گربه شیطان و مدرسه جنگل
9 586

گربه شیطان و مدرسه جنگل

نویسنده: Белякович Екатерина Михайловна
یک افسانه درمانی نوشته شده برای کودکان پیش‌دبستانی و دبستانی درباره گربه‌ای که دوست داشت شیطنت کند و نمی‌خواست درس بخواند، درباره خرگوش کنجکاوی و پسر بچه‌ای به نام کولیا. این افسانه به بچه‌ها کمک می‌کند بفهمند که چرا باید در مدرسه درس بخوانند.

در روستای دوبروفکا، گربه‌ای به نام شیطان زندگی می‌کرد. او را به این خاطر این نام گذاشته بودند که بیش از هر چیز دوست داشت شیطنت کند، از همه مسخره کند، ساعت‌های طولانی در حیاط بازی کند. شیطان همچنین دوست داشت خوب بخورد و روی علف سبز باغ بخوابد.

بهترین دوست گربه، صاحبش پسر بچه‌ای به نام کولیا کنوپکین بود. این پسر کوچک با پدر و مادرش در خانه‌ای در لبه روستا، نزدیک جنگل متراکم زندگی می‌کرد. دوستان بسیار وقت را با هم می‌گذراندند. آنها در باغ و حیاط بازی می‌کردند و به جنگل می‌رفتند. شیطان دوست داشت توت‌ها را جمع کند، در حالی که کولیا قارچ‌ها را جمع می‌کرد.

اما همه چیز تغییر کرد وقتی پسر به کلاس اول مدرسه روستایی خود رفت. او دانش‌آموز پرتلاشی بود. زمان بازی با حیوان خانگی کمتر شد. گربه از کولیا ناراضی بود و وقتی پسر در کلاس بود، بسیار دلتنگ می‌شد.

کولیا به دوستش توضیح می‌داد که درس‌خواندن بسیار مهم است و هر کسی باید درس بخواند. اما شیطان می‌گفت که بدون درس‌خواندن هم زندگی خوبی دارد.

بله، من نمی‌دانم نه بخوانم، نه حساب کنم، نه بنویسم. من به این‌ها احتیاج ندارم! — موی‌پشت غمگین می‌گریه کرد.

بیهوده این‌طور می‌گویی! می‌خواهی من با تو درس بخوانم؟ — کولیا بارها و بارها تکرار می‌کرد.

نه، نمی‌خواهم! — شیطان لجباز جواب می‌داد.

بعد از این گفت‌وگوها، گربه به حیاط می‌دوید تا بازی کند، یا بیشتر به جنگل می‌رفت. آنجا دوست دیگری داشت — خرگوش کوچکی به نام گوش‌بزرگ. دوستان دوست داشتند در مسیرهای جنگلی بدوند، گل‌ها را بو کنند، پشت پروانه‌های رنگین بدوند، زیر درخت صنوبر در سایه دراز بکشند.

یک روز شیطان به جنگل دوید، اما خرگوش کوچک را پیدا نکرد. او مدت زیادی در مرتع جنگل منتظر ماند. وقتی بالاخره دیدار کردند، گربه فهمید که گوش‌بزرگ، مثل کولیا، دانش‌آموز شده است. او به مدرسه می‌رود.

در جنگل مدرسه هست؟ — گربه از خرگوش پرسید.

البته! مدرسه جنگل ما، — دوست با غرور جواب داد.

اما چرا تو باید درس بخوانی؟ — شیطان ادامه داد.

این رویای من است! — گوش‌بزرگ جواب داد. — باید خوب بتوانم بخوانم. چون از کتاب‌ها می‌توان چیزهای جالب زیادی یاد گرفت. مثلاً درباره کشورهای دور، دریاها و اقیانوس‌ها، حیوانات عجیب‌وغریبی که در جاهای دور دور زندگی می‌کنند. من بسیار کنجکاو هستم!

شیطان جدی فکر کرد، زیرا هر دو دوستش حالا به مدرسه می‌رفتند. و فقط خود او — دانش‌آموز نبود.

گوش‌بزرگ، من ساکن جنگل نیستم. اما شاید مرا هم در مدرسه جنگل قبول کنند؟

البته! تو و من پشت یک میز خواهیم نشست و با هم درس خواهیم خواند! من خیلی خوشحالم!

شیطان به کولیا چیزی نگفت، همه چیز را مخفی نگه داشت. هر صبح پسر به مدرسه خود می‌رفت، و شیطان به مدرسه خود. درس‌خواندن برایش بسیار خوشایند بود. در مدرسه جنگل، گربه دوستان جدیدی پیدا کرد.

زمان گذشت. شیطان یاد گرفت بخواند، حساب کند و بنویسد. او دانش‌آموز پرتلاشی بود. حالا گربه می‌توانست کتاب‌های جالب را مطالعه کند. او بخصوص افسانه‌ها را دوست داشت.

روز تولد کولیا فرا رسید. صبح پسر از طریق ایمیل تبریک از شیطان دریافت کرد. کولیا نمی‌توانست چشمان خود را باور کند. پسر فکر کرد که کسی او را شوخی کرده است. اما در آن لحظه گربه با دسته‌گل بزرگی که با گوش‌بزرگ در جنگل جمع کرده بود، وارد اتاق شد. شیطان راز خود را برای کولیا فاش کرد. چهره دوستان از شادی درخشان بود. حالا دوستی آنها بسیار محکم‌تر شده بود.

خواندن افسانه‌ها با کولیا تبدیل به علاقه مورد علاقه شیطان شد. در چنین لحظاتی، هر دو کاملاً خوشحال بودند.

نظر خود را ثبت کنید

داستان گربه شیطان و مدرسه جنگل در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
چگونه کلوبوک در وب‌سایت‌های اینترنتی آشنا می‌شد
چگونه کلوبوک در وب‌سایت‌های اینترنتی آشنا می‌شد
کلوبوک هم گاهی احساس تنهایی می‌کند. به همین دلیل تصمیم گرفت — بگذار در یک سایت آشنایی ثبت‌نام کنم. همه چیز از اینجا شروع شد. یک افسانه آموزنده مدرن درباره اینکه چگونه کلوبوک در اینترنت آشنا می‌شد
5 755 10
چگونه خرگوش و گرگ دم‌هایشان را عوض کردند
چگونه خرگوش و گرگ دم‌هایشان را عوض کردند
افسانه‌ای آموزنده و معاصر درباره خرگوش و گرگی که تصمیم گرفتند دم‌هایشان را عوض کنند. ببینیم چه اتفاقی می‌افتد؟
31 875 10
افسانه شاهدخت و اژدها
افسانه شاهدخت و اژدها
افسانه‌ای مدرن درباره شاهدختی که بسیار از اژدهای ترسناک می‌ترسید. اما روزی بر ترسش غلبه کرد و تصمیم گرفت به دیدن او برود... و این‌گونه دوست جدیدی پیدا کرد.
12 373 11
افسانه سه پای
افسانه سه پای
پادشاه روزی به دخترانش گفت: هر کدام برای جشن تولدم یک پای بپزید. دو شاهدخت آینده این کار را انجام دادند، اما سومی دست خالی آمد. از این افسانه خواهید فهمید چرا
5 387 9
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟