معجزات اتفاق می‌افتند
5 731

معجزات اتفاق می‌افتند

نویسنده:
یک قصه مدرن و جادویی درباره دختر کوچک رویاپردازی که منتظر شاهزاده‌اش ماند و بی‌نهایت خوشحال شد!

می‌گویند اگر خیلی به چیزی فکر کنی، حتماً به واقعیت می‌پیوندد. برایتان داستانی تعریف می‌کنم که برای دختر همسایه‌ام اتفاق افتاد.

ما در یک طبقه زندگی می‌کردیم. هر صبح مادربزرگ دخترکی به نام لیلا را به مهدکودک می‌برد. آن‌ها درباره پدیده‌های طبیعی صحبت می‌کردند: برف و باران، باد و طوفان، امواج دریا و سنگریزه‌های رودخانه، و تغییر فصول.

مادربزرگ برای لیلا درباره زمستان، بهار، تابستان و پاییز تعریف می‌کرد. دخترک بسیار کنجکاو بود و در چهار سالگی بیش از سنش باهوش و زیرک بود. تخیل و قوه تصور او بسیار قوی بود. لیلا سعی می‌کرد به همه اشیا و پدیده‌های اطرافش قدرت جادویی و توانایی‌های افسانه‌ای ببخشد.

در راه مهدکودک، وقتی دخترک هنوز خیلی خواب‌آلود بود اما باید سریع و نسبتاً راه دوری را می‌رفت، تصور می‌کرد که در خواب است و هر چه در راه به آن‌ها برمی‌خورد، خواب زیبا و جادویی است.

گل‌های کاشته شده در باغچه‌ها انگار به او سلام می‌کردند و سرهای رنگارنگ و معطر خود را تکان می‌دادند، گویی می‌گفتند:

صبح به‌خیر!

پروانه‌هایی که دور سر گل‌ها می‌چرخیدند، تکرار می‌کردند:

روز خوبی داشته باشی!

ماشین‌هایی که از جاده رد می‌شدند گاهی به هم بوق می‌زدند، و لیلا تصور می‌کرد که ارکستر نامرئی‌ای زیر نظر رهبر ارکستر با استعدادی، ملودی بوق می‌نوازد.

دخترک بزرگ‌تر شد و وقتی به مدرسه رفت، فهمید که پیچیدگی‌های زیادی وجود دارد که دوست داشت ساده‌تر شوند.

اگرچه در دنیا وسایل زیادی برای کمک در زندگی روزمره اختراع و ساخته شده بود، مثلاً همزن، مخلوط‌کن، قهوه‌ساز، مایکروویو، سشوار، جاروبرقی و غیره. اما لیلا چیز دیگری می‌خواست که بتواند زندگی دخترها، دختران جوان و زنان را آسان‌تر کند.

مثلاً می‌خواست تکالیف با یک تکان چوب جادویی انجام شود، بدون زحمت و تلاش. و چون در انتهای هر چوب جادویی معمولاً یک ستاره کوچک درخشان قرار داشت، با شمردن گوشه‌هایش که فقط پنج تا بود، لیلا فهمید که باید فقط نمره بیست بگیرد. و او عاشق درس خواندن بود.

و وقتی پشت درس می‌نشست، به چوب جادویی می‌گفت:

ستاره، ستاره‌ام، بدرخش، در درس خواندن کمکم کن!

و پرتوها روشن‌تر می‌درخشیدند که دخترک را خیلی شگفت‌زده می‌کرد، و او درس‌هایش را سریع، با شادی و درست یاد می‌گرفت.

لیلا همچنین دوست داشت به مهمانی‌هایی که دوستانش برای جشن‌های مختلف ترتیب می‌دادند برود، و مهمان‌ها را برای جشن‌های خودش دعوت کند.

برای مهمانی‌ها همیشه به لباس‌های شیک و رنگارنگ، جالب و سرگرم‌کننده با موضوع خاص نیاز بود. و برای نگهداری آن‌ها، دخترک ما صندوقچه جادویی با قفل رمزدار داشت که از مادربزرگ جادوگرش به ارث برده بود.

شب قبل از مهمانی، لیلا به صندوقچه نزدیک می‌شد، رمز هفت رقمی مقدس را وارد می‌کرد، و وقتی باز می‌شد، با شگفتی به محتویاتش نگاه می‌کرد.

آنجا یک آینه دو طرفه با دسته، در قاب نقره‌ای زیبا و منبت‌کاری شده بود. از آن برای کمک در درست کردن مدل مو و انتخاب آرایش استفاده می‌کرد. با نگاه کردن به یک طرف آینه، لیلا درخواست کمک می‌کرد، و پس از یک دقیقه آینه را برمی‌گرداند و تصویر کاملاً متحول شده خود را با موهای زیبا و آرایش مناسب می‌دید.

در این صندوقچه جعبه‌ای با لوازم خیاطی هم بود: سوزن‌های با ضخامت‌های مختلف، نخ‌های رنگی، سنجاق‌های تیز، قیچی‌های متنوع. و زیر این جعبه پارچه‌های مختلف، روبان‌ها و تکه‌های نوار قرار داشت.

به طور کلی، هر چیزی که برای خیاطی لازم باشد. لیلا از این وسایل لباس‌هایش را درخواست می‌کرد. او با دست به نخ‌های رنگ خاصی دست می‌زد و این همان آرزو بود. یعنی دقیقاً می‌خواست لباسش همان رنگ باشد. همه چیز با جادو و خواسته او اتفاق می‌افتاد.

برای سال نو دخترک لباس سفید انتخاب می‌کرد، برای هشت مارس - صورتی، تابستان - قرمز و سبز، پاییز - زرد، برای هالووین - نارنجی، و برای تولدش - بنفش.

این دخترک لیلا همچنین یاران افسانه‌ای داشت که به او کمک می‌کردند سریع حرکت کند. این‌ها رولرهای جادویی، اسکوتر تند، دوچرخه سریع‌السیر، کفش‌های ورزشی سبک‌رو بودند. او از همه این وسایل خیلی استفاده می‌کرد که همکلاسی‌هایش را شگفت‌زده می‌کرد.

اما یک بار، با نادیده گرفتن قوانین ایمنی حرکت، بدون پوشیدن زانوبند و آرنج‌بند، با رولرهای جادویی به دنبال دوستانش رفت و با برخورد به جدول، افتاد. ضربه شدید نبود، اما ناراحتی از اینکه به دوستانش نرسید - زیاد بود. لیلا لبه جدول نشست و گریه کرد.

ای کاش الان یک شاهزاده مهربان ظاهر می‌شد و دلداریم می‌داد. و حتی بهتر، کمکم می‌کرد بلند شوم و راهم را با من ادامه می‌داد، تکیه‌گاه و حمایتم باشد.

لیلا چشمانش را بست و سرش را پایین انداخت. در فکر چند دقیقه دیگر نشست و تصمیم گرفت بدون امید به معجزه، ادامه دهد.

سرش را بلند کرد، چشمانش را باز کرد و...

جلوی او یک شاهزاده واقعی ایستاده بود، با لباس جشن و تاج بر سر. موهایش در باد می‌رقصید، لباسش از شکوه می‌درخشید، و لبخند از چهره‌اش کنار نمی‌رفت. او دستش را به سوی لیلا دراز کرد و کمکش کرد بلند شود.

شاهزاده هم رولر داشت (حالا همه شاهزاده‌های مدرن فقط با رولر حرکت می‌کنند)، و بعد آن‌ها با دست در دست هم ادامه دادند.

دخترک نمی‌توانست به خوشبختی‌اش باور کند، چون معلوم شد که هر چه آرزو کرده بود، به واقعیت پیوسته!

به همین دلیل باید آرزو کرد. و اگر مهربان، با ادب و درس‌خوان باشی، آرزوها حتماً برآورده می‌شوند. فقط باید خیلی بخواهی. قصه‌ها را برای بچه‌ها بخوانید، و جادو حتماً در زندگی شما هم اتفاق می‌افتد!

نظر خود را ثبت کنید

داستان معجزات اتفاق می‌افتند در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
دکمه‌ی گمشده
دکمه‌ی گمشده
این داستان درباره‌ی دختر کوچکی به نام نادیا است که به کارهای کوچک خود که در آن‌ها مهربانی و سخت‌کوشی نهفته بود، اهمیت نمی‌داد. اما قلب مهربان این دختر اجازه نداد که او در برابر مصیبت دیگران بی‌تفاوت بماند
5 776 18
هدیه‌ای غیرمنتظره
هدیه‌ای غیرمنتظره
در زندگی هر انسانی ممکن است جادوی واقعی اتفاق بیفتد، اما همه نمی‌توانند هدیه سرنوشت را به درستی درک کنند و از آن استفاده کنند. این افسانه کمی غم‌انگیز درباره اهمیت انتخاب درست است تا از کاری که انجام داده‌ایم پشیمان نشویم. داستانی درباره پسری، بچه گربه‌ای، تبلتی و البته با پایانی خوش.
20 058 27
داستان ماشا دختر نافرمان
داستان ماشا دختر نافرمان
داستانی درباره دختری که حرف مادرش را گوش نکرد و دچار مشکل شد. نباید چیزی را از بزرگسالان پنهان کرد و اگر آرزوی خاصی دارید، حتماً آن را با والدینتان در میان بگذارید تا آنها بکوشند آن را برآورده کنند.
50 517 21 3
نیکیتکا و کامپیوتر
نیکیتکا و کامپیوتر
قصه‌ای درباره پسر کوچکی که دوستانش را از دست داد و بینایی‌اش ضعیف شد. علت این اتفاق، کامپیوتری بود که زمانی آرزوی دیرینه‌اش به شمار می‌رفت.
9 236 24 1
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟