اژدهای فیلیمون با غذا رابطهی خوبی داشت. او عاشق نخودهای داغ و سوتزن بود، و سالاد هویج خلالی، و میوههای صورتی و آبدار اژدهایی، و حتی سوپ رنگینکمان.
اما فیلیمون از کتلت متنفر بود. به محض اینکه کتلت را روی میز میگذاشتند، فوری روش را برمیگرداند. واقعاً «اوف» و «اَه»، این کتلتها چه بو و مزهای دارند. باید بگویم که این غذا در درخت بسیار محبوب بود، و همهی اژدهاهای کوچک دیگر تعجب میکردند که چرا فیلیمون به کتلت احترام نمیگذارد. پرستار اصلاً عصبانی میشد.
تازهترین، لطیفترین، خوشمزهترین. چرا روت را برمیگردانی؟؟
و پیرزن با خشم به فیلیمون که غذا نمیخورد چشم غره میرفت. او از پوزهی دراز تمساحمانند او میترسید، و به همین دلیل با آهی کتلتها را ول میزد و بیشتر از همه پشت میز میماند.
فقط وقتی صبر آقرافنا تمام میشد، به او اجازه میدادند فرار کند و غذای سرد شده را در بشقاب بگذارد. در یکی از آن روزهای بدبختانه، فومای چاق به طور غیرمنتظرهای به کمک فیلیمون آمد.
فیل، چرا همش سر کتلتها ناراحتی؟ میخوای من به جای تو بخورمشون، و تو بشقاب خالی رو به پرستار نشون بدی؟ هم برای تو خوبه، هم برای من، هم برای اون.
البته که میخوام! بیا، بخور!
فیلیمون خوشحال شد. فوما فوراً کتلت را با نفسش گرم کرد و با ولع قورتش داد. اژدهاهای کوچک که از ایدهشان راضی بودند، سریع از آشپزخانه دویدند بیرون. فیلیمون در حین رفتن بشقاب خالی را به پرستار نشان داد. حالا دیگر نمیخواست دو ساعت پشت غذا بنشیند. از آن روز به همین منوال پیش رفت.
به محض اینکه برای ناهار کتلت میدادند، فوما آنجا بود—به فیلیمون کمک میکرد. اما پیر آقرافنا بیدلیل بینیاش اینقدر دراز نبود. و به همین دلیل خیلی زود فهمید که فیلیمون قصد دارد همین بینی را به او بکشد.
پرستار عصبانی شد، اما نشان نداد. پیرزن او را در حال بیرون آمدن با بشقاب خالی بعدی دستگیر کرد.
میبینم، فیلیمون جان، چقدر خوب شدی کتلتهای منو میخوری. ببین، چی برات آماده کردم—یه اضافه.
پرستار با مهربانی شروع به حرف زدن کرد. و یک بسته کاغذی گرم به او داد.
یه کتلت دیگه بخور، پیرزنه رو خوشحال کن.
فیلیمون کاملاً سبز شد.
باشه، فقط... اِ... من بعداً... یه وقت دیگه.
اژدها دروغ گفت.
بگیر، فقط بسته خالی رو یادت نره برگردونی. هنوز بهم لازمه.
آقرافنا چشمک زد. فیلیمون مجبور شد فوراً به دنبال فوما بگردد.
امروز سه تا کتلت خوردم—آقرافنا خودش برام اضافه آورد. دیگه نمیتونم—سیر شدم.
حالا چیکار کنم باهاش؟ پرستار گفت بسته خالی رو برگردونم!
خالی؟ خب، پس دورش بنداز، این کتلت رو، بسته خالی میشه.
فوما گفت و با زحمت به هوا بلند شد و پرواز کرد. فیلیمون همین کار را کرد، و بعد به سراغ پرستار رفت. او نگاه میکرد که پیرزن راضی بسته را باز میکند.
چرا کتلت رو نخوردی؟ یادت رفت، احتمالاً؟
فیلیمون نزدیک بود از شاخه بیفتد! کتلت از کجا آمد؟ او خودش شخصاً آن را زیر درخت انداخته بود... چارهای نبود، مجبور شد بسته را دوباره بگیرد. فیلیمون مستقیم به سراغ فوما دوید.
او هم از کتلت جدید تعجب کرد، اما تصمیم گرفت باز هم کمک کند و با جمع کردن نیرویش، آن را خورد. این بار، قبل از اینکه بسته را پس بدهد، فیلیمون فکر کرد داخلش را نگاه کند. کتلت آنجا بود.
مجبور شد آن را تحت آزمایش جدیدی قرار دهد—انداختنش در نهر. اما نه نهر سرد، نه صندوق مطمئن دوستش فدکا، نه تپهای از برگها—هیچکدام کمک نکرد.
کتلت بارها و بارها در بسته ظاهر میشد. فیلیمون سعی کرد آن را له کند و حتی از یک بزرگسال آشنا خواست آن را بسوزاند، همه بیفایده بود.
و عصر، آقرافنا حکم را صادر کرد—هیچ غذای دیگری نمیگیرد تا کتلت را نخورد. فیلیمون بدون شام به اتاق خواب رفت. به سختی خوابید و صبح، چارهای نبود، مجبور شد تصمیم قاطعی بگیرد—این کتلت بدبخت را درست جلوی پرستار بخورد.
سر صبحانه اژدها با تردید به سمت آقرافنا رفت، فوما تشویقکننده او را از پشت هل داد، و فدکا چشمک زد.
آقرافنا با تمام دهانش پوزخند زد، به فیلیمون نزدیکترین میز را نشان داد، و بعد کنارش نشست و منتظر ماند.
اژدهای کوچک نفسش را حبس کرد تا بوی کتلت را حس نکند، و بسته را باز کرد. عجیب بود، اما داخل گرم بود. کتلت روی بشقاب پرید، آنقدر تازه و خوشگل که اژدهای گرسنه از تعجب هوا را با بینیاش کشید.
ناگهان عطر فوقالعاده کتلت را حس کرد. و فوراً یک گاز از کنارش زد. خیلی خوشمزه بود!
فیلیمون گرسنه کتلت را یکجا قورت داد و با تعجب به پرستار نگاه کرد. او با صدای بلند خندید، پشت گردن خاردارش را نوازش کرد و رفت ظرفها را بشوید.
و فیلیمون آهسته داخل بسته را نگاه کرد و کتلت بعدی را بیرون کشید. بسته راز داشت، و کتلتها—واقعاً درجه یک بودند!