چگونه شهر کوچک، بزرگ شد
7 987

چگونه شهر کوچک، بزرگ شد

نویسنده:
افسانه‌ای مدرن درباره اهمیت مهربانی و کمک به یکدیگر. یک خانواده به دختری کمک کرد، سپس خانواده دیگری به پسری یاری رساند. و در نهایت همه نجات یافتند.

در یک شهر کوچک و زیبا، خانواده‌ای زندگی می‌کردند: مادر، پدر و دختر کوچکشان به نام آرینا. شهر زیبا بود، چون هیچ‌کس دیگری در آن زندگی نمی‌کرد. نه مغازه‌ای بود، نه مدرسه‌ای، نه مهدکودکی. آرینا در خانه با مادرش درس می‌خواند: حروف و اعداد یاد می‌گرفت، با آهنگ‌های صفحه‌های قدیمی رقص تمرین می‌کرد.

مادر به کارهای خانه می‌پرداخت: غذا می‌پخت، خانه را آراسته نگه می‌داشت. پدر مواد غذایی را به خانه می‌آورد. هفته‌ای یک‌بار از شهر بیرون می‌رفت و به روستای همسایه می‌رفت که فقط یک مغازه داشت. خانواده این‌گونه زندگی می‌کردند، بدون دوست و بدون ارتباط با دیگران.

یک شب تاریک، کسی در زد.

کیست؟

مادر با تعجب پرسید.

لطفاً در را باز کنید! ما گم شده‌ایم و نمی‌توانیم راه خانه را پیدا کنیم!

صدای کودکی شنیده شد.

آرینا از خوشحالی نزدیک بود از روی صندلی بیفتد! باورش نمی‌شد که بتواند با بچه‌های هم‌سن خودش صحبت کند، چیزهای جدید و جالب یاد بگیرد، بازی‌های جالب انجام دهد و درباره رویاهایش حرف بزند.

در باز شد و آن طرف، دو نفر ایستاده بودند — دختر کوچکی حدود شش ساله و زنی — مادرش.

ما گم شده‌ایم و نمی‌توانیم راه خانه را پیدا کنیم. می‌توانیم شب را پیش شما بمانیم؟ اطراف فقط جنگل خطرناک و حیوانات وحشی است.

مهمان پرسید.

البته، البته، بمانید! بیا، اتاقم را به تو نشان می‌دهم، همه چیز را خودم آماده و مرتب کرده‌ام.

آرینا با خوشحالی رو به دختر گفت.

دخترها در راهروی بلند ناپدید شدند.

اسمت چیست؟

آرینا از دختر پرسید.

مادرم مرا آنوشه صدا می‌کند.

پس آنا. می‌توانم من هم تو را آنوشه صدا کنم؟

البته.

این‌گونه دخترها با هم دوست شدند.

بزرگ‌ترها در اتاق نشیمن راحت نشستند. زن تعریف کرد که در واقع جایی برای رفتن ندارند. زمانی در شهر بزرگ و زیبایی زندگی می‌کردند، زن سر کار می‌رفت و دخترش — آنوشه، در مدرسه درس می‌خواند. اما یک روز وحشتناک، طوفانی به شهر هجوم آورد و همه چیز را با خود برد. خانه‌ها با باد وحشتناک ویران شدند و حالا جایی برای زندگی ندارند.

پدر آرینا با دقت به این داستان ترسناک گوش می‌داد. او به زن و دخترش پیشنهاد کرد شب را پیش آن‌ها بمانند، و صبح اعلام کرد که می‌خواهد به آن‌ها کمک کند. با باز کردن انبار قدیمی‌اش، پدر شروع کرد به بیرون آوردن ابزارها: چکش، اره، میخ‌های زیاد و چیزهای دیگری که برای ساختن خانه‌ای جدید و زیبا لازم بود.

چند روز گذشت، آنوشه و مادرش در خانواده آرینا زندگی می‌کردند و پدر آرام‌آرام خانه جدیدی برای ساکنان جدید شهر کوچک می‌ساخت.

یک هفته گذشت و خانه زیبای جدید آماده شد. آنوشه و مادرش به آنجا نقل مکان کردند و همسایه آرینا شدند. این‌گونه شهر بزرگ‌تر شد.

پاییز سرد فرا رسید. ساکنان جدید شهر اغلب به خانه آرینا و خانواده‌اش می‌آمدند. مادرها دستور غذاهای جدید با هم در میان می‌گذاشتند، پدر داستان‌های خنده‌دار تعریف می‌کرد و دخترها درباره رویاهایشان حرف می‌زدند که چگونه بچه‌های بیشتری به شهر می‌آیند و همه با هم بازی و شادی می‌کنند.

و ناگهان، یک روز آفتابی زیبا، کسی در زد.

کیست؟

پدر خانواده آرینا پرسید.

لطفاً در را باز کنید.

صدای ترسیده پسری شنیده شد.

پدر عجله کرد در را باز کند و پسر بچه و دختر بچه بسیار کوچکی را دید.

پدر و مادرتان کجا هستند؟

ما گم شده‌ایم. در شهر ما طوفان وحشتناکی رخ داد، برق به خانه‌مان زد و حالا جایی برای زندگی نداریم. ما فرار کردیم، اما مادر و پدر سر کار بودند. آن‌قدر ترسیده بودیم که بی‌هدف دویدیم و به اینجا رسیدیم.

خوب، بیایید داخل، شب را اینجا بمانید. فردا می‌روم پدر و مادرتان را پیدا کنم، حتماً نگران شده‌اند و دنبالتان می‌گردند.

روز بعد همین‌طور شد. پدر به دنبال والدین مهمانان غیرمنتظره رفت و بچه‌ها منتظر ماندند.

پدر آرینا مدت زیادی راه رفت، صبح راه افتاد و تا عصر به شهر بچه‌ها رسید. آنجا سریع والدین پسر و دختر را پیدا کرد و آن‌ها را به خانه‌اش آورد.

خیلی ممنونیم! بدون شما چه می‌کردیم؟ دیگر امیدمان را از دست داده بودیم که بچه‌های عزیزمان را پیدا کنیم.

مادر بچه‌ها فریاد زد.

آن شب همه دور هم جمع شدند و جشن واقعی گرفتند. آنوشه و مادرش از خانواده آرینا سپاسگزار بودند، و پدر و مادر بچه‌های کوچکی که از برق ترسیده و از شهر فرار کرده بودند.

و ناگهان صدای وحشتناکی شنیده شد. اطراف تاریک شد و صدای ترسناک با سرعت نور نزدیک می‌شد.

همه به زیرزمین پناه ببرید! درب را باز کنید و سریع پایین بروید!

پدر آرینا فریاد زد.

همه در زیرزمین تاریک و سرد بودند و می‌شنیدند که خانه‌ای که لحظاتی پیش در آن نشسته و چای خوشمزه با بیسکویت می‌خوردند، ویران می‌شود. کمدها می‌افتادند، صندلی‌ها در اتاق‌ها پرواز می‌کردند، ظرف‌ها روی زمین می‌افتادند و می‌شکستند.

چند ساعت گذشت و صدا خاموش شد. اولین کسی که از زیرزمین بیرون آمد، پدر آرینا بود. وقتی بیرون رفت، باورش نمی‌شد — خانه‌شان کاملاً ویران شده بود. حتی یک دیوار سالم باقی نمانده بود. طوفان وحشتناکی گذشته و همه چیز را ویران کرده بود.

حالا کجا زندگی کنیم؟

مادر آرینا پرسید.

نگران نباشید! شما به ما کمک کردید وقتی مشکل داشتیم، ما هم شما را در این وضعیت تنها نمی‌گذاریم.

ناگهان پدر پسر و دختری که گم شده بودند فریاد زد.

آنوشه و مادرش هم با این ایده موافقت کردند. و در عرض چند روز با تلاش خودشان و همکاری متحدانه، خانه زیبای جدیدی برای آرینا، مادر و پدرش ساخته شد.

این‌گونه شهر کوچک زیبا آرام‌آرام به شهر بزرگ و دوستانه‌ای به نام نور مهربانی تبدیل شد.

نظر خود را ثبت کنید

داستان چگونه شهر کوچک، بزرگ شد در فرمت FB2 برای گوشی‌ها، تبلت‌ها، رایانه‌ها و کتاب‌خوان‌های الکترونیکی موجود است.
نظرات()
داستان‌های مشابه
دکمه‌ی گمشده
دکمه‌ی گمشده
این داستان درباره‌ی دختر کوچکی به نام نادیا است که به کارهای کوچک خود که در آن‌ها مهربانی و سخت‌کوشی نهفته بود، اهمیت نمی‌داد. اما قلب مهربان این دختر اجازه نداد که او در برابر مصیبت دیگران بی‌تفاوت بماند
5 777 18
هدیه‌ای غیرمنتظره
هدیه‌ای غیرمنتظره
در زندگی هر انسانی ممکن است جادوی واقعی اتفاق بیفتد، اما همه نمی‌توانند هدیه سرنوشت را به درستی درک کنند و از آن استفاده کنند. این افسانه کمی غم‌انگیز درباره اهمیت انتخاب درست است تا از کاری که انجام داده‌ایم پشیمان نشویم. داستانی درباره پسری، بچه گربه‌ای، تبلتی و البته با پایانی خوش.
20 059 27
داستان ماشا دختر نافرمان
داستان ماشا دختر نافرمان
داستانی درباره دختری که حرف مادرش را گوش نکرد و دچار مشکل شد. نباید چیزی را از بزرگسالان پنهان کرد و اگر آرزوی خاصی دارید، حتماً آن را با والدینتان در میان بگذارید تا آنها بکوشند آن را برآورده کنند.
50 517 21 3
نیکیتکا و کامپیوتر
نیکیتکا و کامپیوتر
قصه‌ای درباره پسر کوچکی که دوستانش را از دست داد و بینایی‌اش ضعیف شد. علت این اتفاق، کامپیوتری بود که زمانی آرزوی دیرینه‌اش به شمار می‌رفت.
9 237 24 1
هنوز چیزی اینجا نیست.

استفاده از 🔊
برای اضافه کردن یک داستان
به پخش‌کننده

آیا می‌خواهید از داستان‌های جدید باخبر شوید؟