در جنگلی جادویی، خانوادهای زندگی میکردند — مادر خرس، پدر خرس و توله خرسهای کوچک. بزرگترین را گلبهار مینامیدند، میانی را مهربان، و کوچکترین که دختر بود را دُمکوچولو صدا میزدند. همه آنها در خانهای بزرگ و زیبا زندگی میکردند که دیوارها و پلههایش از چوب خوشبو ساخته شده بود.
توله خرسهای پسر در اتاق مخصوص خودشان زندگی میکردند. هر کدام تخت چوبی مخصوص خود را داشت و روی قفسهها اسباببازیهای زیادی قرار داشت — تانکهای بزرگ که تقریباً واقعی به نظر میرسیدند، تپانچهها، بولدوزرها و حتی مجموعههای ساختنی بزرگی که میشد با آنها خانههای بزرگ ساخت.
از همان نگاه اول معلوم بود که اینجا محل زندگی پسربچههاست. اما در اتاق دُمکوچولو همه چیز صورتی بود، روتختی، پردههای پنجره و لباسهای زیادی که در کمد صورتیاش بود.
همه خرسها، چه بزرگ و چه کوچک، تمام تابستان و پاییز کار میکردند تا برای زمستان غذای کافی ذخیره کنند. چون زمستان در جنگل غذایی وجود ندارد، همه جا برف نرم و سفید است و حتی یک مغازه هم نیست که بتوان از آن خوراکیهای خوشمزه خرید.
بنابراین در انباری بزرگ، کنار دیوارها بشکههای عسل، جعبههای چوبی بزرگ پر از تمشک، سیب، زردآلو، آلو، گلابی و زغالاخته قرار داشت. و غذاهای دیگر زیادی هم آنجا بود.
در واقع، خرسها باید مدتها پیش به خواب زمستانی میرفتند، چون خرسها زمستان میخوابند. اما خرسهای ما نمیتوانستند بخوابند، چون به زودی مهمترین جشن سال — کریسمس — فرا میرسید. و برای چنین مناسبتی میشد حتی کمی از خواب زمستانی کم کرد. علاوه بر این، باید حتماً برای یکدیگر و همه دوستان جنگلی هدیه آماده میکردند.
قبل از این جشن روشن و زیبا، همه خرسها خانه را تمیز میکردند، اسباببازیها، کتابها و وسایل را مرتب میکردند، خانه را با نقاشیهای زیبا، توپهای رنگی، ریسههای نوری، کاردستیهای کاغذی که خودشان درست کرده بودند و بارانکهای براق تزئین میکردند.
دُمکوچولو همه گلدانهای خانه را آب داد، او و مادرش گلهای زیبای زیادی در گلدانها پرورش داده بودند و در تمام خانه عطر دلنشین گلها پیچیده بود. در بزرگترین اتاق، میز بزرگی چیدند، رومیزی سفید زیبایی روی آن انداختند و بشقابهای زیادی پر از غذاهای خوشمزه روی آن گذاشتند.
ناگهان صدای در آمد، حتی نه صدای در زدن، بلکه صدایی بسیار آرام. همه خرسها به هم نگاه کردند، چه کسی میتواند در این وقت باشد؟ دُمکوچولو دوید تا در را باز کند و دو خارپشت کوچک، برادر و خواهر — خارکوچولو و ریزهمیزه — را در آستانه دید. آنها آمده بودند تا از خرسها کمک بخواهند.
سلام، خرسهای عزیز. ما خیلی به کمک شما نیاز داریم! مادرمان بیمار شده، پدرمان رفته دنبال دکتر — گراز وحشی — احتمالاً گم شده. در خانه ما اصلاً هیزم نیست، بیرون آنقدر سرد است که به زودی در اتاقهایمان قندیل یخ ظاهر میشود. و اصلاً غذا هم نداریم.
خارپشتها سلام کردند.
خارپشتهای بیچاره مثل برگهای روی شاخه در باد، از سرما و گرسنگی میلرزیدند و بسیار ناراحت بودند. مادر خرس به سمت بچهها دوید، سریع لباسهای گرم و خشک به آنها پوشاند، چای داغ با مربای تمشک به آنها داد، با پیراشکیهای خوشمزه با عسل سیرشان کرد و در تخت صورتی کوچک دُمکوچولو خوابانیدشان، و خود دختر مجبور شد در اتاق برادرهایش بخوابد.
ابتدا توله خرسهای کوچک از والدینشان عصبانی بودند، اما بعد فکر کردند که چقدر ترسناک است وقتی گرسنه و سردت باشد، و مهمتر از همه، وقتی مادرت بیمار باشد، و آنها هم دلشان برای خارپشتهای بیچاره سوخت.

روز بعد، وقتی همه بیدار شدند، تمام خانواده خرسها به خانه خارپشتها رفتند و با خود غذاهای مختلف، میوهها، دارو برای مادر بیمار، هیزم برای گرم کردن خانه، هدیه برای خارپشتهای کوچک و اسباببازیها و هدایای زیادی بردند.
کمک به خارپشتهای کوچک بیچاره بسیار شاد و خوب بود، چقدر دلنشین بود که همه با هم شادی کنند، بپرند، با خارپشتها بازی کنند و ببینند که مادر بیمار خارپشتها دارو خورد و فوراً خوب شد. پدر خارپشتها هم به خانه برگشت، سالم و تندرست. معلوم شد که در برفهای عمیق گیر کرده بود و نمیتوانست بیرون بیاید. اما حالا همه چیز خوب بود و همه مادرها، پدرها و بچهها دور هم جمع شدند.
اینگونه خانواده توله خرسها کریسمس را جشن گرفتند، بدون هدیه و غذاهای ویژه. اما برایشان بسیار دلنشین بود که به دوستان جنگلیشان کمک کرده بودند، چون بسیار مهم است که چنین دوستان نزدیکی زیادی داشته باشی.