درباره بستنی، دختری و اژدها
24 110

درباره بستنی، دختری و اژدها

نویسنده:
افسانه‌ای نوشته شده درباره اژدهای شجاع و مهربان به نام فیلکا که با دختری آشنا می‌شود که مادرش را گم کرده است.

یک روز فیلکا دچار دردسر بزرگی شد، یا بهتر است بگوییم — داخل یک لیوان بزرگ بستنی افتاد. این اتفاق درست بعد از آن افتاد که او ستاره‌ها را قورت داده بود و یک هفته تمام گلویش درد می‌کرد! به همین دلیل اژدهای کوچک شب‌ها بد می‌خوابید و روزها بی‌حال و حواس‌پرت راه می‌رفت.

اینطور شد که او مستقیم داخل این بستنی افتاد و تا گردنش در آن فرو رفت. هیچ راهی برای خارج شدن از لیوان چسبناک و سرد نداشت. نیم روز را همینطور داخل بستنی نشست. چاره‌ای جز منتظر ماندن برای کمک و خوردن نداشت. و سرما برای اژدهاهای آتش‌افشان، حتی کوچک‌ها، کاری کشنده است!

خب، فیلکا از کجا می‌دانست که نباید بستنی بخورد؟ او فقط کمی خورده بود — نصف لیوان، اما عواقبش سنگین بود!

نه، او سرما نخورد و گلودرد هم نگرفت، چیزی از این قبیل نبود. اما حالا دیگر نمی‌توانست یک اژدهای آتش‌افشان واقعی شود! در واقع اژدهای کوچک‌ها هنوز نمی‌توانند مثل بزرگ‌ترها آتش بدمند.

اما اگر تلاش کنند، می‌توانند دود و حتی جرقه‌های قرمز شادی‌بخشی تولید کنند. بعد از بستنی، فیلکا این توانایی‌ها را کاملاً از دست داد.

او به شدت برای سرگرمی مورد علاقه‌اش غصه می‌خورد — نه دود می‌توانست تولید کند و نه جرقه. دوستش فدکا با او همدردی می‌کرد، فوما هم برای فیلکا متأسف بود، اما کسانی هم بودند که آشکارا او را مسخره می‌کردند. فلیکس هیچ فرصتی را برای اذیت کردن فیلکا از دست نمی‌داد.

فایا همیشه موعظه می‌کرد و سعی داشت او را به درمانگاه بفرستد، و بزرگ‌ترها اصلاً توجهی نمی‌کردند. چاره‌ای جز تسلیم شدن نبود، اما هر از گاهی باز هم خیلی غمگین می‌شد.

یک روز همینطور روی شاخه‌ای نشسته بود و آرام غصه می‌خورد. و چیزی دید! پارک خلوت بود، فقط یک نفر روی نیمکت دوری بود. «به نظر می‌رسد هنوز بچه است،» فیلکا فکر کرد. «مگر گریه می‌کند؟»

واقعاً روی نیمکت دختر کوچکی گریه می‌کرد. او آنقدر هق‌هق می‌کرد که فیلکا دلش برایش سوخت. اما جرأت نزدیک‌تر رفتن نداشت.

چه وضعیتی. دختره، حتماً. ببین چطور جیغ می‌زند.

فدکا که نمی‌دانست از کجا آمده بود، گفت.

تا حالا به این بلندی ندیده بودم. هرچند زیر درخت پر از این‌جور آدم‌ها هستند.

بلندترش هم دیده بودم.

فلیکس که بعد از فدکا آمده بود، گفت.

فیلکا، تو اینجا چیکار می‌کنی؟ هنوز رؤیای دود کردن داری؟ یا فقط کسی پیدا کردی که باهاش گریه کنی؟

فیلکا کاملاً عصبانی شد، از دست این فلیکس خسته شده بود.

چقدر عجیب هستند، این انسان‌ها.

فایا صدایش را بلند کرد. او هم روی شاخه‌شان نشست.

ببین چه هیولاهای عظیمی!

آره، دقیقاً، غول‌پیکر.

فدکا موافقت کرد.

ای کاش مثل ما بودند. شاید آن وقت می‌توانستم کمکی بکنم... خب، به اون که دارد گریه می‌کند.

فیلکا به حرف‌هایشان گوش می‌داد و طاقت نیاورد. مستقیم به سمت دختر پرواز کرد. او کنار این گریه‌کن عظیم روی لبه نیمکت نشست و بلافاصله گیج شد. چی بگوید؟ چطور او را دلداری دهد؟

و او فقط با دقت به دختر نگاه کرد. دختر ناگهان ساکت شد و با ترس به فیلکا نگاه کرد.

تو... هنوز... هیک... ک-کی هستی؟

قابل فهم است، وقتی اینقدر گریه می‌کنی — خواه ناخواه، لکنت می‌گیری.

من فیلیام. تو چی؟

من آنا. تو از کجا اینجایی؟

دختر جواب داد.

من؟ از درخت اژدهایی، همون اونجا.

و فیلکا به سمت خانه اشاره کرد.

وای! نمی‌دانستم اونجا کسی زندگی می‌کند. من تو خونه زندگی می‌کنم، فقط از اینجا دیده نمی‌شود، خیلی دوره.

پس چرا اینجا بدون پرستار نشستی، اگر خونه دوره؟

من پرستار ندارم. با مامانم تو پارک قدم می‌زدم و اون گم شد.

فیلکا فهمید که اوضاع بد است، حالا دوباره شروع به گریه می‌کند.

می‌خوای یه چیزی بهت هدیه بدم؟

با این حرف‌ها اژدها یک برگ با کرم روی آن را از زمین برداشت و به سمت دوست جدیدش کشید. او با جیغ از روی نیمکت پرید و با دست‌هایش به او اشاره کرد.

باشه باشه، نمی‌خوام هدیه، دیگه گریه نمی‌کنم!

دوباره نشست و حتی کمی لبخند زد.

بهتره نشونم بدی چطور آتش می‌دمی! اژدهاها که همه آتش‌افشان هستند، نه؟

اینجا نوبت فیلکا بود که غمگین شود.

نمی‌تونم.

غرغر کرد.

خب، پس نمی‌خواد، وگرنه نیمکت رو می‌سوزونی.

او قضاوت کرد. ناگهان بقیه اژدهای کوچک‌ها از همه طرف شروع به جمع شدن کردند. فایا با سرعت درست روی سر آنا نشست.

وای.

دختر ترسید. و فلیکس مستقیم جلوی بینی او پرواز کرد و شروع به بو کشیدن تظاهری از او کرد.

چه غولی. هرچند اصلاً به اون ترسناکی که از دور به نظر می‌رسید، نیست!

فدکا گفت.

و چه موهای بلندی روی سرش داره.

فوما طره روشن موهایش را کشید.

آی!

لب‌های دختر از ناراحتی برآمد و چشم‌هایش دوباره برق زد.

چرا اذیتش می‌کنید؟

فیلکا عصبانی شد. اما هیچ‌کدام از دوستانش فکر متوقف شدن نکردند، آن‌ها با صدای بلند درباره دختر بحث می‌کردند، موهایش را لمس می‌کردند، بینی‌اش را می‌گرفتند و داخل گوش‌هایش نگاه می‌کردند. او کاملاً جمع شد و دوباره شروع به گریه کرد. اینجا بود که فیلکا برای بار دوم طاقت نیاورد. او عصبانی شد و فوت کرد!

اما نه آتش — از گلویش ناگهان یک گردباد برفی واقعی بیرون زد. یک سیل کامل برف به بینی فلیکس خورد و گوش‌های فدکا و فایا پوشیده از یخ شد.

این که عالیه.

فدکا خوشحال شد. همه اژدهای کوچک‌ها به فیلکای شگفت‌زده نزدیک‌تر شدند و از او خواستند که این نمایش را تکرار کند.

او با خوشحالی دوباره روی آن‌ها دمید و دنباله‌ای سبک از دانه‌های برف ایجاد کرد و صورت همه را خنک کرد.

پس به همین دلیل نمی‌تونستی آتش بدمی، تو برف‌افشانی!

آنا فهمید.

وای، مامانم پیدا شد. مامان! خداحافظ، فیلکا!

و دختر به سمت مادرش دوید. و اژدهای برف‌افشان راضی برایش دست تکان داد.

نظر خود را ثبت کنید

داستان درباره بستنی، دختری و اژدها در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
چگونه کلوبوک در وب‌سایت‌های اینترنتی آشنا می‌شد
چگونه کلوبوک در وب‌سایت‌های اینترنتی آشنا می‌شد
کلوبوک هم گاهی احساس تنهایی می‌کند. به همین دلیل تصمیم گرفت — بگذار در یک سایت آشنایی ثبت‌نام کنم. همه چیز از اینجا شروع شد. یک افسانه آموزنده مدرن درباره اینکه چگونه کلوبوک در اینترنت آشنا می‌شد
5 744 10
چگونه خرگوش و گرگ دم‌هایشان را عوض کردند
چگونه خرگوش و گرگ دم‌هایشان را عوض کردند
افسانه‌ای آموزنده و معاصر درباره خرگوش و گرگی که تصمیم گرفتند دم‌هایشان را عوض کنند. ببینیم چه اتفاقی می‌افتد؟
31 865 10
افسانه شاهدخت و اژدها
افسانه شاهدخت و اژدها
افسانه‌ای مدرن درباره شاهدختی که بسیار از اژدهای ترسناک می‌ترسید. اما روزی بر ترسش غلبه کرد و تصمیم گرفت به دیدن او برود... و این‌گونه دوست جدیدی پیدا کرد.
12 366 11
افسانه سه پای
افسانه سه پای
پادشاه روزی به دخترانش گفت: هر کدام برای جشن تولدم یک پای بپزید. دو شاهدخت آینده این کار را انجام دادند، اما سومی دست خالی آمد. از این افسانه خواهید فهمید چرا
5 382 9
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟