ماه دی بود. از پشت پنجره دانههای برف زیبا مانند موجوداتی زنده در هوا میرقصیدند و آفتاب درخشانی در آسمان میتابید. روز آنقدر زیبا بود که حتی سرمای سخت و گزندهای که بینی را میسوزاند نمیتوانست آن را خراب کند.
رضای کوچولو کلاه خاکستری محبوبش را سرش گذاشت، دستکش و شال گردنش هم خاکستری بودند. پسربچه شبیه یک بچه گربه خاکستری پشمالو شده بود.
رضا در را باز کرد، پایش را روی آستانه گذاشت و فریاد زد:
چه زیبایی! من فقط چنین چیزی را در تصویرهای کتابی دیده بودم که پدربزرگم هر شب برایم میخواند. واقعاً بیرون میتواند اینقدر زیبا باشد؟ حتماً در چنین روزهای شگفتانگیزی اتفاقات جادویی زیادی میافتد.
رضا شروع به دویدن روی برف کرد که زیر پایش صدای دلنشینی میداد. پسربچه تصمیم گرفت به جنگل برود و قدم بزند، آنجا احتمالاً درختان مثل اینکه پالتوهای سفید پوشیده باشند و برفهای انباشته شده حتی از خود رضا هم بلندترند.
پسربچه در جنگل راه میرفت که ناگهان شنید کسی با صدایی نازک و ظریف جیک جیک میکند.
جالبه، این کی میتواند باشد؟
پسربچه با خودش فکر کرد.
رضا آهستهتر راه رفت و به جلویش خیره شد، موش کوچک قرمزی را دید. موش به پشت افتاده بود و بیحرکت دراز کشیده بود. رضا با تعجب به سمتش دوید:
موش کوچولو، موش کوچولو، زندهای؟
موش واکنشی نشان نداد.
حتماً بیچاره یخ زده. و ناگهان موش کوچک قرمز چشمش را نیمه باز کرد و بلافاصله پرید.
ای وای!
جیغ کشید.
واقعاً عجیبه! مگر حیوانات میتوانند حرف بزنند؟
و آنگاه رضا به یاد آورد که پدربزرگش داستانهای جالبی برایش تعریف میکرد که در ماههای زمستان اتفاقات جادویی مختلفی میافتد. حتماً همان لحظه جادویی فرا رسیده بود.
پس تو گربه نیستی؟
موش با صدای جیرجیرکی پرسید.
نه، چرا فکر کردی؟
پسربچه تعجب کرد.
داشتم آروم میدویدم، ناگهان سرم را برگرداندم و تو را در افق دیدم، تمام خاکستری، پشمالو و گرد، فکر کردم گربهای و تصمیم گرفتم وانمود کنم که در این سرما یخ زدهام.
اما چرا؟
پسربچه همچنان متعجب بود.
تا مرا نخوری.
رضا و موش با صدای بلند خندیدند. و آنگاه موش پرسید:
شاید بیایی خانه من؟
با کمال میل، هرگز پیش از این به خانه حیوانات واقعی که میتوانند حرف بزنند نرفتهام. اما چطور خانهات را پیدا کنم؟
بیا اینطوری - من آهسته به سمت خانه میدوم و ردپای پنجههایم روی برف باقی میماند. با دنبال کردن آنها به خانهام میرسی.
اینطور تصمیم گرفتند. موش در مسیر دوید و رضا دنبال ردپایش.
پسربچه در مسیر راه میرفت و به هیچ جا منحرف نمیشد. ناگهان یک گلوله برفی در مسیرش ظاهر شد و درست جلوی بینی رضا به گراز وحشی تبدیل شد.
اوه! کی اینجا جلوی غلتیدنم را گرفته؟
واقعاً شگفتانگیزه! تو هم میتوانی حرف بزنی؟ مگر چنین چیزی ممکن است؟
رضا از تعجب روی زمین نشست و گفت.
البته، ما حیوانات هم حرف میزنیم و شما انسانها را کاملاً درک میکنیم.
گراز جواب داد.
هرگز فکرش را نمیکردم که ما را درک میکنید!
پسربچه گفت.
میدانی چه؟ بیا خانه من. غذا میدهم و قبل از رفتن به خانه گرم میشوی.
گراز با لبخند فریاد زد.
دوستان جدید همانطور که با موش توافق کرده بودند، قرار گذاشتند. گراز ردپا میگذارد و رضا با دنبال کردن آنها به خانهاش میرسد.
پسربچه در مسیر راه میرفت و آواز میخواند.
هنوز برنگشته بود که ناگهان موش قرمز جلویش پرید و فریاد زد:
اینجا خانه منه! و اینها دوستانم!
کنار موش، موشهای قرمز دیگری میپریدند.
حالا خوشمزهترین غذا را به تو میدهیم.
موش تکه کوچکی یونجه به رضا داد.
رضا فکر کرد چون موشها میتوانند حرف بزنند، پس یونجه هم احتمالاً جادویی است - برای انسانها خوراکی. پسربچه تکهای را امتحان کرد و خوشحال شد.
معلوم شد این انبار یونجه را پسربچه با پدربزرگش تابستان گذشته برای اسبهایشان که در طویله کنار خانه زندگی میکنند، آماده کرده بودند. پدربزرگ مدتهاست اسبهای نر و اسبهای سفید پرورش میدهد و یونجه چیده شده برای حیوانات را دقیقاً اینجا، در جنگل نگهداری میکنند.
در حالی که رضا فکر میکرد و خوشحال بود، گراز وحشی بیسر و صدا از پشت نزدیک شد.
آها، اینجایی! خوب شد! حالا چیز خوشمزهای بهت میدهم.
گراز عظیمالجثه همان تکه یونجه را به پسربچه داد.
رضا به چشمانش باور نکرد. برگشت و دید موشها ناپدید شدهاند.
تو با موشها اینجا زندگی میکنی؟
پسربچه از گراز پرسید.
کدام موشها، من اینجا کاملاً تنهایم.
گراز جواب داد.
این انبار یونجه خیلی بزرگه که اینقدر جانور توش جا شدن.
رضا فکر کرد.
در همان لحظه صدای جیرجیر بلندی از نزدیکی شنیده شد و پدربزرگ رضا که با سورتمه به جنگل آمده بود تا یونجه ببرد، از پشت انبار ظاهر شد.
رضا هنوز برنگشته بود که دیگر هیچ حیوانی نماند، همه به هر سو پراکنده شدند.
رضا برای پدربزرگش تعریف کرد چه اتفاقی افتاده. پدربزرگ اصلاً تعجب نکرد، او که بیشتر زندگی کرده و در طول زندگیاش معجزات زیادی دیده بود.
خب پس، رضا جان. بیا یک انبار کوچک برای این جانوران جنگل بگذاریم. البته همه اینها را برای اسبهایمان آماده کرده بودیم، اما جانوران جنگل هم باید جایی برای زمستانگذرانی و زندگی داشته باشند. کار خوبی میکنیم!
اینطور تصمیم گرفتند. و وقتی رضا و پدربزرگش رفتند، گراز و موشها به خانه برگشتند. و خانهای برای زمستانگذرانی داشتند و غذا هم داشتند.