خرس کوچک مهربان موتیا در روستا دوستان زیادی پیدا کرد که با آنها در رودخانه شنا میکرد، در لبه جنگل بازی میکرد، و در شامها، نشسته بر روی نیمکت، تجربیات روز گذشته خود را با یکدیگر به اشتراک میگذاشتند.
برادرم داوطلب است!
گرگ کوچک تیشکا (او را به این دلیل تیشکا نام گذاشتند که طبع آرام و ساکتی داشت) خودنمایی کرد.
او چه چیز را تر کرد؟
سنجاب کوچک دوسیا پرسید.
نه تر نکرد، بلکه دا-وط-لب است.
تیشکا به طور هجایی تکرار کرد.
شنیدم که معلماش او را اینطور نام گذاشت، گفت: «تولیک، تبریک میگویم، اکنون تو یک داوطلب واقعی هستی».
و برادرت دا-وط-لب چه کار میکند؟
موتیا پرسید.
نمیدانم، اما او همیشه جایی ناپدید میشود، شاید او یک ابرقهرمان برای خوردن بستنی است؟
یا شاید شخصی که شرور بزرگ را شکست میدهد!
دوسیا ادامه داد.
یا شاید او مرد عنکبوتی است و همیشه جهان را نجات میدهد.
دوستان خیالپردازی کردند.
من یک ایده دارم! پیشنهاد میکنم برادرت را تعقیب کنیم و او را لو دهیم!
تیشکا فریاد زد.
عالی، من موافقم!
دوسیا تایید کرد.
صبح زود دوستان جمع شدند، خود را با تفنگهای اسباببازی، شمشیرها و طنابها مسلح کردند، برای هر موقعیتی.
و اینک، برادر تولیک از خانه بیرون آمد و در امتداد خیابان حرکت کرد. دوستان از پشت گوشه خانه تیشکا، داوطلب را زیر نظر داشتند.
تولیک وارد فروشگاه شد.
آها، برای بستنی. بیایید نظارت را ادامه دهیم.
دوسیا زمزمه کرد.
تولیک از فروشگاه با دو کیسه پر بیرون آمد و به سمت محله قدیمی رفت، جایی که خانههای نیمهویران بود که آخرین روزهای خود را میگذراندند. و تنها سه پیرزن در لبه شهر زندگی میکردند.
او در این خرابهها پایگاه دارد، خوب ترتیب داده، و چقدر مواد غذایی خریده، به نظر میرسد برای مدتی اینجا آمده است.
موتیا حدسهای خود را به اشتراک گذاشت.
اما، به تعجب همه، تولیک ابتدا نزد یک پیرزن رفت، یک کیسه را برای او گذاشت، سپس نزد پیرزن دوم رفت و بقیه مواد غذایی را به او داد.
هیچ چیز نمیفهمم، او چه کار میکند؟
تیشکا لکنت زد.
و تولیک در این بین نزد پیرزن سوم رفت. و دوستان، نزدیک خانه او رفتند و از پنجره نظاره میکردند که تولیک چگونه ماهیتکه را فشار میدهد و کف زمین خانه پیرزن را میشوید.
آ، شاید تصمیم گرفت کار اضافی کند - برای خریدن دوچرخه جدید پول جمع کند.
تیشکا آه کشید.
اما، هنگام خداحافظی با تولیک، پیرزن او را در آغوش کشید و از صمیم قلب برای کمکش تشکر کرد.
هیچ پولی نداد، تولیک فقط بدون دستمزد کمک میکند؟
تیشکا از تعجب دهان باز کرد.
تولیک، بایست! متوقف شو! برای ما توضیح بده!
دوستان، تولیک را تعقیب کردند و فریاد زدند.
تولیک، تو چه کار میکنی؟ چرا به این پیرزنان کمک میکنی؟
تیشکا از برادرش سؤال میکرد.
چون آنها تنهایند و کسی برای کمکشان نیست. من از آنها دیدار میکنم، برایشان مواد غذایی میآورم، در کارهای خانه کمکشان میکنم، گاهی فقط با هم صحبت میکنیم، من برایشان اخبار میگویم که در جهان و روستای ما چه میگذرد.
تولیک پاسخ داد.
تو از آنها ترحم میکنی؟
میتوان اینطور گفت.
تولیک پاسخ داد.
بیایید با من بروید. در مدرسه ما یک جنبش داوطلبی وجود دارد. بچههای خوب، کسانی که از سختیها نمیترسند و میخواهند برای جامعه مفید باشند، یعنی برای دیگران، به صفوف ما میپیوندند. بیایید، من شما را با آنها آشنا میکنم، اکنون زمان جلسه ما است.
داوطلب تولیک دوستان را به مدرسه برد، آنها وارد کلاس بزرگی شدند:
سلام بچهها، دوستان را آوردم، میخواهند بدانند داوطلبان محل ما چه کار میکنند.
سلام، من کاتیا هستم. من و دوستم آسیا داوطلب کتابخانه هستیم. ما کتابهای جدیدی را که به کتابخانه میرسند معرفی میکنیم، به بچههایی که فراموش کردند کتاب را برگردانند یادآوری میکنیم. شبهای خلاقانه برگزار میکنیم.
گربه ملایمی سلام کرد.
من میشا هستم. من و دوستان ورزشکارام کولیا، کوستیا، سوا و ویکا در روستا گشت میزنیم و نظم عمومی را نظارت میکنیم. اگر چیزی باشد، به پلیس زنگ میزنیم، اما این خیلی کم اتفاق میافتد، ما را احترام میگذارند و از ما میترسند.
خرس کوچک معرفی کرد.
و ما داوطلبان خانه فرهنگ هستیم.
و ما داوطلبان بیمارستان هستیم.
ما هم میخواهیم به مردم کمک کنیم. و شما همه را میپذیرید؟
سنجاب دوسیا گفت.
البته، دوستان، به جنبش داوطلبی ما بپیوندید، کار زیادی داریم. به زودی، در محل ما مسابقات ورزشی برگزار خواهد شد. داوطلبان کمککننده برای سازماندهندگان لازم است. اما چون شما هنوز کوچک هستید، شما داوطلبان کمککننده خواهید بود، یعنی کمککنندگان داوطلبان.
تولیک پیشنهاد کرد.
و به ما اعتماد میکنند؟ ما به ورزشکاران کمک میکنیم؟
موتیا پرسید.
البته، داوطلبان به همه کمک میکنند. ما شما را کمی آموزش میدهیم، آماده میکنیم، و شما خوشبختی را به دیگر ساکنان محل ما هدیه میدهید!
این خوشبختی برای همه است!!!
موتیا فریاد زد.
این بهتر از ابرقهرومندان است!
تیشا ادامه داد.
بدینترتیب دوستان ما ابرداوطلب شدند.