در یک شهر کوچک، خانوادهای زندگی میکردند: مادر، پدر و دختر کوچکی به نام ستاره. نزدیک خانهشان چند دریاچه قرار داشت که مردم تابستانها برای پیکنیک به آنجا میرفتند. اما زمستانها بچهها برای اسکیتبازی به آنجا میآمدند تا به هم نشان دهند چه چیزهایی یاد گرفتهاند و چه کسی سریعتر از همه اسکیت میزند.
ستاره یکی از بهترینها بود، چون وقتی چهار ساله بود، پدرش برای تولدش گرانترین اسکیتی را که در مغازه بود برایش خرید. و از آن زمان، دختر هر روز زمستان که آب با یخ ضخیم پوشیده میشد، همراه پدرش برای اسکیتبازی میرفت.
ستاره در همان کودکی، برنامه جالبی را در تلویزیون دید که در آن دختران زیبای اسکیتباز با موسیقی بلند و زیبا روی یخ میچرخیدند. آنها کارهای شگفتانگیزی انجام میدادند: میچرخیدند و حرکات پیچیدهای اجرا میکردند.
ستاره خیلی دوست داشت وقتی دختران اسکیتباز با شریکهایشان — پسرها — روی یخ میرقصیدند. ستاره میتوانست ساعتها بیحرکت جلوی تلویزیون بنشیند و تمام این مدت آرزو میکرد که یاد بگیرد مثل آن بچههای روی صفحه تلویزیون زیبا اسکیت بزند.
ستاره منتظر بود که بالاخره هفت ساله شود و به مدرسه ویژهای برود که در آن خانم زیبایی به بچههایی مثل او یاد میدهد روی یخ اسکیت بزنند و زیباترین حرکات را با موسیقی اجرا کنند.
و سرانجام آن روز مورد انتظار فرا رسید — ستاره هفت ساله شد.
مامان، بابا!
دختر بیدار شد و به سالن پذیرایی دوید و با تمام قدرت فریاد زد.
امروز که تولد منه، من الان هفت سال تمام دارم. حالا میتونم برم سر کلاسهای اون خانم زیبا که به بچههایی مثل من یاد میده روی یخ قشنگ اسکیت بزنن، نه؟
مادر و پدر با لبخند به دخترشان نگاه کردند.
خب، ما یه هدیه برات آماده کردیم. ولی انگار تو جادوگری که حدس زدی دقیقاً چی در انتظارته.
مادر خندید.
امروز میریم سر اولین کلاس، جایی که تو اسکیتهات رو میپوشی و با گروه تمرین میکنی.
یه! یه! بالاخره این روز رسید!
ستاره خوشحال شد و دوید تا لباس خوابش را عوض کند. فقط پانزده دقیقه بعد، او در راهرو ایستاده بود، صورتش را شسته، غذا خورده و لباس پوشیده بود، آماده برای تجربهها و دستاوردهای جدید.
از آن زمان ستاره شروع به شرکت در کلاسها کرد. و از آن زمان دختر آرزویی پیدا کرد — او میخواست بهترین اسکیتباز شود. برای این کار ستاره وقتی همه بچهها بعد از کلاس به خانه میرفتند، خودش تمرین اضافی میکرد.
دختر همراه پدرش به دریاچه میرفت و خودش، بدون معلم، تکنیک اسکیتبازی را تمرین میکرد.
یک روز، در یکی از روزهای سرد زمستانی که خورشید در آسمان ظاهر شده بود اما سرما کم نشده بود و کلاسهای گروه اسکیتبازان به خاطر سرمای شدید لغو شده بود، ستاره تصمیم گرفت برود اسکیت بزند.
بابا! بابایی! امروز میریم سر زمین یخ؟
ستاره به محض باز کردن چشمهایش، بدون اینکه از تخت بیرون بیاید، فریاد زد.
مشقهات رو نوشتی؟ بیا اول درس بخون، بعد میریم سر زمین یخت!
پدر به ستاره جواب داد.
بابا، به ما چیزی ندادن، الان میتونیم بریم بیرون.
ستاره اصرار داشت.
اما پدر جواب ستاره را نشنید و فکر کرد دخترش مشغول درس خواندن شده.
در همین حین، ستاره آرام وسایلش را جمع کرد، لباس گرم پوشید، اسکیتهای زیبایش را برداشت و تنها به دریاچه رفت.
خودم یه کم اسکیت میزنم، زیاد نه، و کسی متوجه نمیشه که من خونه نیستم.
ستاره به سمت دریاچه دوید، اسکیتهایش را پوشید و روی یخ رفت. دختر دیگر با اطمینان کافی روی یخ میایستاد، میتوانست خیلی سریع اسکیت بزند و حتی بچرخد. و ناگهان، زیر پایش صدای ترک بلندی شنیده شد، جلوی او شکاف بزرگی ایجاد شد. ستاره هنوز پلک نزده بود که ناگهان در پرتگاه افتاد و هوشیاری خود را از دست داد.
ستاره چشمهایش را باز کرد — همه چیز اطرافش میدرخشید. دختر به اطراف نگاه کرد، نمیتوانست بفهمد کجا افتاده است. فقط تکههای بزرگ یخ اطرافش یادآور یک غار واقعی بود. ستاره با احتیاط بلند شد و ناگهان، جلوی چشمانش زن زیبایی با لباس سفید پفدار ظاهر شد. روی سرش تاجی بود که مثل الماس میدرخشید.
سلام، ستاره. من مدتهاست تو رو زیر نظر دارم، تو خیلی تلاش میکنی و خیلی زیبا اسکیت میزنی.
زن با لحن سردی گفت.
ستاره به هیچ وجه نترسید.
سلام، ممنون. من خیلی میخوام یه اسکیتباز واقعی بشم و بهتر از همه اسکیت بزنم، که منو تو تلویزیون نشون بدن و همه مردم شهرمون برام دست بزنن.
دختر جواب داد.
میخوای بهت کمک کنم؟
ناگهان زن پرسید.
او دستهایش را تکان داد، تاجش با رنگهای درخشان روشن شد و ستاره ناگهان به اسکیتباز زیبایی با لباس آبی براق تبدیل شد. ناگهان تماشاگران زیادی دور او ظاهر شدند که دست میزدند و فریاد میزدند:
ستاره، تو بهترینی و زیباترینی!
ستاره برای لحظهای چشمهایش را بست و خیلی آرزو کرد که این خوشبختی هر چه بیشتر ادامه پیدا کند.
و ناگهان، با باز کردن چشمهایش، ستاره خودش را در اتاقش یافت.
مگه میشه همهاش خواب بود؟
دختر فکر کرد.
سپس نگاهش را به میز کنار تخت برد. روی آن اسکیتهای جدید و شگفتانگیزی با نقش زیبا دید. کنار اسکیتها، لباس کنسرت آبی روشنی مرتب قرار داشت، دقیقاً همان که تازه در خوابش دیده بود.
پس این ملکه واقعی زمستان بود که آرزوها رو برآورده میکنه!
ستاره فهمید و آرام لبخند زد، چون آرزویش برآورده شده بود.
افسانهها بخوانید و آرزوهایتان به واقعیت تبدیل خواهند شد.