در یک خانواده بسیار مهربان خرسها، یک خرس کوچک به نام موتیا زندگی میکرد. موتیا خرس کوچکی بسیار بدخلق و بیادب بود. وقتی بزرگترها او را نصیحت میکردند، او با لحن آزردهخاطری میگفت:
مرا تعلیم نده! من همه چیز را میدانم!
و دقیقاً برعکس عمل میکرد.
موتیا، لطفاً در میز غذا خیلی سر و صدا نکن!
مادر خرس التماس میکرد، در حالی که در مهمانیها از پسرش شرمسار میشد.
خیلی خوشمزه است!
موتیا با لعق زدن دستانش را به خود میمالید.
موتیا، لطفاً پلکان را تمیز کن و به من کمک کن!
وقت ندارم، من بازی میکنم!
خرس کوچک علاوه بر این، بسیار بخیل بود:
دست برنداز، این مال من است. به کسی نمیدهم!
فقط این حرفها در اطراف شنیده میشد.
والدین بسیار شرمسار بودند، اما نمیتوانستند کاری کنند. بنابراین تصمیم گرفتند پسر را برای اصلاح رفتار به دهکده نزد پدربزرگش بفرستند.
پدربزرگ، بوریس میخائیلوویچ، بازنشستهای شاد و پر انرژی بود که شخصیت خوشحالی و خلاقیت زیادی داشت:
این کیست که نزد من آمده؟ خوش آمدی، پسر عزیزم!
پدربزرگ خوشحال شد.
راهی نبود، والدین مرا فرستادند.
موتیا زیر لب غمگین گفت.
در دهکده خوب است، هوا تازه است. در جنگل قارچ و توتهای وحشی هستند. در باغ من کمکت میخواهم!
بوریس میخائیلوویچ بدون توجه به ناراحتی موتیا ادامه داد.
صبح زود، بوریس میخائیلوویچ موتیا را بیدار کرد و با آب سرد به صورتش پاشید:
در دهکده دیر نخوابند، میتوان خوشبختی خود را خواب کرد!
خوشبختی کجاست؟
بیا، نشانت میدهم.
و پدربزرگ موتیا را برای دویدن صبحگاهی برد:
برای خوشبختی باید دویید!
اما موتیا اصلاً بلد نبود بدود، فوری لغزید و افتاد:
آآآ! نمیدانم و نمیخواهم بدوم، خیلی سخت است!
بله، اولین قدم همیشه سختترین است، اما باید آن را غلبه کنی. وگرنه هرگز خوشبختی خود را نخواهی دید.
خوشبختی چه شکلی است؟
انواع مختلفی دارد: گاهی خوشبختی فقط برای تو است، یعنی وقتی بدخلق میشوی، تقاضا میکنی، بخیل میشوی، کاری نمیخواهی انجام دهی و رفتارت را کنترل نمیکنی. و گاهی خوشبختی برای همه است، یعنی وقتی با دیگران شریک میشوی، کمک میکنی، نمونه میشوی، و تو خوب میشوی و دیگران شاد میشوند. و ورزش کمک میکند تا در راه درست برای جستجوی خوشبختی برای همه قدم بگذاری.
موتیا با تنفس سنگین بر پا خاست و بیمیلی پشت پدربزرگ رفت.
پاهایت را بالاتر ببر، بازوهایت را در آرنج خم کن، سبکتر بدو، با پاهایت فنر کن!
بوریس میخائیلوویچ شاد تعلیم میداد.
مرا تعلیم نده! من خودم میدانم!
موتیا پاسخ تند داد، لغزید و افتاد.
و در آن لحظه موتیا چیزی را دید: یک گل زنگولهای آبی رنگ که گاهی بر بالای گوش راست و گاهی بر بالای گوش چپ زنگ میزد و با صدای نازک میخواند: «مرا تعلیم نده! مرا تعلیم نده، تو را به کشور «بدخلقیستان» دعوت میکنم، آنجا کسی کسی را تعلیم نمیدهد، همه کاری میکنند که میخواهند».
و زنگوله پستیل خود را دراز کرد و به موتیا گفت: «بچسب، بیا پرواز کنیم!» موتیا نتوانست خود را جمع کند که خود را در کشوری رنگارنگ یافت، جایی که همه با بینی کثیف بالا رفته میرفتند.
اینجا میتوانی هر کاری بکنی که بخواهی، این خوشبختی نیست!
و زنگوله در میان دستهای فاخر از گلهای صحرایی ناپدید شد.
موتیا گرسنه شد. روی یک کلی صورتی بزرگ، تابلویی با نام «خوشمزهها» بود. او فوری به آنجا رفت. در یک سالن وسیع، روی میزهای صورتی به شکل گلبرگ گل رز، شیرینیهای لذیذ قرار داشت، چیزهایی که بچهها خیلی دوست دارند.
مهمانها با حرص شیرینیها را میخوردند، آنها را روی گونههایشان میمالیدند، انگشتانشان را میلیسیدند و با صدای بلند میچبانیدند. این خیلی زشت به نظر میرسید. «آیا من هم وقتی میخورم اینطور هستم؟» موتیا تعجب کرد. موتیا اشتهایش رفت و بیرون رفت.
ناگاه صدای گریه بلندی شنیده شد. «با کسی اتفاق بدی افتاده است» موتیا فکر کرد و به سمت صدای گریه رفت. اما این بدخلقیهای یک خار موش کوچک بود. او روی خاک غبارآلود نشسته بود و پاهایش را تکان میداد:
تلفن به من بده، میخواهم با آن بازی کنم!
ببین، اینجا تلفنهای مختلفی هستند، هر کدام را بردار.
آنها دور هستند، تلفن را در دستم بده!
خار موش تسلیم نشد و دوباره با صدای تیز گریه کرد.
در کشور «بدخلقیستان» فراوانی همه چیز بود که هر کودکی میتوانست رویا ببیند، اما موتیا چیزی نمیخواست. او به سینما رفت و وارد یک سالن خالی شد.
فیلم «خود را از بیرون ببین» شروع شد. صفحه جادویی به موتیا نشان داد که خود او چگونه در خانه بدرفتاری میکرد. موتیا گریه کرد….
وقتی بوریس میخائیلوویچ به پسرش نزدیک شد، موتیا روی راه دراز کشیده و گریه میکرد:
زنگوله، مرا برگردان! من خوشبختی برای یک نفر نمیخواهم! دیگر دل دیگران را شکسته نخواهم کرد!
کدام زنگوله؟
بوریس میخائیلوویچ پرسید. موتیا خوشحال شد وقتی پدربزرگ را دید:
فکر کردم، پدربزرگ، بیا سریع راه خوشبختی برای همه را پیدا کنیم!