غذای دلخور
16 673

غذای دلخور

نویسنده:
قصه صوتی درمانی برای کودکانی که غذا نمی‌خوردند. این داستان به کودک شما یاد می‌دهد که غذایش را بخورد. خرس کوچک تنبل به نام رضا و حیوانات جنگل به ما کمک می‌کنند تا بفهمیم سلامتی و نیرو از غذای مقوی می‌آید!

شبنم صبحگاهی هنوز روی علف‌ها می‌درخشید. خورشید طلوع‌کننده هنوز فرصت نکرده بود آن را خشک کند و حشرات از رطوبت شفابخش آن می‌نوشیدند.

در میان بوته‌های انبوه گیلاس وحشی، سهره‌ها آواز می‌خواندند. به زودی پرندگان دیگر هم به آنها پیوستند. آنها با صداهای مختلف می‌خواندند، گویی با هم رقابت می‌کردند. خارپشت پیر از گردش صبحگاهی‌اش به خانه برمی‌گشت. قارچ سفید بزرگی روی پشتش بود. امروز صبحانه خوشمزه‌ای نصیب خانواده خارپشت می‌شد.

سنجاب روی بلوط جوان بلندی نشسته بود. وقتی دارکوب با منقار محکمش به تنه درخت کوبید و به دنبال حشرات می‌گشت، سنجاب به کاج انبوهی پرید. سنجاب مثل برق سریع بود.

پایین، بین شاخه‌های خشک، کنده بزرگی بود و روی آن کنده قارچ‌هایی قرار داشت. این گورکن - جانور خاکستری رنگی - آنها را برای بچه‌هایش جمع می‌کرد.

روزهای خوبی بود، میوه‌ها می‌رسیدند: تمشک، توت فرنگی، انگور فرنگی. همه جا گل‌های معطر شکفته بودند.

در یکی از این جنگل‌های اسرارآمیز و زیبا، خانواده‌ای از خرس‌ها زندگی می‌کردند. مسیر پهنی به لانه‌شان منتهی می‌شد که در کنار دریاچه زیبای جنگلی پر از آب شفاف چشمه قرار داشت.

بابا خرس برای شکار می‌رفت، مامان خرس مشغول کارهای خانه بود و خرس کوچولوی رضا زندگی کودکانه‌اش را می‌گذراند. هر صبح مامان خرس او را برای صبحانه صدا می‌زد.

رضا به سر میز می‌آمد، روی صندلی می‌نشست و شروع به لوس بازی می‌کرد:

نمی‌خوام غذا بخورم، نمی‌خورم!

مامان از او التماس می‌کرد، حتی با قاشق به دهانش می‌گذاشت و شعر و قصه برایش می‌خواند:

زنبورها پرواز می‌کنند،
سطل‌های طلایی
به مزرعه می‌برند.
و از مزرعه برمی‌گردند -
در سطل‌های طلایی
عسل برای رضا می‌آورند.
آه، چه خوشمزه،
آه، چه خوشمزه
غذای رضا.
غذای عسلی، دلپذیر،
خیلی معطر.
کاش پسرم بخورد.

خب، حداقل یک قاشق، رضا جان. وگرنه هیچ نیرویی نخواهی داشت.

التماس می‌کرد.

آه، نمی‌خوام غذا بخورم، نیرو هم لازم ندارم!

رضا بلندتر لجبازی می‌کرد.

یک روز، غذا از دست او دلخور شد:

ببین! خب، خرس کوچولو، نمی‌خوای منو بخوری، پس نخور!

رضا خوشحال شد که دیگر مجبورش نمی‌کنند غذا بخورد و به چمنزار دوید تا بازی کند.

دید بچه خرس‌های همسایه دارند فوتبال بازی می‌کنند.

بیا پیش ما.

بچه خرس‌های فوتبالیست با شوق او را صدا زدند.

رضا دنبال توپ دوید، اما خیلی زود خسته شد.

حتماً غذات رو نخوردی. حیف شد...

دوستانش به او گفتند.

رضا مجبور شد کار دیگری پیدا کند. دید خرگوش‌ها دارند مسابقه می‌دهند. خرس کوچولو هم سعی کرد با آنها رقابت کند، اما نتوانست. نتوانست خرگوش‌های سریع را بگیرد، تلو تلو خورد و افتاد.

چی شده رضا، باز غذات رو نخوردی؟ نیروت کمه.

خرگوش‌ها دلشان برایش سوخت.

خرس کوچولو به سمت دریاچه رفت، آنجا سگ‌های آبی با قایق شنا می‌کردند. او هم خواست با آنها شنا کند. سگ‌های آبی او را سوار قایق کردند و پارو دادند. رضا دو بار پارو زد - پاروها از دستش افتادند.

«بیهوده غذا رو ناراحت کردم، نخواستم بخورم. هیچ کاری از دستم برنمی‌آد - همه چیز از دستم می‌افته. برم خونه!» - رضا فکر کرد.

غمگین و ناراحت به خانه آمد، دید بشقاب غذا روی میز است.

غذا لبخند می‌زند و به خرس کوچولو می‌گوید:

چی شده، نیرو نداری؟ بیا، منو سریع بخور - همه چیز درست می‌شه!

رضا بعد از گردش دستش را شست، پشت میز نشست، قاشق برداشت و با اشتها شروع به خوردن غذا کرد، فقط صدای قاشق روی بشقاب می‌آمد.

مامان خرس دید، خوشحال شد و پسرش را تحسین کرد:

حالا دیگه درسته. آفرین!

و رضای راضی دوید تا با دوستان خرس کوچولویش فوتبال بازی کند. چون حالا، به لطف غذا، قوی و با استقامت شده بود. و غذا دیگر از دستش دلخور نبود.

قصه‌ها را بخوانید، در آنها حکمت مردم و نصیحت مفید است!

نظر خود را ثبت کنید

داستان غذای دلخور در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
دکمه‌ی گمشده
دکمه‌ی گمشده
این داستان درباره‌ی دختر کوچکی به نام نادیا است که به کارهای کوچک خود که در آن‌ها مهربانی و سخت‌کوشی نهفته بود، اهمیت نمی‌داد. اما قلب مهربان این دختر اجازه نداد که او در برابر مصیبت دیگران بی‌تفاوت بماند
5 777 18
هدیه‌ای غیرمنتظره
هدیه‌ای غیرمنتظره
در زندگی هر انسانی ممکن است جادوی واقعی اتفاق بیفتد، اما همه نمی‌توانند هدیه سرنوشت را به درستی درک کنند و از آن استفاده کنند. این افسانه کمی غم‌انگیز درباره اهمیت انتخاب درست است تا از کاری که انجام داده‌ایم پشیمان نشویم. داستانی درباره پسری، بچه گربه‌ای، تبلتی و البته با پایانی خوش.
20 059 27
داستان ماشا دختر نافرمان
داستان ماشا دختر نافرمان
داستانی درباره دختری که حرف مادرش را گوش نکرد و دچار مشکل شد. نباید چیزی را از بزرگسالان پنهان کرد و اگر آرزوی خاصی دارید، حتماً آن را با والدینتان در میان بگذارید تا آنها بکوشند آن را برآورده کنند.
50 517 21 3
نیکیتکا و کامپیوتر
نیکیتکا و کامپیوتر
قصه‌ای درباره پسر کوچکی که دوستانش را از دست داد و بینایی‌اش ضعیف شد. علت این اتفاق، کامپیوتری بود که زمانی آرزوی دیرینه‌اش به شمار می‌رفت.
9 237 24 1
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟