گم کرد. حالا در یکی از خیابانها ایستاده است، غمگین، چگونه میتواند برج سپاسکی را پیدا کند؟
نگاه کن، این همان دختر برفی واقعی است.
پسری حدود دوازده ساله به دوستش گفت.
چقدر غمگین است، شاید به کمک ما نیاز دارد، بیا بپرسیم.
دختری پیشنهاد داد و بدون انتظار برای جواب، به سمت دختر برفی غمگین رفت.
دختر برفی عزیز، چه شده؟ شاید به کمک ما نیاز داری؟
بچهها از دختر برفی پرسیدند.
بله بچهها، من گم شدهام، آیا میتوانید مرا به میدان سرخ و برج سپاسکی ببرید؟
دختر برفی التماس کرد.
البته بچهها موافقت کردند، معلوم شد میدان سرخ تنها چند خیابان دورتر از جایی بود که دختر برفی بود.
در حین راه، بچهها توانستند یکدیگر را بشناسند. همانطور که معلوم شد، نامهای آنها ماشا و کاستیا بود.
برج سپاسکی برای چه میخواهی؟
ماشا کنجکاو شد.
آه، بچهها، یک بلایا رخ داده است، سال نو اکنون در خطر است. پری ساعت اصلی که عقربههای برج را حرکت میدهد بیمار شده است و اکنون من باید جای او را بگیرم، وگرنه سال نو در کشور ما فرا نخواهد رسید.
دختر برفی با غم گفت.
ما تو را کمک خواهیم کرد تا سال نو را نجات دهی.
کاستیا با حماسه فریاد زد.
درست است، ماشا؟
البته، بیایید عجله کنیم، وگرنه نخواهیم توانست.
دختر دست کاستیا و دختر برفی را کشید.
دختر برفی چقدر خوشحال بود، زیرا انتظار نداشت چنین یاریهای شجاع و دلاور را پیدا کند. به زودی بچهها وارد برج سپاسکی شدند و یک مکانیزم ساعت بزرگ و پیچیدهای در برابر آنها ظاهر شد.
آه!
دختر برفی وحشتزده شد.
این مکانیزم بسیار بزرگ است، عقربهها را کجا پیدا کنیم، تنها پنج دقیقه تا سال نو باقی مانده است.
نگران نباش، دختر برفی.
پسری جواب داد.
ما در کلاب جوانان تکنیسینها یک بار مکانیزمهای ساعت را مطالعه کردیم، و اگر اشتباه نکنم، عقربههای ساعت باید درست آنجا باشند.
و او با دست جهت را نشان داد.
دختر برفی بلافاصله به آنجا رفت و دقیقاً به موقع رسید، زیرا سال نو تقریباً فرا رسیده بود. با تلاش زیاد، اما بالاخره توانست عقربهها را به موقع حرکت دهد و زمان جادویی سال نو در کشور بزرگ ما فرا رسید. بابا یلدا با یاریهایش ظاهر شد.
بابا جان.
دختر برفی به سمت او دوید.
ما موفق شدیم، و نگاه کن، چه کسی ما را کمک کرد تا سال نو را نجات دهیم.
و دختر به سمت بچههای شرمگین نزدیک ایستاده اشاره کرد.
آفرین بچهها.
بابا یلدا به آنها لبخند زد.
شما واقعی قهرمان هستید.
بابا یلدا و دختر برفی بچهها را مستقیم به خانهشان برساندند، و خود رفتند تا جشن را برای تمام بچههای کشور ما هدیه دهند.
داستانهای خیالی را بخوانید و سال نو شما را با هدیهها و شادی خوشحال خواهد کرد!